تبليغاتX
ghajarboys

ghajarboys

 قاسم: حالا حاجی چی می گفت؟

علی: هیچی می گفت شما برنامتون چیه؟ منم که نمی دونستم گفتم بعدا بهتون می گم، حاجیم گفت زودتر نیمه شعبان نزدیکه

پرویز: منکه نمی تونم تو مراسم باشم

قاسم: چرا؟

پرویز: می خوام برم جمکران

علی: التماس دعا

پرویز: حالا برنامه هاتون چی هست

علی: باید با بچه ها بشینیم صحبت کنیم و یه برنامه خوب بچینیم

قاسم: فکر کنم داداشم نیمه شعبون از حوزه بیاد اگه موندنی بود بهش می گم سخنرانی رو خودش برگزار کنه

علی: ایول این جوری که خیلی خوب میشه

پرویز: ببین یاالثارات چی نوشته اوه اوه

علی : ببینم؟

قاسم: من که حوصله خوندن ندارم توش چی نوشته

پرویز: نوشته که یکی از مدعیان اصلاح طلب ظهور اقا رو مورد تشکیک قرار داده

علی: واقعا اینا فاسقند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:56  توسط مجتبی امین محمد  | 

مادر: خوب چه جوری بود قیافش؟

پسر: (  کتش را می اندازد روی راحتی و خودش را می اندازد روی مبل، دستانش را قفل هم می کند و می گذارد پشت سرش و به روبه رو نگاه می کند)

خواهر: هیچی از این پیرمردا بود که

مادر: پیرمرد؟ وا؟

خواهر: اره دیگه از اینا که برخلاف سنشون به ظاهرشون می رسن تا ثابت کنن پیرمرد نیستن و خیلی جوونن

مادر: مگه ظاهرش چه جوری بود؟

خواهر: این جور ادما لباسای صورتی می پوشن و دکمه اول پیرهنشون هم باز می ذارن اگه تو پاساژ یا بازار هم کار کنند یه زنجیر طلا هم می اندازند

مادر: سنش به چند می خورد؟

خواهر: بالای 40 می زد

مادر: هی به این افشین گفتم یکم به ظاهرت برس برو موهاتو کوتاه کن مگه حرف حساب می فهمه

پسر: همچنان به نقطه ای چشم دوخته

خواهر: مگه مسابقه اس؟

مادر: خوب تیپ خانوم خانوما چه طور بود؟

خواهر: از عروسیش هم بیشتر ارایش کرده بود فکر می کرد با این کارا می تونه لج افشینو در بیاره

مادر: چه چیزا!!

خواهر: پاشو افشین پاشو اینقدر فکر نکن برو خدارو شکر کن از دستش راحت شدی

پسر: دستانش را از پشت سرش باز می کند، همچنانکه به نقطه ای چشم دوخته ارنج دستهایش را روی زانو هایش می گذارد و کف دستانش را با حرکت رفت و برگشت به هم می مالد

خواهر: همیشه برایم سوال بود که چرا پسرها بعد از طلاق و شکست عشقی دیگر هیچ وقت به فکر ازدواج نمی روند و خانمها بزودی در فکر ازدواج می افتند

مادر: خوب به جواب رسیدی؟

خواهر: افشین حالا برای مهریه اش چیکار می کنی؟

پسر: دستانش را در موهای بلندش فرو می برد و انها را از عقب می کشد

مادر: رهی بس دور می بینم درین راه      نه سر پیدا و نه پایان دریغا

چو دوران جوانی رفت بر باد             بسی گفتم درین دوران دریغا

نشد معلوم من جز اخر عمر               که کردم عمر خود تاوان دریغا

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 17:50  توسط مجتبی امین محمد  | 

این داستان برگرفته از واقعیات است.

 

 

خوب چه دستور می فرمائید؟

این دفعه دیگه نمی ذارم از چنگم فرار کنه

قربان فکر می کنم اگر بذاریم تاریکی مطلق بشه بهتره

اره موافقم یه کم صبر می کنیم که تاریکی مطلق بشه و چراغاشونو خاموش کنن اونوقت کارشونو می سازیم

ولی قربان چه جوری می خواهید حمله کنید؟

اگه من اقا محمد خان قاجارم که خوب می دونم با اینج.ان گستاخ  چیکار کنم

قربان همین جوانک  ما رو از شیراز کشونده اینجا و هی از دست ما فرار کرده

درسته جوانک  است ولی تا اقا محمد خان است این کشور احتیاجی به این جوونهای گستاخ نداره

تاریکی فرا می رسد اسبهای سپاه اقا محمد خان به ارامی از تپه به پایین می ایند تا اردوگاه نشینان متوجه حضور سپاه دشمن نشوند وقت حمله فرا رسیده.

خوب چه فکری دارید؟

فکر اینجاشو کرده بودم برای همین به جاسوس گفته بودم وقتی که تاریکی مطلق فرا رسید اسب ها رو رم بده و فراری شون بده اینجوری نه اونا می تونن فرار کنن و همین که دستاچه می شوند.

عجب فکری والا مقام

بعد از دقایقی گرد و خاکی به اسمان به پا می خیزد و اسبها شیهه کشان رم می کنند و اروگاه نشینان بیدار می شوند

حالا وقتشه حمله

شما از چپ و شما از راست

حواست به لطفعلی خان باشه چادرش اون وره

من لطفعلی رو می خوام .......( اقا محمد خان فریاد می کشد) زنده

بعد از نبردی که سپاهیان اماده اقا محمد خان با سپاه نیمه اماده لطفعلی خان زند می کنند سپاه لطفعلی خان از هم می پاشد و عده زیادی کشته می شوند لطفعلی خان زند هم به جانب شرق با تعدادی سوار فرار می کند اقا محمد خان از متلاشی شدن سپاه لطفعلی خان لبخند بر لب دارد اما از فرار دوباره لطفعلی خان ناراحت.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:45  توسط مجتبی امین محمد  | 

ـ اون پیچ تلویزیون و بچرخون ببینم  این وایستاده تو میدون چی داره میگه؟

ـ میدونه چقدر اشنا ه

ـ اره انگار میدون الرزاقه

ـ ( تلویزیون)  در میان این چند سال اخیری که نیروهای ائتلاف در عراق حضور دارند  مردم بی گناه زیادی کشته شده اند و خیلی از اونها رو من و شما می شناسیم کسانی که قربانی تروریسم شدند امشب می خوام خبر جالبی را به عرض شما برسانم  امدیم در این میدان تا به طور مستقیم این خبر را برای شما بفرستیم

 به نقل از منابع امنیتی کشورمون امروز در میان این چند ساله تنها روزی بوده که هیچ کس حتی تروریستها کشته نشدند

ـ ( سوت و کف مردم)

ـ ( تلویزیون) به امید روزی که ثبات و ارامش فقط یک روز نباشه

ـ ( پیرمرد) مگه میزارن؟ این یارو چه خوشه

ـ ( کارگر جوان) تا ابد که نباید کشته بدیم

ـ ( مشتری) کاشکی همه چیز مثل قبل بود

ـ ( جوان تحصیلکرده) اره همه چیز مثل قبل بود همه چیز مثل قبل خفقان اور بود اون صدام لعنتی اه. بد بختیم که هنوز داریم اینجوری فکر می کنیم یه سر برو اردن می فهمی ما کجا گیر کردیم و اونا کجان

ـ ( مشتری‌ ) شاید داریم هزینه می دیم هزینه دموکراسی

ـ ( پیرمرد) اینا همش کشکه. هه دموکراسی!!!

ـ اوه چی شد؟ برفکی شد؟

ـ ( پیرمرد) بزن الجزیره

ـ ( تلویزیون ) به یک خبر فوری از عراق که هم اینک به دستم رسید توجه کنید مردم فلوجه که در میدان الرزاق جمع شده بودند تا تنها روزی که هیچ کس در عراق کشته نشده بود( طی این چند سال حضور نیروی های ائتلاف ) را جشن بگیرند توسط بمبی که در ماشین تجهیزات  فرستنده شبکه .... کار گذاشته بود شادی شان به عزا تبدیل شد از میزان کشته و زخمی ها فعلا اخباری به دست نیامده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 20:38  توسط مجتبی امین محمد  | 

ـ ببخشید؟ می تونی به من بگی کی بود که شبا دیر می اومد؟ کی بود که توی مسافرتاش اصرار می کرد که مسافرتش کاریه و بنده نمی تونم بیام حتما تو این مسافرتای مثلا کاریت  هم با ایشون بودی؟ هی می گم اون صدای کیه؟ میگه صدای تلویزیونه خر خودتی اقا

ـ خفه شو  هرزه کثیف  رو بالشت جنابعالی موی بور کوتاه پیدا کردم اونم چه زمانی،  بعد از همون مسافرتی که جنابعالی می گید

ـ خوب به من چه؟

ـ ما تو این خونه ادم مو بور داریم؟ که روی بالشت تو موی کوتاه بور بوده؟ از اسمون اومده؟

ـ انقدر سر من فریاد نکش خودت چی؟ انقده تابلویی که هرکی دست به موبایلت بزنه می فهمه چه خبره

ـ زنیکه فضول. همه که مثل تو فضولی نمی کنن ببینن تو موبایل ادم چه خبره ،  تازه بد بخت تو که از من تابلو تری. هه خانم رفته باهاش تو پارک ... قدم زده. ابرو پیش دوستام نموند

ـ اِ اِ ابرو هم می دونی چیه؟ خوبه والا

ـ اره لعنتی. می دونی تو مثل چی هستی؟

ـ مثل چی؟

ـ مثل جلبک روی اب خودتو در اختیار اون می ذاری

ـ تو چی؟ اگه من گیاه باشم که خوبه بد بخت. تو مثه حیوون می مونی که جز به ... به هیچی فکر نمی کنه

ـ خود فروش  از خدامه که سنگسارت کنن

ـ وقتی جنابعالی با یکی دیگه رابطه داری اشکال نداره وقتی ما زنا باشیم و با یکی دیگه رابطه برقرار کنیم انگاری 10 تا ادم کشتیم منتها اگه مردا 10 بار هم به زنشون خیانت کنن اب از اب تکون نمی خوره به رو خودشون هم نمی ارن

ـ به خواب بابا. اصلا به تو هیچ ربطی نداره دوست داشتم با یه زن خوشگل تر از توی زشت رابطه داشته باشم

ـ ( می خندد) گذشته اقا اون زمانا که بخوای با این حرفا لج منو در بیاری اتفاقا منم از رابطم راضی ام خیلی از اینکه با این مرد خوش تیپ رابطه دارم لذت می برم هرچی هست بوی گند زیر بغل تو رو نداره

ـ کثافت ( یه تو گوشی) حالا بر بر داری منو نگاه می کنی به رابطه و لذت خودت با یه مرد دیگه افتخار می کنی؟  بی حیا

ـ به ما که رسید شدیم بی حیا؟ خودت چی تو رابطه داری بی حیا نیستی؟ فقط بلدی بزنی وحشی.  نگاه کن خون اومد دماغم

ـ بهتر، فردا می ریم دادگاه تا دیگه یه زن هرزه رو تو خونه خودم نگاه نکنم خیانتکار

ـ خودت خیانتکاری، ما چمون بود؟ مشکلی داشتیم زرتی رفتی با اون خوابیدی؟ چه مشکلی با من داشتی .  ما که در کنار هم به خوبی و خوشی داشتیم زندگی می کردیم عشقمون رو فروختی به یه نگاه  دیگه؟

ــ اول تو شروع کردی

ـ نه خیر اول جنابعالی خیانت کردی

ـ ثابت کن

ـ باشه ولی نه اینجوری

ـ خوب چه جوری؟

ـ روی یه ورق تاریخ روزی که با اون خوابیدی رو بنویس منم می نویسم اون وقت معلوم میشه که کی زود تر خیانت کرده

ـ قبوله

( بعد از چند دقیقه)

ـ خوب کاغذتو بده ببینم فقط دروغ ننوشته باشیا

ـ مگه من مثل توام از هیچکی نمی ترسم راستشو نوشتم تو هم کاغذتو بده

( بعد از خواندن کاغذ ها)

ـ ( فریاد) نه

ـ (فریاد) نه

( گریه زن،  بغض مرد)

ـ لعنت بر اون سه شنبه

ـ چه ساعتی بود؟

ـ ساعت 6

ـ وای خدای من، مثل کابوسه نکنه با شیطان بودیم؟

ـ چرت نگو

ـ اخه منم ساعت 6 ....

ـ نه؟!!!!!!!!

 

اینم یه سری عکس راجه به غروب خورشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 16:20  توسط مجتبی امین محمد  |