تبليغاتX
ghajarboys

ghajarboys

 

می دونم که این مشکل فقط در ایران است

دردسر های داشتن یک ریش در جامعه ایران اعصاب ادم را خورد می کند تا می بینن یارو ریش داره فکر می کنند که یارو از اون حزب اللهی های تیر هستش یا میگن یارو بسیجیه

نمی دونم چرا اینجوریه؟

وقتی توی این چند وقت ریشی گذاشتم که اونقدا هم بلند نیست و وقتی که مثلا تیپ ادم با اون ریش نمی خونه یه جوری نگاه می کنند یا مثلا وقتی  توی 4 تا پاساژ می گردی یه جوری نگاهم می کنن که انگاری بسیجی ام و از منکراتم.

یا مثلا وقتی تو پارک راه می روم بعد این جونها مثلا این کبوتر های عاشق تو هم تشریف دارند وقتی ادمو می بینن شونه هاشون قدری ازهم فاصله می گیره و...

تازه از ایناش بگذریم همه می گن بزن بابا ریش چیه ریشتو بزن بابا مگه بسیجی هستی انقده تیکه پاره بار ادم می کنند که دوست دارم فریاد بزنم بگم اخه به تو چه که من ریش دارم بابا این همه ادم ریش دارند بهشون میگن بسیجی؟

بابا این جنارو گتوزو هافبک اث میلان هم ریش داره اونم ....

مثلا یکی دست من روزنامه اعتماد دیده بود داشت شاخ در می اورد مونده بود معطل

یه همسایمون هم گفت ریشتو بزن بابا یه 30 چهل سال بعد ریش بذار

تازه یه بچه از همینا که فال می فروخت هم به ادم تیکه بسیجی بودن انداخت 15 سال بیشتر نداشتا

تیپ ادم و ظاهر ادم ها به خودشون مربوطه و مثل این کمونیست ها به همه چی فضول نباشیم و به چیزهایی که بهمون ربط نداره اظهار نظر نکنیم به من چه که کی چی میپوشه و چه جوری راه می ره و اصلاح صورتش چه فرمیه؟

من جمله اینکه خیلی ادم ریش دار دیدم که مثلا زنشون رو میدیدی اصلا بهشون نمی خورد یا بالعکس اصولا از رو ظاهر ادما نمی شه شناختشون من فقط اینجا از بچه های کلاس زبانمون متشکرم که اتفاقا ادرس این وبلاگ رو هم بهشون ندادم چه دخترا چه پسرا در این رابطه خیلی راحت و عادی با ادم برخورد می کنند و فکر هم نمی کنند که من بسیجی ام و...

امروز رفته بودم که تو دستشویی یه مسجدی وضو بگیرم که یه پیر مرده هم فکر کرد من بسیجی ام و این حرفا بساط بحث سیاسی باز کرد منم خنده ام گرفته بود و به چیزی که اعتقاد نداشتم می گفتم بله بله، همینطوره ، درسته. اونم می گفت ایشالله هرکی که دستش تو کاسه انگلیسی هاست حالا هرکی می خواد باشه نابود بشه و... البته اینبار بدون ریا تایید کردم حرفشو و گفتم بله

شما جوان ها باید... و من نمی دونم که چرا جلوی رئیس جمهور سنگ می اندازند و... نمی ذارند کار کنه منم با جدیتی که تو دلم خنده بود گفتم بله متاسفانه...

خلاصه از اینکه توی این موقعیت گیر کرده بودم کلی خندیدم

 

چهلم پدربزرگم گذشت و رخت سیاه از تن بدر می کنم و به گنجه می سپارمش( اوه چه ادبیاتش قدیمی شد) و یک خداحافظی هم با این ریش پر دردسر می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:21  توسط مجتبی امین محمد  | 

خوب شاید هنوز عادت نکردم .

اینکه تو هستی و داری می بینی و من باید که بنویسم

چون تو هستی

حالا یک چیز مهمه

اونکه چه چیزی است مهم نیست

چون اصولا چیز ٬ چیزی ایست که بین زمان و مکان محصور شده٬

حالا نوبت تو ست ٬ که از این چیز های که من درگیرش شدم ٬ برای خودت قشنگترین هاشو برداشت کنی٬

چون تو هستی ٬ پس در این زمان و مکان هم هستی ٬ یعنی باید که باشی٬

چون تو هستی٬

الان

همین دیگه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط مجتبی امین محمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 2:15  توسط مجتبی امین محمد  | 

همیشه معلم ریاضی وقتی جوک های اونجوری می گفت می گفت سه نقطه ...

این فوتبال استقلال که برد عجب حالی به ما داد دمشون گرم انصافا به این میگن استقلال خیلی عالی بازی کرد. یه صحنه از بازی صادقی افتاده بود روی یک بازیکن برق شیراز بعد همونجوری روش خوابیده بود که مجری به طنز گفت خیال ندارند از روی هم بلند شوند می خوان کروکی رو حفظ کنن

انقدر با جدیت اینو گفت که من کلی خندیدم انصافا صحنه جالبی هم بود یاد یه روزنامه چند سال پیش افتادم که تیترش این بود ایدز و فوتبال بعد عکسش این بود که یه بازیکن روی یه بازیکن دیگه خوابیده بود نمی دونم چجوری به ذهن نویسنده خطور کرده بود که همچین عکس بی ربطی رو برای اون مطلب انتخاب کرده بود چون هر پشمکی می دونه با خوابیدن یه بازیکن فوتبال روی اون یکی ایدز پدیدار نمی شه.

یاد ایدز افتادم امروز توی اخبارها شنیدم که خربزه های صادراتی اسرائیل به عربستان حاوی ویروس ایدز بوده بعد من با خودم گفتم تا اونجایی که می دونم فقط پاکستان و قطر رابطه با اسرائیل دارند بعدشم چجوری یه بیماری خونی یا خربزه منتقل می شه شاید خربزه خونی بوده چون ایدز فقط با تماس خونیه دیگه.

این خبرو توی برنامه صبگاهی مردم ایران سلام داده بود. خیلی برنامه قشنگیه که از سطح برنامه های دیگه ایرانی بالاتره و با مجری های متخصصش خوب کار می کنه. صحبت شبکه دو شد

شبکه دو جدیدا باز داره سریال پزشک دهکده رو بعد از ظهر ساعت 4 تکرار ساعت 9 پخش می کنه تازه نیمه شب هم یه بار دیگه تکرار می ذاره. خیلی سریال قشنگیه نه به خاطر دکتر کوئین ها! نه اشتپ

نکنین منظورم ساختار داستان گونه و ادامه دار ماجراست که روند دموکراتیزه شدن در امریکا را نشان می دهد که نشان می دهد چجوری مردم احتیاج به قانون دارند احتیاج به شهردار و احتیاج به کلانتر و در نهایت احتیاج به دادگاه.خیلی زیبا به مخاطب نشان می دهد که مردم ان زمان چجوری محتاج به دموکراسی شدند.

صحبت از امریکا شد یادم افتاد که امریکا رده اول رو توی اقتصاد جهانی کسب کرده و اینجور که شنیدیم چین رده اول نیست ولی خوب دومه.

صحبت از چین شد یادم افتاد که توی یه خبر گفته بود که چینی ها تا چند سال بعد انقده ماشین های با صرفه و سبک درست می کنند که توی ماشین سازی از المان جلو می افته اینجوری شاید از امریکا بزنه جلو و شایدم المپیک بهش کمک کنه که اقتصاد اول جهان بشه.

صحبت از....

این جور نوشتن رو من یه دفعه توی کتاب ادبیات خوندنم که یه جور طنزه که با اون مطلب اولیه زمین تا اسمون فرق داره و از اصل به فرع هدایت می شه

امیدوارم سرتون درد نیومده باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:21  توسط مجتبی امین محمد  | 

معلممون میگه شایعه است یا یه جور یک کلاغ چهل کلاغ که تو موسسه پیچیده اما به نظر من این ماجرا دیگه واسه ایران امروز داره عادی میشه و ...( کما اینکه فهمیدم که انگاری به معلما اینجور دستور داده بودن که قضیه رو دامن نزنند و وانمود کنن که قضیه خالی بندیه)

قبل از اینکه معلم زبانمون بیاد تو کلاس نشسته بودیم که یکی از خانمها( همکلاسی) گفت که به خاطر قضیه بردیا (یکی ازمعلم های موسسه) سختگیری ها بیشتر شده و و خصوصا نسبتا به اینکه کلاس های این موسسه مختلطه کنترلینگ بیشتر شده .

ما پرسیدیم قضیه بردیا چیه؟ اون دو تا دوستامون هم چون خانم بودند روشون نمی شد قضیه رو تعریف کنن و هی به هم پاس می دادن که اون یکی قضیه رو تعریف کنه که یدفه دوستم گفت با شاگرداش شیطونی کرده که اونا هم گفتند بله چه شیطونی هم

بعد از کلاس سیریش قضیه شدم به یکی که می دونست و گفت ماجرا از این قرار بوده که این اقا معلم با شاگرداش طرح دوستی می ریخته بعد کلاس خصوصی برگزار می کرده و نهایتا با اونها ارتباط جنسی بر قرار می کرده که بهش می گن تجاوز و بعد فیلم و...

چندین نفر از کلاس های بردیا دچار چنین مشکلی میشن که از اونها فیلم گرفته شده و اونها هم جرات نمی کردن به پلیس اطلاع دهند اما بالاخره یکی جرات میکنه و ماجرا رو به پلیس تعریف می کنه

جالبیت ماجرا برای من اینه که فهمیدم پشت موسسه زبان ما یک ادم با نفوذ و کله گنده تشریف داره که نگذاشته موسسه رو تعطیل کنند و همچنان کلاس ها بر پا بشه و مختلطم برگزار بشه.

حتی برام جالب بود که یک چنین پرونده تجاوز جنسی همراه با اخاذی به هیچ جا درز نکرده و جلوی دهان بعضی ها را گرفته اند که قضیه به روزنامه ها کشیده نشه و گرنه فاتحه موسسه خوانده شده بود و افتضاحی ببار می امد که نگو و نپرس و برای بعضی ها دلیل می شد که در ایران نباید کلاس های درس موسسات غیر دولتی مختلط برگزار بشه یعنی بهونه دستشون می اومد.

علاوه بر ان در ایران فقط موسساتی می توانند کلاس های خود را با حضور پسران و دختران توامان تشکیل دهد که یک ارتباط سایه گونه با نهاد های دولتی داشته باشد زیرا که چنین موسساتی با فشار شدید از بیرون درگیر هستند .

خلاصه قضیه این معلمه خیلی برام جالب بود که بدون درز به روزنامه ها و رسانه ها و کنترل سکرت گونه ماجرا موسسه همچنان به کار خود ادامه می دهد.

یکی از بچه ها که تصادفا یکبار در کلاس چنین ادمی نشسته بود می گفت خیلی یارو باحال بود با همه دخترای کلاس می خواست دوست شه و فکر نمی کرد که بابا وقتی با این دوستی این می ره به بغل دستیش هم میگه. دوستمون تعریف می کرد که کلا چنین ادمی بود علاوه بر اینکه اکادمیک درس نمی داد و با الفاظ و تکه کلام ها کلاس را پیش می برد.

اضافه کنم که موسسه زبان ما از این در پیتی ها نیست که با  دو تا اتاق کارشو پیش ببره ضمن اینکه علاوه بر انگلیسی زبانهای دیگر مثل اسپانیولی و المانی و.. هم تدریس میشه. اکثرا دانشجو هستند و خانمها و اقایان با سنین بالا هم شرکت می جویند.

توی این زمونه که دندانپزشک به بیمار رحم نمی کنه پدر بزرگ به نوه اش لات و لوت به نامزد ادمی یه پسر تو اسانسور به یک زن و... پرونده های تجاوز جنسی و اخاذی داره به جنایت های جنسی تبدیل میشه که امار حکایت از ان دارد که روند صعودی طی می کند زنگ خطری برای یک جامعه مدعی اسلامی

نکاتی در مورد تجاوز جنسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 13:2  توسط مجتبی امین محمد  | 

رو نیمکت نشسته بودیم  بعد از یک نوروز گپ زدن با یک دوست جالب و باحال بود اون داشت حرف می زد و من می شنیدم و اون سیگار هم می کشید پسرک فال فروش اومد و گفت فال می خری گفتم توی این یه ساعتی که اینجا نشستیم تو پنجمین نفری هستی که می خوای فال بفروشی ممنون فال نمی خوایم.

به بسته سیگار اشاره کرد و گفت یه سیگار می دی؟ دوستم گفت نه دوباره گفت بده دیگه گفتیم واسه چی؟ گفت می خوام بکشم با تعجب پرسیدیم مگه می کشی؟ گفت اره اینکه چیزی نیست مشروب هم می خورم گفت اناهاش اشاره به جیبش کرد که از برامدگیش معلوم بود که بطری کوچکی بود گفتیم چند سالته؟ گفت 15 سالمه

رفت و رفت.

و ما با سکوت و فکر مشغول بودیم

... بار در این کوچه ها پسران کم سن و سالی را می بینم که گونی انداختند پشتشون و دارن پلاستیک جمع می کنند و دیگرانی مثل اینها در پارک فال می فروشند. علاوه بر اینها دخترکی هم توی این پارک هست که با اکیپ اینا فال و ادامس می فروشه میره مدرسه و بعد از ظهر به اینا اضافه می شه پدرش هم کفاشه. دختر تا ان وقت شب تا 8 تا 9 همچنان در پی فال فروشی است و دیگران از حقوق زنان حرف می زنن و دیگرانی به فکر...

 اینها عقده ای بزرگ از این جامعه در دل دارند و روزی این عقده را با بزه خود باز خواهند کرد در افکارشان می شود دید انتقام را انتقام از جامعه ای که هیچ کاری برای انها نمی کند انتقام از جامعه ای که هیچ حسی جز ترحم انهم برای دقیقه ای به انها ندارند.

به بزهکاری به فقیری به نداری به فرا رسیدن روز انتقام  به مفهوم مهرورزی فکر می کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 17:37  توسط مجتبی امین محمد  | 

از بدشانسی یا بد اقبالی یا نحسی سال خوک برای دومین بار برق حالم را گرفت این بار نه دوربینو بلکه کامپیوتر رو. و power کامپیوترم بعد از وصل شدن برق سوخت برای همین نتونستم از 14 فروردین تا به امروز مطلبی را پستش کنم.

وقتی اصفهان بودم چند تا نکته به نظرم جالب بود

 یکی اینکه تو یه بازار دیدم رو سر در دستشویی برای دستشویی رفتن هر نفر 150 تومان نوشته که مردم پول بدن

یه جای دیگه تو یه پارک سر در دستشویی نوشته بود دستشویی رایگان

با اینکه من در هر دو دفعه به انجا نرفتم اما دیدن این نوشته ها برایم جالب بود که بعضی ها میگن اصفهونیا خسیسن و بعضی ها هم میگن مقتصد شایدم سیاس

توی میدون نفش جهان یه چادر بزرگ برپا کرده بودند تحت عنوان نمایشگاه  امر به معروف و... بعد دیم دو تا دختر رو بردن تو چادر که بنظرم ظاهرشون تابلو نبود معمولی بود ( اینجور موقعها بستگی به سلیقه ماموری که اینا رو می گیره  داره) خلاصه اینکه پاچه شلوارشون هم بالا نبود رفتن تو چادر و بعدش به یک معمم یا همون اخوند که خیلی پیر هم بود گفتن بره اینا رو ارشاد کنه من مونده بودم که اخه این اخوند پیر می خواد به اینا چی بگه؟ یه مشت حرف هایی که دختره صد بار تو عمرش شنیده و ده بار تو این کتاب دینی ها خونده چی می خواد بگه اونم با او سن بالاش؟ به نظرم در انتخاب اخوند و سنش و تاثیر سخن اون بر ان جوان باید دقت کرد به نفس کار کاری ندارم ولی اینها اشکالاتی است که گریبانگیر جامعه ای است که....

یه مورد دیگه هم اینه که خیلی مسخره اس اگه به نهی از منکر و امر به معروف است این مسئله فقط در مورد دختران صدق کند و فقط به انان تذکر داده شود اگر تذکری در کار است باید دو طرفه باشد.

از اون مسئول چادر پرسیدم که این جا جریانش چیه؟ گفت اینجا نمایشگاهی از... پریدم وسط حرفش و گفتم که به صورت عملی هم تذکر می دهید گفت بله اولین بار در اصفهان این کار صورت گرفته و به انها تذکر می دهیم و تعهد هم ازشان می گیریم گفتم چه کسی اینها را به چادر شما می اورد بسیج یا پلیس؟

با تاکید گفت پلیس

من هرچه به ذهنم فشار اوردم به یاد نیاوردم که ان دو دختر را پلیس به چادر هدایت کرده بود

و اینم مورد اخر و جالب توجه

رفتیم دلیجان صبحانه بخوریم که متوجه شدم ساعت رستوران انجا بر عکس می چرخد و جالب تر اینکه ساعت درست کار می کرد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:6  توسط مجتبی امین محمد  | 

نوروز و افسردگی؟

شاهکاره دیگه مگه میشه؟

حالا شده دیگه تا حالا فکر نمی کردم میشه تو نوروز هم افسرده شد اونم نه کنج خونه با هوای بارونی،  تو مسافرت گفتم که شاهکاره نوروز و گرفتن افسردگی.

اصلا فکر می کنم این بدترین نوروز زندگیم بوده بد شانسی پشت بد شانسی

اولش که همه فک و فامیل پدری می خواستند چند روزی برن شمال بابام نذاشت با اونا برم سوم عید با سکوت تو خونه و حرف نزدن با والدین گذشت فرداش هم که رفتیم اصفهان دلخوشیم این بود که با اون دوربین هی عکس می اندازم و از ناراحتی در می ام اما ولی دوربین هم امان نداد و فقط گذاشت از نیاسر عکس بگیرم شارژر دوربین خراب شده بود و رفتم شارژر خریدم اما بازم دیدم اصلا دوربین روشن نمی شه خلاصه که هی زمین و زمان و لعنت کردم که این دیگه چه جورشه دیدنی های اصفهان را بافسوس و دپرسینگ می دیدم بدتر از اون این بود که با دونفر از فامیل بودیم که سن اونا زیاد بود خلاصه من یکی میون 4 تا پیر و پاتالکه نه حوصله گشتن داشتن و نه...( مثلا ساعت 9 می خوابیدیم فکر کن وای ی ی ی)

بدتر از اونای دیگه گلو درد بود وای این همه بدشانسی پشت هم. گلوی درد میدونین چیه؟ گلو درد یعنی اگه کباب برگ و کوبیده و جوجه و پیتزا خونگی با پنیر فت و فراوون بخوری بازم با اون گلو درد هیچی نمی فهمی و هیچ فایده ای نداره گلو درد یعنی بهترین غذای دنیا رو هم بخوری بازم فایده نداره.

خلاصه از اون اصفهون اومدیم بیرون و اومدیم همدان شانس اوردم که خونه این فامیلمون یه کامپیوتر هست و یه اینترنت.

نوروز 86 را بی فیلم و سریال دارم می گذرونم بی دوربین با گلو درد و بد شانسی و ... بدتر از اون اینه که همه فکر می کنن چون اصفهون بودی و بعدش هم رفتی همدان و کل عید تو مسافرتی خیلی داری خوش می گذرونی در صورتی که اینجور نیست و نبود در پست بعدی سعی می کنم از افسردگی کمتر بگم و از اصفهان بنویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 10:14  توسط مجتبی امین محمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:3  توسط مجتبی امین محمد  | 

فعلا که در تهرانم و حسابی از خلوتی تهران لذت می بریم عجب خلوته تهران مثلا بگم مثل چند سال پیش تهران خلوته؟ مثلا مثل تهران در زمان قاجار یا پهلوی؟

توی شریعتی، ولی عصر خصوصا بالا شهر تهران و شمیرانات که قشر مرفهان بی درد است و صاحب ویلا در شما لو...

پسر دایی ام همیشه می گه عیدا بهترین جای همین تهرانه هم هواش تمیز و پاک هم از شر این ترافیک لعنتی اش راحتیم و حسابی خلوته

امروز که سوم عید است هنوز در تهران شاید به شمال برم یا اصفهان یه کاروان می ره شمال و یه کاروان می ره اصفهان حالا با کی برم نمی دونم؟

اگه تهران هستید از پارک های جنگلی استفاده کنید و حالشو ببرید اگرم که در تهران نیستید و مسافرت هستید بازم خوش بگذره با این اروز که باران ها و باد های شدید مسافرت های ما را خراب نکند و اگرم بخواد بارون بیاد نمنم بیاد هم عشقولانه باشه هم لطیف و هم ...

عید 86 خوش بگذره

اینم عکسهایی بهارانه در پارک طالقانی

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:30  توسط مجتبی امین محمد  |