تبليغاتX
ghajarboys

ghajarboys

اقا،  شهرام جون رو هم که به سلامتی گرفتن دم بچه های اطلاعات گرم ایول

تونستن این مفسد همیشه خندان را بگیرن

یه چند تا نکته جالب به نظرم رسید یکی اون گونه های زیر مشت و لگدش جالب بود که زخم وزیلی شده بود مثلا حسابی کتک خورده بود شایدم واقعا زیر الگاد( جمع لگد) و امشات( مشت ها) بوده و حسابی نوش جان کرده کسی چه می دونه گفتن مفته بزنیم حالشو ببریم ایول بهشون اگه بیشتر می زدن که خوشحال می شدیم ولی از طرفی هم گفتن شاید زیاد بزنیم دیگه ناشناس می شه

بعدش بهش گفتن اقا،  جون عمت ایندفعه که گرفتیمت دیگه نخند مثلا زندانی ما هستی اون لبخندتو از گوشه لبت حذف کن بابا بزرگترین مفسد اقتصادی ایران هستی جون مادرت دیگه نخند ابروی ما رو بردی

هر عکسی که این روزنامه ها انداخته اند تو همش لبخند زدی یکی ندونه فکر می کنه داری عروسی می کنی

بنا براین در فیلمی که شهرام جزایری رو نشون می داد که از هواپیما اوردن پایین یه غم و اندوه در صورتش موج می زد و گفت من شهرام جزایری هستم پسر فلانی در روز عزیر 28 صفر مطابق با.... ماموران عزیر اطلاعات مرا دستگیر کردند.

اولا که تو رو چه به روز عزیز 28 صفر دوما کدوم ابله ای به کسی که دستگیرش کردن می گه عزیز؟ بدبخت انقده خورده که دیگه گنده لاتی رو فراموش کرده

ایول به دستگیر کنندگان این عقاب تیز پرواز

می گن که در شهر فرانکفورت المان دستگیرش کردن البته میگن موثق بودنش پای همونا که میگن

چند وقت پیش هم دادگاه تجدید نظر حکمشو داد که نسبتا سنگین بود البته شاید برای اینجور ادما سنگین نباشه ولی خوب به از هیچی بود ولی به نظرم اگه دوباره تشکیل جلسه بدن خوبه چون به خاطر فرار جرمشو سنگین تر از قبل کنن و همین که لو بده که چه کسی یا کسانی بهش اون رقم خفن و داده بودن تا از مملکت فرار کنه و چجوری تونسته فرار کنه.

لزوم تشکیل یک دادگاه جدید برای شهرام جون حس میشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 21:24  توسط مجتبی امین محمد  | 

دیدین؟ وقتی انسانی از دنیا می رود می گویند فلانی بود فلان کار و کرد؟ یا فلانی خدا بیامرز همچین کاری کرده بود یا نور به قبرش بباره همچین ادمی بوده

دیدن تا حالا؟

مردان سایه

این مردان در سایه و در پشت پرده های قدرت کار خودشان را می کنند بدون انکه کسی بفهمد و بدون انکه حتی یکبار اسمشان در روزنامه رفته باشد. دکتر سید مجتبی ارسطو که در یکی از پست های پیشین در باره فوتش نوشتم یک همچین ادمی بود او در وزارت خارجه هر دولتی فعال بود و در زمان خاتمی به مقام دبیر کلی سازمان اکو رسیده بود.

دکتر ارسطو دانش اموخته دانشگاه کالیفرنیا بود که درست نمی دانم چه خوانده ولی احتمالا یا حقوق بین الملل یا علوم سیاسی.

او در پرونده سقوط هواپیمای ایرانی بدست ناو امریکایی توانست با انشای عالی خود در سازمان ملل امریکا را مجاب کند که مبلغ 20 میلیون دلار را به عنوان غرامت به ایران پرداخت کند.

اینکه بتوان از شیر  مو بکند هنری است. بهر حال خدا رحمتش کند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 18:54  توسط مجتبی امین محمد  | 

شک نکنید که قبل از انکه فاجعه امیز باشد رکورد شکن خواهد بود درست دیشب پنجشنبه شب چیزی در حدود 30 نفر در شب بارانی ایران جان خود را در جاده های لغزنده از دست دادند. این در حالی است که تلویزیون در فرهنگ سازی دارد سنگ تمام می گذارد.

صدا و سیما و نیروی انتظامی و راهنمایی و رانندگی می خواهند امسال امار 1800 نفر در عرض کمتر از یک ماه ( 25 اسفند تا سیزده بدر) را کمتر کنند اما مگر می شود؟

مرگ در می زند مرگ در جاده ها برای رانندگان بی احتیاط بی علاقه نسبت به قانون لحظه شماری می کند اینکه در نوروز این همه جان باخته بدهد کشوری؛  کشوری که می خواهد انرژی هسته ای داشته باشد کشوری که خود را قدرت بلا منازع خاور میانه می داند هر سال با امار افتضاح نوروزی انگار یک جنگ تمام عیار را پشت سر گذاشته انگار اینها تلفات جنگ است.

تلویزیون دارد اخرین ترکش های خود را برای ببینندگان روانه می دارد با نشان دادن صحنه های وحشتناک و چندش اور از تصادفات فوق مرگبار می خواهد اخرین هشدار ها را دم عید به مردم بدهد و اینگونه اخرین ترکش فرهنگ سازی را در اخر سال روانه دیدگان مردم کند.

برنامه کنترل نامحسوس خیلی پر طرفدار است برنامه ای که قدرت پلیس راهنمایی را به رخ بینندگانش می کشد و سعی می کند با نشان دادن تصاویر مستند از خلاف های رانندگی و فرستادن ماشین به پارکینگ بگوید که ارام برایند و به قوانین احترام بگذارید.

اما از اخرین تیری که راهنمایی و رانندگی می خواهد استفاده کند بشنویم ان است که وقتی ماشین شما در جاده ها مرتکب کوچک ترین خلاف رانندگی شده باشد ماشین شما روانه پارکینگ خواهد شد و تا 15 فروردین خاک انجا را می خورد. فی الواقع این قانون سخت راهنمایی و رانندگی برای قانون شکنانی که هیچ توجهی به قانون ندارند می خواهد امار سال گذشته را به پایین بکشد.

شکی نیست که جاده ها خراب است ولی عیب بیشتر تصادفات فقط راننده گرامی می باشد که قانون شکنی را به مثابه هنر می داند و کلاه گذاشتن بر سر پلیس را به رخ بچه خود می کشد و خود را تا سوپر من برای بچه بالا می کشد.

از دیگر اقدامات راهنمایی رانندگی مجهز کردن اتوبوس ها به سیستم GPS که راهنمایی و رانندگی را از موقعیت رانندگی خود مطلع می سازد و یا کنترل نا محسوس؛ نصب دوربین هایی که قیمت شان بسیار زیاد است و جالب ترین کار انها پلیس کودکان است با هدفی که والدین خود را از تخلفات رانندگی بر حذر بدانند و با نرمش و صحبت ملایم به انها تذکر دهد.

سرعت چیزی است که ظاهرا همه مردم ایران به ان علاقه دارند ولی نمی دانم با این زودتر رسیدن قرار است چه کنیم هسته اتم بشکافیم یا ان قدر کار داریم مثل ژاپنی ها؟ یا قرار است اپولو هوا کنیم؟ برای چه این همه سرعت داریم؟ قرار با ملکه الیزابت داریم؟

به نظر من دلیل اصلی سرعت راندن مردم ایران که شامل خود ما هم می شود عدم نظم است ما ها نظم نداریم و وقتی از زمان عقب می افتیم می خواهیم با سرعت ماشین خود به زمان از دست رفته ناشی از عدم نظم خود برسیم.

سال 84 چیزی حدود 27 هزار نفر جان خود را از دست دادند.

اگر مسافرت می رویم قدری ارام برانیم و بدانیم جاده ها مجهز به دوربین است و اگر تخلف کنیم ماشین تا 15 فروردین ماشین پارکینگ می خوابد.

خداحافظ ؛ نوروز بی خطری داشته باشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:11  توسط مجتبی امین محمد  | 

همچنان به مرگ فکر می کنم به دنیایی که از ان خبر ندارم به بعد از نیستی به نبود به هیچ.

بعد از انکه دو فوت دردناک را پشت سر گذاشتم و غمناک شدم به مرگ خودم هم فکر می کنم. وقتی به غسالخانه می رفتم و می امدم و دوباره می رفتم انگاری بدنم تکان می خورد خودم را تصور می کردم که انگونه بدن بدون جان و روحم را درون ان وان پرتاب کنند و عده ای ان بدن را نگاه کنند تصور می کردم که به جای اسم پدر بزرگم اسم خودم حک شده باشد. موقع تشییع جنازه تصور می کردم که چه کسی در اینده مرا تشییع خواهد کرد یا شاید هم کارم به تشییع نرسد و در دریا غرق شود و مانند اینها.

زمانی که پدر بزرگم را در خاک می کردند ان بتون ها را روی بدنش گذاشتند به این فکر می کردم که ایا اصلا قبری هم خواهم داشت؟ یا نه

برگشتنه از بهشت زهرا به این فکر می کردم که پدر بزرگم در تنهایی خود با ان قبر برش چه خواهد گذشت؟ و چه تنها خواهد ماند و به شب فکر می کردم که در ان شب زیر قبر زیر ان سنگینی خاک.

دوستم پرسید از مرگ می ترسی گفتم نه هیچ وقت از خود مرگ نمی ترسم بلکه از اعمالی که انجام داده ام می ترسم که در ان دنیا چگونه با من تا خواهد شد چگونه به اعمالم حسابرسی می کنند؟ ازم پرسید که دوست داری از این جهان بروی؟ مانده بودم چه جوابی بدهم نه انگونه اعمالم خوب است که با اطمینان بگویم اره دوست دارم از این دنیا بروم نه انقدر دنیا پرستم که بگویم نه دوست دارم بمانم. بازم پرسید که اگر ان جهان هیچ بود چیزی درش نبود نیستی بود چه؟ دوست داشتی در این دنیا که رنج و سختی هایش می چربد بر خوشی هایش، بمانی؟ با تردید گفتم نه، جهان مثبت و منفی را از جهان خنثی بیشتر دوست دارم دوست دارم در همین دنیا بمانم اگر در ان دنیا خبری نباشد و نیستی باشد هستی را با همه رنج هایش که ممکن است لذتی هم درش باشد را دوست دارم بر هیچی. به قولی مبارزه و کنش و واکنش را بر بی حرکتی و ساکن ترجیح خواهم داد.

از همه بیشتر به طریق جان دادن فکر می کنم که چگونه از این دنیا می روم؟ چگونه روحم از این غالب خواهد رفت به سختی؟ یا به سادگی؟

بعد از بودن چند ماهه در کما؟ بعد از ماندن در زیر اوار جنگ و زلزله؟ غرق شدن در دریا؟ تصادف؟ یا؟

یا شب خوابیدن و صبح رفتن؟ یا مریض بودن چند ساله؟ یا گرفتن سرطان؟‍ با کدامین اینها و ... از این دنیا می روم به سختی جان خواهم داد یا نه؟

پسر عموم می گفت خوش به حال حاج اقا ( پدر بزرگم چندین بار به حج رفته که از بس زیاد بوده حسابش در رفته) گفتم چرا؟ گفت اگر با مریض شدن این چند ماهه دارد فوت می کند عوضش بعضی از این گناهانش را در همین جهان صاف و صوف می کند و ان دنیا قدری سبک تر خواهد شد اگر در این دنیا ادم حسابش قدری سبک شود چه خوب است. اره این را هم فراموش کردم حالا دیگه واقعا مرددم که کدام بهتر است؟ با سختی جان دادن یا به اسانی؟

همیشه دوست داشتم که روز مرگم مثل روز تولدم که نیمه رمضان است مطابق با یک روز شناخته شده هجری قمری باشد. روحانی ای که برای پدر بزرگم نماز خواند که از دوستان پدر بزرگم هم بود گفت خوش به حالش که موقع اذان ظهر داریم برایش نماز میت می خوانیم شب جمعه به خاک سپرده شده و سومش هم اربعین است. یا همان اقای ارسطو که روز اربعین به خاک سپرده شد.

همیشه دوست دارم که در یک چنین روزهایی با دنیا وداع کنم.

مرگ بالاخره روزی سراغمان خواهد امد اما چگونه؟ فکر می کنم مرگ.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:48  توسط مجتبی امین محمد  | 

بازی زندگی است؟

یا؟

نمی دونم

در خلال اینکه در غم از دست دادن پدر بزرگ پدری ام بودم خبر فوتی دگر شنیدم که دیگه واقعا اعصاب خورد کن بود.

سر خاک پدر بزرگم بودم که شنیدم که یکی از دوستام( البته اینکه می گم یکی از دوستام دلیل نمی شه که سنش کم باشه سنش حول و حوش 50 سالی بود) در اثر عارضه قلبی هم سکته قلبی کرده هم مغزی و به دیار حق شتافت.

چه کنم با دل تنها

چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد

دل من ای دل من

شاید اونایی که توی تهران باشند و روز های تاسوعا و عاشورا یا شب های قدر ازسمت شریعتی به خیابان کتناری ورودی همت رد شده باشند متوجه این شده باشند که انجا هیئتی است و مراسمی است.

سید مجتبی ارسطو از ادمهایی است که در وزارت امور خارجه خصوصا در دولت خاتمی بود و رئیس اکو در ایران بود او به دلیل علاقه به داشتن جلسات تفسیر قران هر سه شنبه جلسه برگزار می کرد. الان وقتی یادم می اد با اون اخلاق عالیش که همیشه می خندید و با همه روبوسی می کرد و می گفت هفته بعد منتظریما تشریف بیاورید همیشه با اکیپ ما جونا مهربون بود و...

وقتی الان یادش می افتم خیلی....(لغت مد نظر را پیدا نکردم)

یه دو سفر برای ما جور کرد یعنی با ان هیئتی که اسمش را گذاشته بود حسینیه المهدی به دو سفر زیارتی رفتیم یکی حج و دیگری هم مشهد. خواستیم کربلا هم برویم که تنش های ان کشور به این مرد اجازه نداد که عده ای را با خود به انجا ببرد و ایجاد خطر کند.

دیروز صبح وقتی ان مسیر همیشگی را رفتم و رسیدم دم در دیدم او انجا نیست تا سلام و علیک کند و با خوشرویی مرا دعوت کند نه همه اشک هایشان را از دیگران پنهان می کردند همه امده بودند خیلی شلوغ بود ان قدر که خیابان را بستند و از جایی دیگر ماشین ها می رفتند از دکتر محمد حسین عادلی سفیر اسبق ایران در لندن و سایر کارکنان وزارت خارجه قبلی و فعلی گرفته تا قریب مدیر عامل اسبق استقلال تا پیامی که ایت الله خزعلی داد و تا معروف ترین هیئت چون پیر عطا و عسگریون و....

هیچ وقت باور نمی کردم که به خاطر نبود او این همه گریه کنم هیچ وقت.

ناراحت شدم برای خانواده اش بنده خدا دو دختر کم سن و سال داشت که حالا یتیم ماندن

سید مجتبی ارسطو فوت کرد تا در روز اربعینی که همه را دعوت کرده بود به خاک سپرده شود.

روز به خاک سپاری پدر بزرگم زنگ زد و به پدرم گفت انشا الله در مجلس ختم شرکت می کنیم

او داماد اقای ال طعمه رئیس مسجد الغدیر تهران بلوار میرداماد هم بود.

این روز ها فقط برای خودم این اهنگ مرو ای دوست اصفهانی را گوش می دهم دائما در حال فکر کردن به مرگ هستم و مدام ان غسالخانه و خاک کردن و قبر ها به جلوی چشمانم می اید.

چه سخته زندگی

و چه درد ناک

یه چیز دیگه ام بنویسم و تمومش کنم

فکر می کنم اگر ادما در زمان حیاتشان چیزی از خود باقی بگذارند خیلی عالیست

چون در زمان رفتنشان همه از ان یاد می کنند

توی این چند روز حسابی این مورد را مشاهده کردم که اگر ادم از خودش یه یادگاری یه خوبی باقی بگذاره اون مهمه نه چیزه دیگه ای. مرگ انسانها می تواند ادمها را بیش از پیش به هم نزدیک کند و کدورت ها رابشوید و قهر ها را مثل یخ اب کند مرگ می تواند مفید باشد.

خیلی نوشتم اون هم فقط به این خاطره که این حرف ها را فقط می توان در دنیای وب گفت و سخت است که برای دیگری اینها را بگویی. اونقدر در دل ادم حرف باقی است که ادم دوست دارد هی حرف بزند هی بگوید

بهرحال در استانه عید نوروز دیگر حوصله ندارم اتاقم را تمیز کنم و دیگر حوصله ندارم به عید فکر کنم .

فقط مرگ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 14:6  توسط مجتبی امین محمد  | 

همیشه می گفت اخرش سخته

پدر بزرگ پدری ام بعد از اینکه یک هفته حالش خراب بود در سن 81 سالگی فوت کرد یک قوانلو قاجاری که در اداره برق از نظر حافظه در ان زمان معروف بود معروف بود که شماره برق خانه ها رو روی قبض برق همه رو از حفظ بود.

از لحاظ دست به قلم هم خوب بود توی روزنامه اطلاعات ان زمان بود همونطور که نوه اولش این خاصیت رو ازش به ارث برده. اون زمانی که مادر بزرگ مادری ام فوت کرده بود بچه بودم و حالیم نبود و گریه مریه تو کارم نبود. با این حال این اولین بار که حسابی برای اقوام نزدیکم از ته دل حسابی گریه کردم خیلی سخت بود. خصوصا اینکه من تو فامیل قوانلو قاجار که 17 یا 18 تا نوه داره من نوه ای بودم که حسابی به خاطر نزدیکی خونه مون به خونه شون حسابی به هشون سر می زدم. برای این جور نوه ها که رابطه نزدیک تری به نسبت دیگران باهاشون دارند خیلی سخته خصوصا اگر پر از خاطرات باشه مدام جلوی چشم ادم می اد و ... در نهایت بغض ادم می ترکد.

یک قوانلو قاجار کم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:3  توسط مجتبی امین محمد  | 

اصلا هیچ ایرانی دوست ندارد که یک ایرانی دیگر در جهان مسخره شود. هیچ ایرانی دوست ندارد ایرانی دیگری را طوری دیگر ببیند.

دوست ندارم که رئیس جمهور کشورم را حتی اگر احمدی نژاد باشد دیگران اینطور ان را بکشند و باعث خنده شود باعث شود چهره مخدوش شود.

دوست ندارم ببینم این عکسهای کار شده و این طرح ها را

دوست ندارم فضایی برای مسخرگی باقی بماند ای کاش فضا ها برای صحبت برای گفتمان برای تعامل باشد نه برای تقابل نه خنده های بیهوده نه خنده هایی از سر تفنن.

دوست ندارم اما چه فایده؟ چه فایده که طرحها می ایند و می روند و می خواهند به هر قیمتی خنده بکارند بر لبهای مردم. نمی دانند که فضا را برای چیز دگری اماده میکنند شایدم می دانند.

دوست ندارم اینها را. اما شایدم این فکر ها رویا و خواب باشد. دنیا با دوست داشتن هایش نیست دنیا اجازه به این رویا ها برای ماندن نمی دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:59  توسط مجتبی امین محمد  | 

پشت بزرگراه رسالت؛  خیابان جانبازان انقلاب اسلامی؛ انتهای کوچه بیست و چهارم غربی بهترین مدرسه غیرانتفایی ایران است. انتهای کوچه را با سردری مال خود کرده اند  و با پیوست چند خانه؛  مدرسه ای درست کردند که فارغ التحصیلاهایشان امروز در دانشگاه های بزرگ امریکا و اروپا هستند اصولا طلاهای المپیاد های داخل کشور را برای دانش اموزان این مدرسه کنار می گذارند از رتبه های کنکوری که این مدرسه می دهد نگویم بهتر است.

فرصتی شد تا با مدیر این دبیرستان صحبت کنم و وقتش را برای چند سوال که تا یک ساعت طول کشید را بگیرم وقتی از رتبه های کنکور گفتم هیچ نگفت و به ارائه یک لیست بلند بالا اکتفا کرد که خود لیست همه حرف را زد.

از اقای حجاریان پرسیدم شما خود را در رقابت با چه مدرسه هایی می بینید؟ گفت همتراز؟ گفتم بله همترازمثلا نیکان؛ علوی؛ مفید و ...؟ گفت بله امثال این مدرسه ها تا حدودی در سطح ما هستند ولی ما از انها بالاتریم عملکرد ما هم از انها بهتر بوده گفتم اینجا دانش اموزان مثل نیکان و علوی از لحاظ عقیدتی گزینش می شوند؟ گفت نه خیر اینجا گزینش نداریم البته که دانش اموزانی وارد می شوند که از لحاظ عقیدتی مشکل نداشته باشند پرسیدم که ایا مثل مدارس بزرگ که ارقام ثبت نامشان را فاش نمی کنند ( حتی به دانش اموزانشان می گویند به کسی نگویید) شما هم همینطوری هستید؟

 ایشان در جواب گفتند که نه رقم ثبت نام مدرسه ما کم است پارسال پیش دانشگاهی در حدود یک میلیون و هشتصد هزار تومان بود و امسال از دومیلیون بالاتر گفتم کم است؟ گفتند که بله پایین تر است نسبت به مدرسه هایی چون علامه طباطبائی و نیکان و علوی و... بیشترین رقم تا 4 میلیون هم پیش می رود ( پیش خودم الان دارم میگم که مساوی با یک پیکان یا پراید دست دوم؟)

ایشان ادامه دادند که حدود 4000 نفر را کارت امتحان می دهیم. گفتم با معدل؟ با معدل بالای نوزده

و 400 نفر قبول می شوند که مقداری را به مدرسه های سلام که شعباتی از ما هستند می فرستیم. خوب بعد از قبولی مصاحبه ندارید؟ نه مصاحبه نداریم از خانواده ها شناخت پیدا می کنیم و...

پرسیدم که مدرسه شما مثل نیکان و علوی طلایه دار شاخه سیاسی خاصی نیستند؟ گفتند که نه اصولا مدرسه ما بیشتر در بعد های علمی و فرهنگی کار می کند. گفتم اگر نیکان و علوی را به لحاظ سیاسی دسته بندی کنیم راستی هستند و مفید کمی گرایش به اصلاح طلبان دارد ایشان گفتند مدرسه ما از هر طیفی در ان حضور دارد خود بنده دوم خردادی هستم و معاون بنده راستی و همچنین معلم ها که از هر طیفی هستند گفتم که عقاید سیاسی را بر دانش اموزان تحمیل می کنید ایشان گفتند که مستقیم هیچگاه ولی غیر مستقیم شاید با انهایی که علاقه داشتند صحبت کردیم

گفتم بین دانش اموزانتان چی ؟ گفتند که دانش اموزانمان هم همانطور است. در بین دانش اموزانمان بسیجی تیر داریم تا حتی ملی مذهبی گفتم بین اینها اشکالی ایجاد نمی شود؟ مهم همین است که یاد بگیرند که با هم زیست کنند و به حذف یکدیگر نیندیشند و ما اینها را بین انها یا می دهیم پرسیدم تعامل را؟ گفتند بله

مدرسه سازمان انرژی اتمی ایران بهترین است چون برندگان مدال طلای ریاضی و کامپیوتر و فیزیک کشوری را مال خود کرده اند و برنده طلای شیمی کشوری و برنز جهانی کره را هم در کارنامه خود دارند

جدا از اینها انها 72 نفر را به دانشگاه های شریف ؛ تهران؛ امیر کبیر؛ علم و صنعت؛  بهشتی و خواجه نصیر  رهسپار کرده اند.

ایشان مدرسه خودشان را به رئال مادرید تشبیه کردند که هرساله رتبه های بالای مدارس مفید و نیکان و علوی و روزبه را جذب می کنند پرسیدم که خودتان چی دانش اموز پرورش می دهید یا مثل رئال فقط می گیرید ایشان گفتند نه پرورش هم می دهیم.

 پرسیدم راهنمایی ندارید؟ گفتند که نه ما تخصصی کار دبیرستان هستیم مدرسه ما بزرگ است یک لیست بلند دیگر به من دادند و گفتند که این مدارس سلام ما شعبات ما هستند من با تعجب گفتم نماینده در شهرستان هم دارید؟ گفتند بله

و مدارس دیگری را هم اشاره کردند که پرسیدم اینها چیست و ایشان در جواب: اینها مدارسی هستند که ما به انها مشاوره می دهیم و تجربه کاری خود را به انها منتقل می کنیم

گفتم دخترانه چی ندارید گفتند که چرا یدونه مدرسه سلام دخترانه هم هست گفتم کم نیست؟ چون خیلی از قبول شدگان دختر هستند ایشان گفتند خوب البته برنامه ای داریم که گسترش بدهیم ولی بدانید که فقط 30 درصد شریفی ها دختر هستند و 40 درصد ریاضی های قبول شده دختر و مابقی در رشته های انسانی و تجربی انباشت شده اند.

مدرسه سازمان انرژی اتمی شاید در یک نگاه مدرسه ای کوچک به نظر بیاید ولی از لحاظ اینکه انها به درست کردن شعبات دست زده اند حتی در شهرستان ها نشان دهنده ان است که مثل نیکان سرمایه خود را در متراژ بزرگ  خیابان فرشته انباشته نکرده اند و سالن سونا و... درست نمی کنند

مدرسه انرژی اتمی ایران هم بزرگ بود و هم بهترین.

اقای مدیر با افتخار موفقیت خود را اینچنین گفتند: ما در این مدرسه اخراجی نداریم به گونه ای که لیست ورودی هایمان با خروجی ها یکسان است. (این درست برخلاف مدارسی همتراز این مدرسه بود. که یک موردش دوستم در مدرسه علوی می خواند و برای گوش دادن به موسیقی و ... اخراج شد.)

با اقای حجاریان به راهرو رفتم پرسیدم شما که چند روزنامه قرار داده اید که دانش اموزان بخوانند چرا اعتماد نیست؟ ایشان گفتند که روزنامه ها را دانش اموزان انتخاب می کنند و رای می دهند که چه بخریم البته روزنامه اعتماد را در رای گیری نگذاشتیم و من به ایشان گفتم اعتماد روز به روز نزدیک تر به شرق می شود و ویژه نامه اش را همه از دست نمی دهند ایشان گفتند که حتما در انتخابات بعدی روزنامه ی اعتماد را قرار می دهیم.

الان یه مطلبی یادم امد که موید این مطلب است که این مدرسه واقعا perfect است چرا که ایشان گفتند ما در مدرسه انتخابات داریم رئیس جمهور داریم و استیضاح هم داریم !!!!!!

ماشاالله مملکتی برای خودشان دارند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:39  توسط مجتبی امین محمد  | 

عکس مزبور هیچ ربطی به گرانی میوه و اینا نداره  اره می خوام راجع به میوه و تره بار بگم  ولی هیچ رقمه ربطی به  گرانی و تره بار دم خونه رئیس جمهور که میوه ارزون می ده نداره.

رفته بودیم تره بار که برای یه مراسمی 7 کیلو پرتقال تامسون بخریم از قضا پرتقال هایی که یارو ریخت چند تاش به درد میوه مجلسی نمی خورد و سایزش کوچک بود به اونی که میوه می ریخت تو کیسه گفتیم که یه چند تا پرتقال بزرگ بریز تو این که یارو گفت خرجش 500 تومان میشه

من وقتی شنیدم نزدیک بود شاخ در بیارم نه چرا خالی ببندم تازه این جمله کلیشه هم شده اهان نزدیک بود که ...

نمی دونم نزدیک چی بود اصلا ولش کن ولی حسابی خندیدیم گفتیم نگاه کن ترو خدا انگار اینجا اداره یا شرکت دولتی است که یارو پیشنهاد رشوه می ده و میگه 500 تومان خرجش می شه خنده داره

هر کیلو پرتقال اون تره بار 760 بود البته اگر توی روز یه چند تا ادم اینجوری به یارو بخوره از این راه 500 تومان 500 تومان می تونه جیبشو پر کنه

یه حدیثی هست فکر کنم از امام علی البته شاید یه نکته برای یاداوری باشه تا یه حدیث که می فرمایند که همیشه فساد از بالا به پایینه نه از پایین به بالا همیشه از رده بالای حکومت به پایین می اد نه از پایین به بالا ( البته در مملکت ماااااااااااا که  نیست منظور امثال شهرام جونه؛  نه چیزه دیگه ای ) همونطور که جریان رودخانه و اب هم همینطوره

خلاصه اش اینه که اگر تا چند روز پیش می رفتی یه اداره که اقا کار ما رو زودتر راه بنداز و یارو در کشوشو وا می کرد حالا امروز کارگر تره بار  میگه خرجش 500 تومانه

امیدوارم که با طرح این موضوع حسابی روز شاد و فرحبخشی را در ادامه داشته باشین من که خودم از این فساد خرده پا کلی خندیدم

اهان یه چیزه دیگه هم بگم که البته شامل همه نمی شه ولی خوب اون یارو اینجوری بوده دیگه. محمد ( یکی از برو بچ همین وبلاگ) امروز تو کوه تعریف می کرد که با چند تا از بچه های دانشگاه رفته بودن تنگه باشی تو جاده فیروزکوه که تعداد نفراتشون هم زیاد بوده داشتن که ورق بازی می کردند از قضا چند تا از بچه های عزیز دانشجو مست و لایعقل تشریف داشتن یه دو تا کلان ( مامور) می اد و بهشون گیر می ده و اینا هم یه بیست تومان می ذارن کف دستش که بابا بی خیال شو و برو گفتم خوب بی خیال شدند؟ گیر ندادند؟ با خنده گفت نه بابا تازه یه بطری هم اونا بهشون دادند

دیگه ادامه ندم بهتره .......

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 14:48  توسط مجتبی امین محمد  | 

صلح!!!!

مسئله این است بودن یا نبودن صلح

ایا صلح فقط در واژگان  سیاسی می گنجد؟ یا نه می تواند در تمام زندگی ما این کلمه معنا داشته باشد؟

امروز در کلاس زبان شاید اولین بارم بود که به صلح منهای سیاست فکر می کردم هی معلمه می گفت صلح بدون پلتیک اما مرتب ذهنم می رفت پیش اسرائیل و فلسطین. اما برام جالب شد که می شود فکر کرد به کلمه صلح در زندگی جاری ادم ها به دور از دنیای سیاست.

یکی از بچه ها گفت همه چی با پول حل می شه و با پول هم میشه بین ادما صلح بر قرار کرد اما خانم معلم بلافاصله گفت که اتفاقا از سر پول است که جنگ و دعوا پدید می اید و نمی گذارد صلحی شود منم فکر می کنم اره والا هر چی دعواست سر پوله

دیگری در کلاس گفت که صلح؟ غیر ممکنه

یکی دیگه گفت دیگه کسی وجود نداره که راجع به صلح فکر کنه که من به شدت باهاش مخالفم چون درسته که صلح یه چیز مسخره و کلیشه شده میان ادما ست ولی ادمهایی وجود دارند که به صلح بشر فکر کنند مثل جان کری و خاتمی ( ای بابا بازم زدم تو فاز سیاسی)

صلح وجود دارد یا نه؟

در این پست تصویری ( که عکساش راجع به امروز سه شنبه ۸ اسفند ماه است که تهران سفید پوش شد ) راجع به صلح در طبیعت نوشتم که امیدوارم لذتشو ببرید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:45  توسط مجتبی امین محمد  | 

در پست پیشین به طرح یک ماجرای عشقانه پرداختم. شاید یه تضادی درست شده باشه در مورد عشق و ازدواج. فکر می کنم در مورد عشق کسی فکر نمی کنه و نباید هم فکر کنه به نظرم عشق یه مسئله دلی است و اگه دل ادم بگه اره این همونه که می خوای و خودشه. دیگه کاریش نمی تونی بکنی دائم تو ذهن باهاش کلنجار می ری تا یه موقع بری و بهش بگی دوست دارم.

اما ازدواج کاملا باید فکر کرد که این فرد به درد می خوره؟ در مورد ازدواج اگه مسئله عقل بر احساس بچربه فکر می کنم مشکلی توش نباشه. راجع به عشق دلی گفتم که تفکر نداره

دکتر عبدالکریم سروش در مجله مدرسه پیرامون عشق اینگون نوشته

نکته دیگری را که باید به ان اشاره کنم این است که اساسا عشق امری اختیاری نیست مقدمات عشق البته می تواند اختیاری باشد ولی خودش اختیاری نیست. نه تنها اختیاری نیست بلکه وقتی می اید از ادمی سلب اختیار می کند. به عبارت دیگر عشق نه به اجازه و اختیار ادمی می اید و نه وقتی هم که امد ادمی را مختار باقی می گذارد. مهمترین هدیه ای که عاشق به درگاه معشوق می برد اختیار اوست و چنان که می دانیم  امور اختیاری مشمول تکلیف و حلال و حرام و واجب و مستحب واقع می شود؛ نه امور غیر اختیاری.

ما اگر از کسی بپرسیم که خواب دیدن حرام یا حلال است به ما خواهد خندید چرا که ادمی به اختیار خواب نمی بیند. سعدی می گفت :

کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد                                   دامی نهاده ای و گرفتار می کنی

کسی به اختیار عاشق نمی شود و مقوله عشق مقوله اختیاری نیست تا شخص بتواند از احکام فقهی حلال و حرام در انجا سخن بگوید. این یک نکته خیلی اصولی است که اولا عاشق شدن توجه معشوق است به عاشق که بی قرای را در دل او می افکند ثانیا کاملا از اختیار عاشق و دایره تکلیف و احکام و حلال و حرام خارج است.

براستی سروش لب کلام را گفته و زیبا هم گفته که اصلا اختیاری نیست .

خیلی زود به او علاقه مند شد نمی دانم عشق بود یا چیز دیگر اما می دانستم که سرانجامی برایش ندارد بهش هم گفتم گوش نداد ( یکی ندونه خیال می کنه من همه چی می دونم ؛ نه بابا. به این خاطر اینجوری بهش گفتم چون دایره افرادی که در این زمینه با هم صحبت کردیم زیاد است و همواره با هم در این موارد گفتگو می کنیم  و در ضمن ان تجربیات 5 ساله خودم ...) بهش گفتم تو بهش علاقه مند شدی دلیلی ندارد او به تو لبخند می زند با تو خوشرفتار است از تو خوشش امده باشد یک هفته درگیر این ماجرا بود ول کن قضیه هم نبود بهم گفت یه پرس و جو کن ببین چی کارس گفتم باشه خلاصه کاشف را به عمل دراوردم که 4 سال از او بزرگتر است بهش گفتم و او هم با سکوت جوابم را داد در خودش رفت و ییهو فریاد کشید

قبل از این ماجرا بهم گفته بود که عاشق شدم یه دختره اس تو دانشگاه که .... گفتم تو توی دانشگاه می ری درس بخونی یا نخ دادن دیگرون رو ببینی؟ گفت که حالا گفتم مطمئنی؟ گفت اره بابا بهم نخ داد بهش گفتم خوب تو هم اگه دوست داری برو و بگو

رفت و گفت و شنید که باید فکر کنم و هفته بعد. هفته بعدش شنید که نه نه نمی شه ببخشید

بنده خدا تا یه ماه تو خودش بود و فراموش نمی کرد منم بساط دلداری پهن کرده بودم که بابا بی خیال و جمله کلیشه ای و نخ نمایی این همه دختر تو حالا گیر دادی به این برو سراغ یکی دیگه.

شناخت عشق واقعی شاید سخت ترین مرحله باشد که گهگاه(از خدا چه پنهون ) خود من هم درگیرش می شوم و در رویا به دنبالش می روم اما می بینم پرواز کرده و نیست شناخت عشق واقعی نبایستی ( بذار خودمو بگم) ادم را به قضاوت های نادرست گرایش دهد که اره فلان کار ایشون نشون دهنده اینه که اون هم علاقه منده. با فلان صحبتش می خواست بگه دوست دارم  بنده خدا روش نشد بگه

رویا؟ عشق؟ توهم؟

امروز بعد از ان همه سال که همه بچه های قاجار بوی ( منظور همون پسرعمو و پسر عمه هامه) می دانند دیگه تن به رویا و توهم سعی خواهم کرد که ندهم و به رویا و توهمی که در ذهنم برای دختری نقش بسته بگویم بوقون (خفه کن)

خفه کن عشقی که توهم و رویا ست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:24  توسط مجتبی امین محمد  | 

 

می خواستم متنی راجع به عشقانه بنویسم که وقت نشد و ولنتاین هم گذشت و به ارائه پست تصویری در فتو بلاگم در روز ولنتاین قناعت کردم اما مسائلی باعث شد تا ناگفته هایم را پیرامون عشق بنویسم دقیقا می توانم بگم که در خود خودم نتوانستم تحمل کنم و ننویسم برای خودم که خیلی مهم است و شاید هم ان چیزی که می خواهم بنویسم را هم نتوانم.

روز شنبه 5 اسفند است معروف به اسفندگان که روز زن ایران باستان است  اسفندگان روز اسودگی زنان بوده به گونه ای که زنان کار را تعطیل می کردند و اداره امور را به مردان می سپردند اما بعضی ها معتقد ند که این پنج اسفند روز عشق ایرانیان بوده و در این روز شوهران به زنانشان هدیه می داده اند در این وجه می شود اسفندگان را به ولنتاین ایرانی تشبیه کرد. بهر حال اسفندگان عیدی ناشناخته است که خوب است احیا شود تا ادعا کنیم که ما هم روز زن داریم ما هم روز عشق داریم و...

 به همین دلیل تصمیم گرفتم تا بنویسم

فکر می کنم عاشقانه ترین اهنگی که وجود دارد فقط یکی باشد و ادم را توی حس می برد و ادم عاشق را با جهان پیرامون خود جدا می کند اهنگ ابی است

 وقتی که من عاشق میشم

دنیا برام رنگ دیگه اس

صبح خروس خونش برام انگار یه اهنگ دیگه اس

وقتی که من عاشق می شم ترانه هام عاشق ترند

گل واژه های شعر من رنگ گل ها رو می برند

عشق واسه من یه معجزه اس تو لحظه های بی امید

تو صبح سردم مثل طلوع خورشید

فصل شکوفایی شعر

تو باغ احساس منه

ناجی قلبم عشق بدون تردید

(نمی دانم که این شعر برای کیست بهر حال با صدای زیبا و کشیده ابی گوش دادنی است خصوصا فلوتی که در اواسط اهنگ به کار می برد خیلی باحال است)

وقتی که من عاشق می شم عاشق تر از من دیگه نیست

تو جنس مردن واسه عشق هیچکی سر از من دیگه نیست

دارو ندارم و می خوام بپای عشقم ببازم

می خوام که یه تنه برم به لشگر غم بتازم

وقتی که من عاشق می شم

 فصل دوباره موندن  فصل رباعی و غزل

وقت ترانه خوندنه

وقت تو بیداری شب و به مرز صبح رسوندنه

همیشه گوش دادن به تجربیات گوناگون دیگران در مورد عشق یا هوسی که عشق انگاشته می شود خیلی جذاب و شنیدنی است وقتی دوستام برام تعریف می کنن که چجوری عاشق شدن که به سرانجام رسید یا نرسید من خیلی بهش فکر می کنم که چرا شد و چرا نشد و راز و رمزش چی می تونه باشه؟

در این پست راجع به خودم نمی گم چون... خودم هم عاشق شدم نمی گم تجربه شو نداشتم؛ برام هم ان عشق جذابیت داشت اما وقتی عشق یکسویه باشد به قول داداشم میشه کوچه بن بست.

شب تاسوعا فکر می کنم بودش که یکی از دوستان قدیمی را دیدم که می گفت اره اینجوری عاشق یارو شدم گفتم فقط به خاطر کل اندازی با دوستات؟ فقط به خاطر اینکه شرط بندی کردین که کی می تونه مخشو بزنه؟

هیچی این دوست ما هم با اصرار فراوان پدر و مادرش را راضی کرد تا صیغه ای بین انها خوانده شود و...

ادامه ماجرا رو بنویسم؟ یا خودتون حدس می زنین ؟

جدا شد و پرسیدم چرا گفت که دوستام گفتن تو پارک با چند تا پسر دیدتش گفتم خودت چی؟‍ دیدی؟ گفت اره گفتم چرا امتحانش نکردی؟ گفت امتحانش کردم و جواب هم داد گفتم چه جوری امتحان کردی؟ گفت ظاهرش خیلی نا مناسب بود البته من به حجاب درست و حسابی معتقدم ولی از چادر بدم میاد گفتم خوب؟ گفت بهش گفتم اگه منو می خوای و دوست داری چادر سرت کن با تعجب پرسیدم اون چی کار کرد؟ گفت سرش کرد هیچ مشکلی نبود بهش گفتم همین!؟؟ اینجوری امتحانش کردی؟ همین یه مورد و امتحان کردی؟

گفت چه می دونستم که عوضی( لاش.) از اب در میاد

منم بهش گفتم خسته نباشی

شاید خیلی از اوقات پدر و مادر ها نصیحت های مسخره ای بکنند اشکالش اینه که  در مورد عشق و ازدواج انها با عقل می اندیشند و جوان با احساس. گرچه خیلی از اوقات جوان برنده نبرد می شود اما در این جامعه نمی دانم چرا اینجور جوان ها که تعدادشان زیاد هم هست محکوم به باخت هستند

بارها تلویزیون درباره عشق خیابانی یا عشقی که دو جوان نسبت به هم دارند و خانواده مخالف است سریال تهیه شده که می توان به نرگس اشاره  کرد من هر وقت می بینم دید رسانه ملی به مسئله عشق همیشه به باخت جوان عاشق و برد  پدر و مادر دور اندیش و با تجربه می انجامد حس بدی بهم دست می دهد

درست است که ماجرایی که برای دوستم اتفاق افتاده بود از کج عقلی او بوده ولی اگر او عشق واقعی را تجربه می کرد می توانست برنده نبرد با پدر و مادرش باشد و سرکوفت های دیدی گفتم را نشنود

پدر و مادرانی که ؛ در این راه کم سنگ اندازی نمی کنند.

این پست ادامه دارد..........

love day iranian

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:10  توسط مجتبی امین محمد  | 


چند تا موضوع تو کله ام هست که نمی دونم کدومشون رو واسه این پست بنویسم موندم که کدومشون رو انتخاب کنم حرف های جالب توجه سرهنگی که در کلاس راهنمایی رانندگی صحبت می کند را بنویسم و... یا بپردازم به یه سکانس قشنگ از سریال زیر تیغ؟ سکانسی که می خواست با هوشمندی به همه ایرانی ها و خصوصا خانواده های سنتی و غیره و ذالک بفهماند که همیشه این مرداها نیستن که می توانند عواطف خود را کنترل کنند همیشه مردان مرد بحران نیستند و گاهی هم زنان بهتر از مردان در امر قضاوت هستند و موجوداتی عقلگرا نسبت به مردانی حتی بزرگتر از سن خودشان. این برداشت من بود از اون سکانسی که پسر مقتول ( رضا) می خواست به زور از خواهرش امضاء بگیرد برای قصاص پدر زنش و خواهر زیر بار نمی رفت به خوبی احساساتش را کنترل می کرد در حالی که پسر با شور جوانی خواهان انتقام و خونخواهی پدر مقتولش بود

جالبه که مردد بودم این مطلبو بنویسم یا نه که ظاهرا همشو نوشتم و اینم شد یه پست که اولش معلوم نبود می خواست چی بشه ولی اخرش معلوم شد چی از اب دراومد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:28  توسط مجتبی امین محمد  |