خبر بالا اگر واقعیت داشته باشد باید گفت که آقای گلزار اگر فکر کرده اید با این اقدام رفع تعلیق خواهید شد درست فکر کردید اگر فکر کردید تهیه کننده ها باز سراغ شما می آیند و باز به سینما بر می گردید درست فکر کردید اما آقای گلزار اگر تا دیروز مردم عاشق چشم و ابرو و نحوه بازی کردنتان بودند امروز مردم به دلها نگاه می کنند به اراده ها به شجاعت ها. امروز مردم سوپر استارشان باید شجاعت داشته باشد باید تن به هر ذلتی ندهد. آقای گلزار بایست سوپر استار دلها شد.
مطمئن باشید در آینده مردم سراغی از بزدلها و ترسو ها نمی گیرند
بعد از اینکه تماسم تموم شد به این فکر کردم که یعنی اونایی که وقتشون رو برای شستن ظرف و پاک کردن و سر و سامون دادن به مواد غذایی که می خرند و خلاصه کارهای خانه تلف نمی کنند خیلی از زندگی جلو ترند؟ یعنی آنهایی که ماشین ظرفشویی ماکرویو و کلی تجهیزات مدرن و پیشرفته در خانه و آشپزخانه دارند و کمک کارشان هست یا که با وجود توانایی جسمی خدمتکار هفته ای یکبار برایشان می آید یا که همه چیز را آماده می خرند حتی غذای روزانه شان را در زندگی خیلی جلو هستند؟
سوال دیگری در ذهنم پر رنگ شد و آن این بود که دنیای مدرن ما با این تجهیزات و امکانات رفاهی که می خواهد زمان را برای ما نگه دارد و از تلف شدنش جلوگیری کند چه چیز به ما داده که دنیای سنتی نداده؟ این پیشرفت فقط به واسطه گذر زمان است یا که نه واقعا پیشرفتی کیفی است که کمک می کند آدم زندگی بهتر صلح آمیز تر عاقلانه تر انجام دهد؟ به این می اندیشم و معتقدم که دنیای مدرن با تمام کمک هایش تفاوت فاحشی با دنیای سنتی به لحاظ رشد و توسعه انسانیت ندارد.
جنگ ها هنوز هستند دیوانه ها هنوز حضور دارند بیماری های لا علاج هنوز وجود دارند دنیا فرقی نکرده مثل یک دایره به خود می پیچیم فقط فکر می کنیم در حال پیشرفت هستیم فقط فکر می کنیم
---- قصدم از مثال های بالا تخریب و مسخره کردن اعمال و فعل های مدرنیته که ممکن است همه ما انجام بدهیم نبود اینها فقط مثالهایی برای افکارم بود.
از اینها که بگذریم سخن من جای دیگری بود که به این جا کشید. کنار امامزاده نشسته بودم و با دوستی که بیش از نیم قرن از سنش می گذرد و از جوانی اینجا می آمده صحبت می کردیم می گفتم چرا دور مقبره فرش پهن نمی کنند؟ فقط سنگ است؟ خب طبیعتا برای مردم سخته که روی سنگ کنار مقبره نماز بخوانند با خنده جوابم را داد : که یکدفعه با اینها ( کسانی که عهده دار مسئولیت امامزاده هستند) سر این قضیه بحثم شد و گفتند چون نماز فردی چی چی نیست باید نماز جماعت خواند و ... این دوست ما خندید و گفت اینها فکر می کنند با زور می شود مردم را به نماز جماعت فراخواند. مورد دیگر هم این است که چهار فرش وقف این چهارگوشه دور مقبره است که می بینی اینجا نیست. پرسیدم مگر وقف نیست وقتی کسی وقف این محیط کرده باید اجرا شود گفت ای بابا اینا چه می دونن وقف یعنی چی.
سرتان را با این خاطرات مذهبی و شاید به درد نخور درد نمی آورم که حتما دارید میگید ای بابا کارمون از نماز فردی و واجب و اینها گذشته بحث بحث دیگری است امروز. آره حق باشماست بحث بحث دیگری است سخن من هم از ذکر این دو مورد جالب این بود که عهده داران مسئولیت امامزاده که طبعا دیندار هستند به اصول دینداری مثل لا اکراه فی الدین و به اصل مبرهنی چون وقف که آیت الله خمینی هم اشارات مستقیمی به آن داشتند هم نمی کنند چه رسد به ...
قبلا فکر می کردم ما فقط نفت داریم کمی بعد فکر کردم ما اس ام اس و تلفن و اینها را داریم کمی گذشت و مشخص شد چیزی به نام صدقه داریم و حالا وقتی هر روز می بینم چه پولی سرازیر مقبره های امامزاده ها می شود (که از بد حادثه خرج مرمت و بازسازی این مکان های مذهبی و تاریخی و اطعام به مردم هم نمی شود ) بلکه اداره اوقاف هپولی می کند فهمیدم ما فقط نفت نداریم چیزهای دیگری هم داریم
راستی هپولی رو همینجوری می نویسن؟ نکته دوم اینکه من متعجب می شوم که چقدر توریست و جهانگرد میان همین امامزاده و از دیدن آیینه کاریش کف بر می شوند و هی عکس می گیرن و متعجب به بالا نگاه می کنند جالبیش اینه که ما از بس این آیینه کاری و کاشی کاری رو دیدیم برامون معمولی شده اما برای اونا...
.... نمیگم حتما اما خب ممکنه. از چهره ها هم نمی شود فهمید ولی کلا کیس جالبی بودند دو نفرشون. خیلی دوست داشتم بدونم چجوری آشنا شدن چجوری با هم صحبت می کنند و چجوری ادامه می دهند؟ آیا زنه خیانت کرده بود یا هنوز دختر مانده بود؟( نه بعیده چون بهش نمی اومد که باکره باشه) یا شایدم بیوه بود؟ البته دلیل اینکه پسر جوان با این زن رابطه دوستانه داره کاملا مشخصه: در روانشناسی ها علت این کار رو پسرانی با خصوصیات شخصی یی بیان می کنند که دوست ندارند همراهشون یه دختر لوس و ننر و به اصطلاح همسنشون که تشخیصش پایین است( البته همه دخترا اینجوری نیستن از شانس بد این جور پسرا دخترایی که دیده اند تا حالا اونجوری بودند) رو برای خودشون انتخاب کنند. این جور پسرها علاقه دارند با کسی باشند که ازشون چیزی رو یاد بگیرند فهمشون قد خودشون بالا باشه البته این وسط تمایل جنسی نقشش هم می تواند کمرنگ هم پررنگ باشد.
امروز ازدواج های نسل ما با دختران از خود بزرگتر چند ماه بزرگتر چند سال بزرگتر است و ترجیحش می دهیم به اختلاف چند ساله و بزرگ تری سنمان به دختران چرا؟ کاش جامعه شناس بودم و بررسی می کردم و می فهمیدم. این نکته جالبیه که پسرانی که با دختران یا حتی بیوه های ۳ الی ۷ سال بزرگتر از خود ازدواج می کنند دیوانه نیستند از روی هوی و هوس نیست و از کله شقی خودش و حیله و مکر زن نیست. فقط اینها نیست.
چند روز پیش میزبان چند خانواده در بهشت زهرا بودیم آخرین باری که زن و شوهره رو دیده بودم بر می گشت به بچگیم. وقتی زن و شوهره رو دیدم زنه مثل پیرزنا شده بود و مرد با اینکه ریش داشت و ریشش هم مشکی و گاها سفید هم توش داشت با این حال زن و شوهر مثل خواهر و برادری با اختلاف سنی زیاد بودند. بعدا متوجه شدم زنه چند سال بزرگتر از شوهره بوده. اما بشدت تکیده شده بود.
قصه پیغمبر و حضرت خدیجه برای نسل هایی است که این ازدواج ها را تابو نمی کنند. اصولا در این دنیا تابویی که از دل سنت بیاید شایسته نیست. اما قدیم این ازدواج ها تک و توک بود دلیل شایع بودن این نوع دوستی و ازدواج ها چیست؟
قطع کردن و نابود کردن درختان و ویلا سازی بجای آن تنها تجاوز به طبیعت نیست که اینچنین عملی تجاوز به حریم خدا نیز هست.
تخریب محیط زیست ربطی به سرمایه داری و کارگری ندارد سرمایه دار می گوید قطع کن ویلا بساز کارگر اجرا می کند و دردلش می گوید خوش به حال آنها که در چنین ویلاهایی هستند. تخریب محیط زیست و تجاوز به طبیعت تنها مربوط به ایران نیست امریکای لیبرال هم در گازهای گلخانه ای دنیا بخوبی سهیم هست و حتی از امضا کردن پیمان زیست محیطی هم امتناع می کند. امروز فقط فکر می کنیم انرژی هسته ای صلح آمیز و در جهت منافع طبیعت است دیر زمانی فرا می رسد که زباله های اتمی و آب های آلوده ی اکتیوی گریبان ما را می گیرد و حتی فکر کردن پرتاب این زباله به فضا هم کار را درست نمی کند و آینده روزی این انرژی را هم تعطیل می کند.
زندگی مان همین شده به طبیعت رحم نمی کنیم انتظار داریم در اختیار ما باشد و از آن لذت ببریم. کوه دماوند را بخاطر جذب گردشگری هموار می کنیم و جاده می کشیم تالاب های زیادی را تخریب می کنیم و در همین تهران آنقدر برداشت زیر زمینی آب می کنیم که به قول یکی از مهندسان زمین شناس اصلا به مغزمان خطور نمی کند که با برداشت آب های زیر زمینی روزی این آبها تمام می شود و زمین تهران نشست پیدا می کند. نه این ایران نه فقط دوبی سرمایه دار با ساخت جزیره های مصنوعی و تخریب مرجان های دریایی و نه فقط امریکا و اروپا همه ی ما در تخریب محیط زیست و طبیعتمان غافلیم غافل از آن روزی که همین طبیعت انتقام از ما می گیرد.
ادامه مطلب
در سفری که به کلاردشت داشتم متوجه شدم که جنگل های اون اطراف به شکل فاجعه باری برای ساخت و ساز تخریب شده و مناظر کوه های اون اطراف رو خیلی زشت کرده بود اصلا کوه ها لخت شده بودند تا منتظر ساخت و ساز ویلا باشن. خیلی ناراحت کننده بود حداقل برا من یکی دیدن اون مناظر بشدت ناراحت کننده بود.
نکته دوم بر عکس نکته اول تعجب آمیز اما دلنشین بود. در واقع وقتی می دیدم که مردم در جاده چالوس و کلاردشت و .... دست های خود را از اتومبیل بیرون گرفته و به شکل ۷ در آورده و می خندند چهار شاخم در اومده بود که عجب مردم باحالی داریم وقتی می دیدم از بنز تا وانت پیکان بطری نوشابه و دلستر گرفته تا برس مو و شاخه برگ و هرچی که به رنگ سبز بودند را به هم نشان می دادند منظره جالبی رو در جاده های شمالی رقم می زد.
دارم فکر می کنم مردم چه چیز هایی رو فراموش می کنند؟ و چه چیز هایی رو از یاد نمی برند. یه جمله هست که میگه مردم ایران چندان حافظه تاریخی ندارند. جامعه هایی که حافظه تاریخی ندارند معمولا یک خطا را دوبار تکرار می کنند. آیا مردم ایران جامعه ای هستند که حافظه تاریخی ندارند؟ آیا؟
ظاهرا من توی گذاشتم لینکای فتوبلاگم خیلی عقب تشریف دارم. ظاهرا سه ماه از ۲۰۰۸ رو لینکاشو نذاشتم که حالا اینا رو میذارم اینجا. عکسهای ماه های اکتبر نوامبر و دسامبر.
عکسهای اکتبر:
عکسهای نوامبر:
عکسهای دسامبر:

از وقتی که دوربین جدیدمو با قابلیت زوم زیاد خریدم به حقوق در عکسبرداری فکر می کنم به این فکر می کنم که عکسبرداری و عکاسی در جامعه ایران چقدر کج هست و نمی شود از مردم جامعه زنان و حتی کودکان و آسیب های اجتماعی عکاسی کرد. حسن سربخشیان می گفت عکاسی متاسفانه در ایران شده اینکه عکاسان منتظر یک رویداد بحران مشکل جنگ یا هر پدیده غیر عادی باشند و سوژه خود به دیدار آنها بیاد و این اتفاق بدی است. اگر این رخداد اتفاق بیفتد که بشود از هر سوژه ای حتی با فاصله ی کم از مردم و جامعه عکاسی کرد آن وقت عکاسی پیشرفت می کند. به نظرم این ضعف در فرهنگ مردم ما وجود دارد که نمی توانند این مسئله را بپذیرند که حقوق عکاسی بالاتر از حقوق دیده شدن یا نشدن خودشان هست. در تمام کشورهایی که جاذب توریست هستند همانند هند و ترکیه و سایر نقاط جهان حتی در همین عربستان چنین فرهنگی وجود دارد و براحتی می شود از مردم عکاسی کرد اما در ایران نمی شود این کار را کرد. عکاسی فکر می کنم فرانسوی به زاهدان رفته بود و می خواست از نوع جالب پوشش زنان آنجا عکاسی کند که با مشت و لگد مردم روبه رو شد.
حقوق عکسبرداری در تمام نقاط جهان جا افتاده هست و عکاسان اجازه دارند حتی از شخصی ترین لحظات انسان ها عکسبرداری کنند. عکس معروف پیراهن عوض کردن آنجلینا جولی در ویلای شخصی اش در فرانسه معروف شد و آنها نمی توانند شکایت کنند که این عکاس از این لحظه با دوربینی که زومش بالا بوده از من عکس برداری کرده. عکس بالا هم از جسیکا آلبا هست که عکاس بدون اعتراض جسیکا از میان دو پای او عکسبرداری کرده. هرچند که این عکس کمی سخیف است اما هدفم از گذاشتن این عکی این بود که حقوق عکاسی این چنین است هرچند که ما ایرانی ها از آن خوشمان نمی آید اما برای پذیرا بودن از توریست ها و پیشرفت در عکاسی باید در این امر جهانی شویم
بعد نوشت-----
داگلاس هال و بعضی عکسهای مستندش
پستی از
حاجی کنزینگتون دیدم که توجهم را جلب کرد. قضیه مربوط میشه به اسیدپاشی یه
خواستگار به یک دختر که متاسفانه این دختر تمام صورت خودشو در اثر این حادثه از
دست داده و فاقد بینایی شده. موردی که اینجا حاجی رو به واکنش پرداخته این بوده که
چرا بلاگستان هیچ واکنشی به این حادثه نشون نداده. خب حرف حاجی درسته اما باید گفت
که بلاگستان سرگرم اعدام فاطمه بود و در
این مورد واکنش نشون داد و شاید اذهان به
یان سمت رفته و یاد این واقعه نبوده. خوبه قوه قضاییه و دادگستری کمی هماهنگی کنند
و واقعه هایی چون اعدام و حکم های آنچنانی رو تلپ و تلپ کنار هم نذارن تا بلاگستان
سردرگم بشه که به کدومش بپردازه.( اینا که مزاح بود)
ایران
امروز از تبعات فرهنگی و خصوصا اقتصادی کم کم داره واکنش نشون میده و در حال پوست
انداختن هست. به نوعی میشه گفت دو عامل اقتصادی و فرهنگی که به نظرم عامل اقتصادی
امروز مهمتر هست باعث بروز ناهنجاری های رفتاری در انسان ها میشه که این پدیده به
شکل افسار گسیخته ای در ایران داره پیش میره.(50 قتل ناموسی طی هفت ماه)به دلیل نادانی و عدم فهم مسولان
قضایی به طور مثال دختری 14 ساله که بزهکار بوده به جای اینکه به مراکز تربیتی
هدایت شود راهی زندان اوین شده و بعد از مدتی راهی رجایی شهر کرج که محل محکومان
به اعدام و حبس های طویل المدت هست می شود. هدیه مویدی دختری است که به اتهام
رابطه نامشروع استفاده ار اسکناس مجعول و مشارکت در قتل عمد این چنین محکوم به
زندان های بزرگسالان شده.
مورد دیگری که امروز شایع است آزار نوزادان به دست پدران و مادران است که بیشتر به لحاظ وضع بد اقتصادی و فشار های عصبی و روانی به خصوصا پدر باعث چنین فاجعه ای می شود که مثلا گردن نوزاد را فشار می دهند کتک می زنند و یا کارهای عجیب برای آژار نوزاد انجام می دهند.كودك 22 ماهه بهدست پدرش شكنجه شده است
مورد بعدی
فاطمه نام دارد که وقتی پی می برد که شوهر صیغه ای اش به دخترش نگاه شیطانی دارد
او را می کشد و جسدش را مثله می کند و روز
چهارشنبه هم در اوین به اعدام محکوم می شود. که بلاگستان نسبت به این اعدام واکنش
نشون داد. (بازهم اعدام های دسته جمعی)
و مورد
آخر همین دختری است که خواستگارش به دلیل اینکه به او جواب مثبت دهد روی صورتش اسید می پاشد( عجب ادله ای!!) تا از ریخت
بیفتد و به او جواب مثبت دهد. حال قاضی حکم کوری دو چشم متهم را صادر کرده. که به
نظرم چندان عادلانه نیست و عادلانه اش این است که روی صورت متهم هم همان گونه اسید
پاشیده شود تا او هم از ریخت بیفتد و صورتش بد شکل شود. آدم وقتی صورت آمنه بهرامی
را قبل و بعد از اسید پاشی این متهم نگاه می کند دلش کباب می شود که قربانی چه
جهالتی شده. خبر بی بی سی +
خبر رادیو فردا
سوال
اینجاست شما به دنبال عدالت می روید؟ یا اینکه همچنان باید مخالف قصاص بود؟ ( آرش کمانگیر: چشم در برابر چشم روش آدمیزاد نیست)
در مورد این پرونده باید گفت قاضی کمی فاقد شعور بود چرا که از دختر در دادگاه پرسید: این
پسر اظهار داشته به خاطر این اسید پاشیده تا تو مال او بشوی آیا حاضری با این وضع
با او ازدواج کنی؟
در آخر
باید گفت که این نمونه های قتل و انتقام و اعدام و بزهکاری ها در جامعه ما کم نیست (گفته های یک روانشناس راجع به پدیده اسید پاشی و ساختن جامعه ای استاندارد )
و خوبه که بلاگستان به هر کدوم اینها واکنش نشون بده و باعث این بشه که الان که
حتی روزنامه ها رو برای برخی از این پرونده ها زیر فشار قرار می دهند که عده ای از این پرونده ها رو بازتاب ندهند. بلاگستان چنین کند و واکنش نشان دهد.+لینکها: شرمتان باد از آن چشم ها
ناگریزی از خشونت
واکنش کامنت گذاران هلندی به حکم کور کردن جوان اسید پاش در ایران
در مورد
پست پیش نکاتی به نظرم آمد و لازم بود نکاتی رو در مورد نظرات دوستان در کامنت ها
بدهم که تصمیم گرفتم برخلاف خواسته ام ( شرایط روزانه ام کار فراوان به همراه
خستگی فراوانش هست که متاسفانه کمتر وقت می کنم هم آپ کنم هم به دوستان سر بزنم.از
این بابت متاسفم ) چیزکی بنویسم.
شاید در
پست پیش کمی تند رفتم اما این حقیقت وجود دارد که در ایران آدمها نه سر پست هایشان
هستند و راجع به چیزهایی که تخصص ندارند حرف می زنند و نظریه می دهند. بله گنجی حق
اظهار نظر پیرامون مسئله دین و سیاست را دارد. ولی باید تکلیف خود را با آزادی
بیان و اینکه هر آدمی حق دارد پیرامون هر مسئله ی تخصصی نظر دهد مشخص کنیم. اینجا
ایران است که ورزشکارش نماینده مجلس می شود نماینده شورای شهرش می شود و خوشبختانه
وضعمان مانند روسیه نشده که مانکن ها و هنرمندان مان راهی مجلس شوند.
ادامه مطلب
دوستی
پرسپولیسی آن اظهارات قلعه نویی را مسخره
می کرد که می گفت دست هایی پشت پرده هشت تا تیم ما موفق نشود و عده ای نمی ذارند
که من و تیمم موفق شویم.( با این مضمون)
حال امروز هم قطبی با همین مضمون می گوید دست هایی هست که دوست ندارند من با
پرسپولیس موفق شوم.
آری افشین
خان ایران سرزمینی است که اینگونه هست و همیشه پشت آدم های موفق و اعمال پیروزی
بخش دست ها و باند هایی پدید می آید که نمی گذارند آدم ها موفق شوند. این مختص
نگاه حمکومت ها و سلسله ها در ایران هم نیست این تبدیل به نوعی فرهنگ شده که چشم
دیدن پیروزی و موفقیت دیگران را به گونه ای نداریم ببینیم. اینجا هم مافیاست و هم
لابی بازی. اینجا چه در بازارش که مثال هایش برایم فت و فراوون هست.( مثلا اگه یه
نفر حواسشو جمع نکنه و دور و اطراف خودشو خوب ساپورت نکنه و اشتباه کنه فوری می
تواند توسط رقیبانش کله پا شود و کله پا شدن در عرصه صنعت و بازار همانا و ورشکستی
و بدهی های سطح بالا همانا) و چه در عرصه های سیاسی ورزشی.
به نظرم
پروژه های خوبی می تواند با تحقیق شکل بگیرد. یکیش این می تواند باشد که چرا تیم
های قهرمان در ایران نمی توانند سال بعد هم قهرمان شوند؟ دیگریش این می تواند
باشد. دیگریش می تواند این باشد که چرا یک رستوران یا فروشندگی هر نوع کالایی عمر
کوتاهی دارند و یا کیفیت قبلی خود را از دست می دهند و یا کلا نیست یم شوند.
دیگیرش می تواند این باشد که چرا برنامه های صدا و سیما دوام ندارند؟ برای مثال
برنامه صبح به خیر ایران یا برنامه پرطرفدار و زیبای صبحگاهی شبکه دو که فکر کنم
اسمش سلام مردم ایران بود بعد از محبوبیت و یا بعد از حضور سال های متمادی نیست می
شوند به جای یانکه رفرم ایجاد کنند.
یا در آخر
این موضوع مهمی سات که چرا سیاستمداران نامی یاران نتوانستند در عرصه بمانند؟ اگر
حضور انگلستان و استعمار را فاکتور بگریم آنوقت چه عاملی باعث ترور امیر کبیر
کودتای بر ضد مصدق و کنار گذاشتن بازرگان شده است؟
سوال کلی
تر اینکه چرا در ایران موفقیت ها پایدار و منسجم نیست و همیشه از روی اقبال و اگر
هم بدرستی بوده خیلی مقطعی و کوتاه بوده.؟؟
امروز از
سید خندان رد می شدم اینور پل چاهار تا مرسدس بنز پلیس ایستاده بودند و با علامتی که یه نفر بهشون داد درست ایستادند و
اونی که بهشون تذکر داد ازشون عکس گرفت منم خندم رو کمی کنترل کردمو رفتم اونور پل
و دیدم اونور هم دقیقا چاهار تا مرسدس و یه دونه از این ون های گشت ارشاد
وایستاده.
به این
فکر می کردم که اولا واقعا این حضور چشمگیر پلیس اقتدار میاره؟ آرامش میاره؟ یا هر
چیزی که خودشون میگن؟ و واقعا هدف چیه؟
می دونی
چی فکر می کردم؟ به این فکر می کردم که اغلب کارهای جمهوری اسلامی چه با احمدی
نژادش و چه با خاتمی اش حالت های یه مانکن رو داره که هی لباسشو عوض می کنه هی می
رقصه هی میاد جلو هیکلشو نشون میده هی دلبری می کنه و...
اقدامات
پلیس ایران به خصوص بعد از خریدن ماشین های مرسدس و مجهز شدن به تکنولوژی و مسائلی
از این دست خصوصا شماره ی 110 از رفرم های خوب این نیرو بوده اما اقداماتی از این
دست مثه مانور ها و گشت ها و .. قبل از
این که آرامش به شهروندان بدهد نوعی ترس و وحشت را به جامعه تزریق می کند.
آرامش و
اقتدار زمانی است که برخی از نیرو های پلیس رشوه نگیرند( این نمونه را علنا..) وقتی
مانور و عملیات ویژه ای می خواهند برگزار کنند به صورت مخفی این کار را انجام دهند
نه با سرو صدا که همه تبهکاران، سارقان و قاچاقچیان متوجه شوند و بروند تو لونه
هاشون. و یک موردی که دستگاه پلیس ایران
باید بفهمد و متوجه شود این است که نشان دادن اصولا آرامش نمی آرد خصوصا در میان
کودکان و نوجوانان اصلا این مسئله صدق نمی کند و خود شهروندان از اینکه این همه
پلیس در شهر ریختند بیرون و با ماشین هاشون ویراژ می روند و عکس می گیرند و از
خودشان فیلم می گیرند و دستی می کشند نوعی احساس رعب و وحشت می کنند و خودشان را جمع
و جور می کنند.
امروز
خیال کردم حکومت نظامی است دائم صدای هلی کوپتر و آژیر پلیس و حضور فراوان مرسدس
ها این مسئله را در ذهن تداعی می کرد که
انگاری خبریه.
گاهی نشان
دادن ها و شوها خاصیتشان بر عکس عمل می کند و به جای خوش آمدن نوعی احساس کجی به
آدم دست می دهد. انسان فکر می کند این نشان دادن ها از روی قدرت و اقتدار و زیبایی
نیست پوششی برای کاستی است + نگرانی از داخل کشور دلیل مانور شش روزه
تعبیر
جمهوری اسلامی ما را یاد این مفهوم می اندازد که در جامعه ای زندگی می کنیم که
نظام جمهوری و اسلامی بر آن حکومت می کند بخاطر اینکه جامعه اسلامی و جمهوری است و
این دو مفهوم را انتخاب کرده است.
ادامه مطلب
حکایت
تخته سیاه و آیینه حکایت نشان دادن و حقیقت می تواند باشد. عده ای معتقدند آنچه که
فیلم ها و سریال ها نشان می دهند بخشی از
آیینه جامعه هست که کارگردان و سیاست تهیه کنندگان باعث ایجاد چنین فیلم هایی است.
برخی هم معتقدند که فیلمسازان با خلق آثارشان در پی ایجاد القائات و تحمیل
افکارشان بر مردم هستند و اگر نجنبیم باعث انحراف در جامعه می شوند. سال پیش فیلمسازی فیلمی ساخت که در جهان سر و صدای
زیادی به پا کرد و کلیسای بریتانیا را به واکنش واداشت. آنجا بود که حتی عده ای در
واکنش به بازی نیکول کیدمن در این فیلم به او تاختند و به او انگ بی خدایی زدند که
در چنین فیلمی بازی کرده.
این حماسه
فانتزی 180 میلیون دلاری بر مبنای نخستین جلد از سه گانه نیروهای اهریمنی نوشته
فیلیپ پولمن نویسنده بریتانیایی ساخته شده که اساسا نسبت به مذهب نگاهی توام با
تردید دارد.
کاتولیک
های محافظه کار و پروتستان های انجیلی فیلم قطب نمای طلایی را محکوم کردند آنها می
گویند نمایش این فیلم می تواند بچه ها را به خواندن کتاب های پولمن و دنیای تاریک
و فرد گرایانه آن جایی که مذهب جلوه ای اهریمنی دارد ترغیب کند.
حوادث
پیرامون این فیلم آنقدر زیاد است که حوصله ی پرداختن به این فیلم را ندارم. اما موردی که در ذهنم برجسته شد
این است که به واقع ما حق داریم سیاستگذاران فیلم ها و سریال ها را متهم کنیم که
شما دارید به مردم فلان چیز را القاء می کنید؟ آیا این آیینه تمام نمای جامعه ما
نیست؟ آیا توان دیدن تلخی هایش را نداریم که این گونه می خواهیم فشار بر فیلمسازان
بیاوریم که چرا چنین تصویری ارائه می
دهید؟
بعد از
اتمام سریال های ماه رمضان بود که فمنیست ها و برخی دیگر معتقد بودند که صدا و
سیما در این سریال ها و در سریال های دیگرش اعم از مرگ تدریجی یک رویا و... می خواهد
نمایشی از زن را نشان دهد که زن در جامعه ضعیف است، زشت است، دائم دنبال شوهر
است، التماس می کند، از آمدن خواستگار
خوشحال می شود، ترشیده ها زیادند، مردسالاری بیداد می کند و...
این طرف
ماجرا سنتی هایی هم هستند که می گویند ( با این آدما از نزدیک برخورد داشتم ) ببین
می خواهند با این کارشان فرهنگ دینی را از بین ببرند ببین کاسه توالت را نشان می
دهند ببین چطور داره سیگار می کشه ببین
اینا رو دارند نشون می دهند و راه رو باز می کنن واسه جوونا و...
فی الواقع
حرف دو طرف ماجرا اعم از فمنیست و سنتی یک چیز است آنهم این است که صدا و سیما می
تواند تخته سیاهی باشد که نوشته هایش ما را اذیت می کند و در پی القا است.
صرفنظر از
اینکه زن در جامعه ما حقیقتی تلخ دارد به این مسئله در هیچ جایی اعتقاد ندارم که
چون چنین چیزی نشان می دهد این رسانه ( فیلم و سریال) در پی القا به شهروندان خود
است و دائم دارد به تماشاگر چیزی یاد می دهد. فکر می کنم فیلم ها و سریال ها آیینه
ای هستند تمام نما از جامعه ی ما.
کسی نیست
به کلیسا بگوید عزیز دل کسی با خواندن کتابی و دیدن فیلمی خدایش را و عقایدش را
نمی فروشد بلکه با پول خدا می رود و با بی پولی شاید بشود گفت خدا می آید (
خبرگزاری خارجی می گفت در کنار بورس داوجونز نیویورک کلیسایی هست که نه تنها
مالباختگان و کسانی که در وامشان وا مانده اند بلکه خود بورس بازان از نگرانی و مشوش بودن اوضاع به کلیسه پناه بردند تا از
خدای خود تقاضای بهبود اوضاع را بکنند. در پایان گزارش می گوید کلیسا های شهر
امروزه به شدت شلوغ است)
این طرف
ماجرا هم باید گفت امروزه همه مردم با پوست و خونشان حس می کنند موفقیت زنان و
دخترانشان را و صد البته موضوع ازدواج موضوعی است که مقصرش دولت و فرهنگ بد خود
همین مردم است که بعضی فیلمسازان در پی نشان دادن این حقیقت ها هستند.
هیچ وقت
به محدودیت و مشروط بودن عقیده ای ندارم
آنهم به دلیل اینکه آنها می خواهند القاء کنند و مغز مردم را شستشو دهند. آیینه
حقیقتی است که باید دیدش
بارها در
رفتار مردان ایرانی متاهل حتما دیدید که از زندگی مشترک خود می نالند و شما مجردها
را به زن نگرفتن تشویق می کنند و در این باره طوری از زندگی مشترک خود صحبت می
کنند که انگاری دارند با هیولایی زندگی می کنند که تحمل یک لحظه بودن با او را هم
نمی توانند بکنند.
به نظر می
رسد این رفتار چندش آور مردان ایرانی
متاهل که تعدادشان هم کم نیست از چند وجهه قابل بررسی و آسیب شناسی می باشد.
بخشی از
ناله های این مردان حقیقت دارد و درو از تصور نیست که سخت زندگی می کند.
اما بخش
عظیمی از این رفتار به
ادامه مطلب
- moslem young جوان مسلمان
- sleep خواب
- nice sunset غروب زیبا
- road and rain جاده و باران
- cruse کوزه هایی به شکل هنرمندان ایرانی
- gnat پشه
- yellow زرد
- iranian girl in mountain دختر ایرانی در کوه درکه
- tehran nature طبیعت تهران
- apple and road سیب و جاده
- hamedan city شهر همدان
- dr. mosadegh مقاله دین و دولت دکتر مصدق
- MOSADEGH آیا مصدق مردم باور بود یا عوام فریب؟
- DR.MOHAMMAD MOSADEGH دکتر محمد مصدق
- istanbul city نمایی از شهر استانبول
- nice treed درخت زیبا
- sunset and cloudy غروب بی نظیر
- ya mahdi (a) یا مهدی (ع
- kiri وقتی آلت تناسلی مردان اسم یک فرآورده لبنی میش...
- cruse ظروف سفالی
- mohammad ali abtahi محمد علی ابطحی
- darabad دارآباد و نمایی از شهر تهران
- insect عنکبوت
- dew شبنم
- soltan mahmoud ghaznavi سلطان محمود غزنوی
- fish ماهی
- turkish girl and boy پسران و دختران استانبولی
- goharshad گنبد گوهرشاد
- LAVASAN nature
- alkaseb کاسب حبیب خدا
- hamedan nature طبیعت زیبای همدان
- grasshopper ملخ
- istanbul anglers ماهی گیران استانبولی
- mashroutiat صد و دومین سالگرد مشروطیت گرامی باد
- mozafareddin shah ghajar(QAJAR) مظفر الدین شاه قاجار...
- ant and food مورچه و غذا
- pink flower گل های صورتی
- KAABA کعبه HIRA غار حرا macaroni ماکارونی haraz road جاده هراز
- raspberry تمشک saudi women زنان عربستان سعودی
- Mustafa Kemal Atatürk مصطقی کمال آتاتورک road جاده peacock طاووس
- kabab کباب car اتومبیل khansar خوانسار esfand اسفند اتل و باطل
- turkish moslem girl دختر مسلمان ترکیه ای blue flower گل آبی
- adobe دیوار خشتی قبرستان بقیع weald دشت istanbul sundown
- fish ماهی abyaneh road جاده ابیانه camel شتر sonota تضاد جالب
- road sundown غروب جاده fashion in istanbul فشن های استانبول
- tree درختان بلند river رودخانه nice flowers گل های زرد
چند ماه پیش که با یکی از دوستان رفته بودیم کارخونه تا جنسی بخرد. این صاحب کارخونه حاجی( حالا طرف اونجوری حاجی نیستا منتها بهش میگن حاج...) به این دوست ما گفتش که ببین سعی کن تو کارت سالم باشی از این به بعد سعی کن این سیگارو دیگه نکشی و سیگارو گرفت از دستش گفتش سعی کن سیگار نکشی دیگه به غیر از سیگار فعالیت دیگه ای هم داری؟ این دوست ما گفت نه به خدا حاجی جون اصلا من پای منقل نیستم فقط گه گداری یه لبی تر می کنیم و یه خوده آبکی اونم دیر به دیر می خوریم, حاجی اون موقع گفتش که سعی کن اونم نخوری. اینجا ماجرا تموم شد رفت برایه یکی دو ماه بعد یه کارخونه دیگه:
یه ماجرایی پیش اومد که این دوست ما توی این کارخونه گفتش که بابا ما ماه رمضونا هر روز میریم بیت و پشت آقا نماز می خونیم.
منو بگی اون موقع چشام چهار تا شده بود از اون مشروب تا اون بیت رهبری و پشت آقا نماز خوندن توی ماه رمضون!!!
پسر خاله ی ما که حدود 45 سالی سنش میزنه امسال توی کنکور فنی حرفه ای شرکت کرد و توی سراسری رتبه ی 3000 اوردش. این پسر خاله ی ما که مایه ی خنده ی ما شده بود بهش میگیم چرا در این حرکت سازنده و تلاشگر ایفاگر نقشی چنین شده بوده؟ میگه می خواستم دخترم رو به درس خوندن تشویق کنم و گرنه ما رو چه به اینکارا. حالا فرض کن پسر خاله ی ما که اصلا تو این باغ ها نیستش یه بستنی فروشیه توپ داره و حالشو میبره اما خب اینم رتبه اش شد و حالا دختر پسر خاله ام رتبه اش شده 5000.
باور نکردنیه کسی که قریب 25 سال هیچی نخونده و لای کتابی باز نکرده رتبه اش این شده ( بردش از اطلاعات عمومیش بوده حتما) و دخترش که درس خونده بوده و کلاس و کتاب و اینا همه چی ردیف بوده رتبه اش اون شده. این دو تا مثال توی یه چیزی با هم مشترک هست اونم مملکت آش گونه ما است. و مثال اولی را می خواستم جدا بیارم چون ربطی به این داره که توی این مملکت همه چی با رابطه است نه ضابطه این وسط وقتی دین هم قاطی اش کنن دیگه فاجعه کار بیشتر میشه . هیچ وقت این مثال دکتر صدری رو یادم نمیره: شما وقتی بستنی را با پشگل گوسفند قاطی می کنید کدام خراب میشود؟ بستنی یا پشگل؟ حالا دین خراب میشه یا سیاست کثیف؟
خدا آیت الله بروجردی را بیامرزد که دیر تر این ها فهمیده بود اما...
بعد نوشت وبی ربط به نوشت:( مطلبی با حال از اکبر منتجبی)
ا
در سکوتی ماتم افزا
من کناری و مرغ شیدا
با من دل خسته گوید
پس چه نشسته ای تو تنها
ای شیدایی در دل دارم
می دهد هر دم آزادم
شکوه ها تا بر دل دارم
می گریزم از رسوایی
می ستیزم با تنهایی
جام نوشین بر لب دارم
مرغ شیدا بیا بیا
شاهد ناله ی حزینم شو
با نوایی به روز و شب
همصدای دل غمینم شو
ای صبا گر شنیده ای
تازه قلب شکسته ام امشب
با پیامی به او رسان
رهگذار دل هزینم شو
لحظه ای آسمان تو بنگر
چهره ی ارغوانی ام
با غم عشق او خزان شد
نوبهار جوانی ام
آتش در دل فکن
بر پا کن صد شرر
این ترانه محسن نامجو رو خیلی دوست دارم و حالا نمی دونم این شعر رو درست نوشتم یا نه اگه نادرستی دارد بگویید اصلاح کنم. دیشبم فیلمی از محسن نامجو دیدم که راجع به خودش بود( فیلم آرامش با دیازپام ده) و فیلم جالبی بود فقط یه چیزی که دیگران و شاید منو اذیت می کرد این بود که چرا محسن نامجو حرمت بعضی ها را نگه نمی دارد مثل شهرام ناظری؟ و یا به افتخاری هم در این فیلم می توپد و به گروه آریان هم منتقد است؟
اصلا از این چیزا که برای آدم ها تقدس قائل شیم خوشم نمیاد و حالا هر کی می خواد باشه باشه ، فکر می کنم دوران تقدس گرایی برای افراد موجه گذشته است و به صرف اینکه طرف شهرام ناظری ا ست و نباید هیچ انتقادی کرد درست نیست. اما در این فیلم مثلا به گروه آریان چنین انتقاد می کند که خنده دار است که دخترانی با شلوار جین و شال از حضرت علی می خوانند و علی (ع) احتیاجی به خواندن اینها ندارد و از شهید و اسیر و مقدسات می خوانند تا...
به نظرم اینجا نامجو در ورطه ی تمامیت خواهی افتاده شایدم اشتباه می کنم اما فکر می کم اینکه آدمها حقی دارند هر چه بخوانند یا حقی ندارند هر چیزی را بخواهند و بخوانند مسئله ی اساسی است و به نظرم اینجا رو نامجو اشتباه کرده که عده ای با لباس های جلف حق ندارند به چیزی نزدیک شوند و از آن بخوانند.
با همه این اوصاف نامجو را دوست دارم چون کسی است که باعث شد نوای موسیقی سنتی را گوش دهم ( ما قبل از آن هیچ خوشم نمی اومد) و ترانه هایش هم خوب به دل می نشیند.
در آخر آرزوی موفقیت ، سعادت و نیکی را در طول ماه رمضان برای همه آرزومندم امیدوارم دوران خوبی را پشت سر بگذرانید. من که همیشه از این ماه خوشم می اومده هم به خاطر وجه دینی اش و هم اینکه این زندگی مزخرف و تکراری رو یه حالی بهش میده و دچار تنوع میکنه
سلام
بعد از یه چند روز که حال و روز خوشی نداشتم اومدم امیدوارم که حال همه خوش و خوب باشه.
امروز می خوام به معرفیه چند تا شغل بپردازم.
پارسال اسفند ماه بود که توی شوش بودم و یه چیز باحال دیدم . یه نفر که سنش هم زیاد بود رو دیدم که بین آشغال هایی که از توی جوب بزرگ خیابانی که از شوش می گذرد مشغول سوا کردن و نگاه کردن بین آشغال هسات تا اگه چیزه خوب دید بردارد. توی اون آشغال ها مثلا پیچ و مهره و یه سری آهن خورده در حد نخود و اینا بود که ایشون مشغول سوا کردن بود تا این پیچ و خورده آهن ها رو بره بفروشه.
امروز هم یه مرده رو دیدم که داشت واشر می فروخت . واشر!!!!
خیلیه ها فکر شو بکن یه تیکه روزنامه انداخته و سایز های مختلفی از واشر رو گذاشته رو یه تیکه روزنامه و داره می فروشه. آی خدا بعضی از این بنده هات از چه راه هایی کسب روزی می کنند.
همین که یه سری آدم اینو فهمدین که گدایی کار بدی است خیلی خوبه و بهرحال با یه چیزی سر خودشو گرم می کنه و حالا اسمشو نمی شه گذاشت شغل ولی باید به غیرت این آدمها آفرین گفت چون مطمئنا گدایی و گدا نمایی ( از اینا که یارو با قیافه مظلوم میاد جلو و میگه که آقا از شهرستان اومدم پولمو زدم و یا هر چیز دیگه که پول ندارم الان شما می تونی 500 تومان کرایه بدی من برم ترمینال؟) پول بیشتری داره تا واشر فروشی و فال فروشی و هزار تا چیز دیگه
این قضیه ی قلعه نویی و دایی هم جالب شده وقتی که دایی مثه این گردن کلفتا همچین رگ گردنشو گنده میکنه و با قلدری میگه که تیمی که 2 تا بازیکنشو از دست میده تیم نیست و اینا.
من استقلالی ام و از قلعه نویی خوشم میاد و از دایی هم زیاد خوشم نمیاد و فکر می کنم دعواهای اینا هم شبیه این دعوای احمد توکلی و احمدی نژاد می باشد پیرامون مدرک دکترای کردان. توکلی کم کم داره میفهمه موجوداتی هستند به غیر از اصلاح طلب ها که ....
شبكه هاي فارسي زبان يك به يك ميآيند
من از این اقای سعید حنایی کاشانی خیلی خوشم میاد و همیشه مطالب جالبشو دنبال می کنم این یه لینک جالب:
اینم یه مطلب جالب از اکبر اعلمی:مثله شدن جمهوریت و تبدیل آن به شیر بی یال و سر و اشکم!
امروز واقعا کوه خوبی رو با بچه ها گذروندیم و از طبیعت داراباد تهران لذت بردیم.
و من یه جورایی باز افسوس خوردم که چرا دوربینم هنوز در گارانتی است و این گارانتی خنگ هنوز نتونسته لنزشو عوض کن, حالا بگذریم از سر تقصیر این گارانتی اما وقتی بعد از ظهر می خواستیم پایین بیاییم هی از این اقا پلیسا می دیدیم که دارن بالا میان اولش فکر کردیم واسه امنیت اجتماعی و اینا دارن میان بالا بعد که هی پایین تر می رفتیم می دییدم ای بابا داره تعداد اینا خیلی زیاد میشه و بچه ها گفتند این اقا پلیسه هم سوار الاغه داره میره بالا پلیسه هم گفت ما هم باید استفاده کنیم از ابزار های موجود دیگه.( عکس دیدنی می شد حیف شد)
خلاصه اینکه به پایین رسیدیم که یه زوج که می خواستند بالا برن برگشتند و پلیسه در اظهار نظری جالب فرمود کوه بسته است. منم هنوز علمت تعجب جلوم رژه میره که آخه مگه میشه یه فضایی که مالکیتش مال باریتعالا ست رو بست؟
همینجور که اومدیم پایین از یه نفر پرسیدیم که شما می دونید جریان چیه؟ طرف گفت کمپینی ها و فعالان حقوق زنان قراره یا قرار بوده بیان اینجا. در ادامه راه از این ماشین پلیسای بزرگ در حدود 10 12 تا دیدیم و موتور هزار هم که تپل موجود بود.
یه سوال دیگه اومد ذهنم که واقعا دستگیری و حالا کنترل زنان اینقدر سخته و مشکل است که باید این همه نیرو به منطقه اعزام نمود؟
امدم خانه و فهمیدم که 8 فعال زن تیر تو پر شدند و عاقبتشان با کرام الکالتبین است. خدا کمکشان کند .
متحصنین دانشجوی تربیت معلم هم به خواسته هایشان رسیدند و بهخ خواست های صنفی خود رسیدند. امید است همگی به خواست های صنفی خود برسند.
امروز اونقدر عصبانی شدم از دیدن یه صحنه که می خواستم تیتر این پستو بزنم: این زندگی لعنتی
اما خب دیدن رقص یک جوان کمی مرا خنداند. خنداند از اینکه بعضی ها چه فارغ و رها هستند
ایستگاه پانزده خرداد مترو:
نمی دونم دقیقا چی شد که مسوول مترو که یه روپوش تنش بود گیر داد( راجع به رد شدن از باجه بلیط گیری ) به یه پسر بچه و چنان سر این بیچاره فریاد کشید که همه نگاه ها به این مامور که خودش می گفت حراست مترو هست برگشت و بعدشم که پسر بچه رو هل داد و داشت میزد که یه نفر هم درگیر با این ماموره شد و گفت تو حق نداری اینو بزنی کی هستی مگه؟ ( منم تو دلم هم داشتم تیکه می نداختم که بله دیگه وقتی یه عده ای به خودشون حق می دهند به ناحقی و دست روی خواهر و برادر خودشون بلند می کنند و میگن امنیت اجتماعی و اینا خب از مامور مترو و ماموران شهرداری هیچ بعید نیست که دست روی این کودک که حالا ممکن است اشتباهی کرده باشه بلند کند.) ( همیشه اعتقاد داشتم و دارم که حقوق کودکان در این جامعه مهمتر از حقوق زنان هست)
ایستگاه امام خمینی یا سعدی (دقیقا خاطرم نیست):
یه پیرمرد اومد گفت آقایان خانوما من ضربه به مغزم وارد شده و دچار صرع شدم و نمی تونم کار کنم و خرج زن و بچه دارم امیدوارم که هیچ وقت شرمنده زن و بچه خود نباشید اگه میشه کمک کنید. ( اینجا به خودم یه جورایی لعنت فرستادم که چرا توی این جامعه این همه کلاهبرداری و عدم اعتماد بین شهروندان وجود دارد که ادم نمی تونه به کسی برای کمک کردن اعتماد کنه؟
ایستگاه مصلی:
داخل قطار دو تا پسر مشغول صحبت کردن بودند که یکیشون موبایلشو در اورد و یه آهنگی رو پخش کرد و به دوستش طریقه رقصیدن رو در می اورد و همه مردم یکی با پیرهن سیاه یکی با خستگی یکی با لبخند یکی با چشمان خواب و خمار و خلاصه هر کی با یه حالی داشت رقصیدن این پسر رو داخل قطار مترو نگاه می کرد( البته قطار اونقدر خلوت بود که فقط 4 الی 5 نفر وایستاده بودند).
!!!!!
دیروز صبح:
مغازه یکی از دوستان که پارچه می فروختند بودیم که طلبی رو بگیرم ازشون، این دوست ما که جوان بود و البته مغازه مال باباش بود ولی خوب باباش نبود و این بود و داشت با یکی از دوست دختراش صحبت می کرد که یکی از دوستانش که مردی درشت اندام بود وارد شد معطلطون نکنم تلفن رد و بدل شد و دختره با این مرده صحبت کرد و خنده و اینا بعد شماره خودشو به دختره داد و گفت پس برنامه رو ردیف کنین بعدش به من رو کرد گفت آقا خداییش به من میاد که دو تا بچه داشته باشم؟ به این جوونی ( حالا فکر کن موهاشو پغشو پلا کرده بود تو صورتش با تیشرت رنگ های ضایع) بعدشم رفت. خلاصه قرار بر این شد که یک سکسی اینا ردیف کنن واسه این هفته. من رو کردم به این دوستمون گفتم پس خیانت و اینا چی؟ طرف 2 تا بچه داره
دوست ما گفت : ول کن بابا خیانت چیه
من تو دلم گفتم آی ادم اون روزو ببینه که زناتون بهتون خیانت کنه اونوقت همینجوری عکس العمل نشون می دین؟ اینقدر خونسرد؟ اینقدر بدون تاهل؟ و تعهد؟
دیروز حسابی حس فمنیستیم گل کرده بود سالها خاموش بود و هراز چندگاهی روشن میشه و دوباره خاموش میشه
یه خوبی ای که این بلاگفا( تبلیغ نیستا) داره اینه که یه قسمتی داره در پنل ( ببخشید همون میز کار) که آخرین نظرات خوانندگان را هم در قسمتی درج کرده و اگر روی آخرین نظرات خوانندگان کلیلک کنید می توانید متوجه شوید که اخرین نظرات چه بوده و کی فرستاده.
چون اینجوری ممکنه که یک نفر راجع به 10 یا 20 پست قبل شما یا پستهای قبلی شما نظر بدهد و شما هیچ متوجه نشوید و نبینید ولی اینجوری اگه روی اخرین نظرات خوانندگان در همان محیط کاری وبلاگ کلیک کنید می فهمید که ممکن است دیگرانی نظر داده باشند اما چون راجع به پستهای قبل بوده ندیدید و جواب هم ندادید
یک نظری یه عزیزی فرستادند که جالب بود
اگر یادتان باشد در تعطیلات نوروزی پستی نوشتم راجع به نبود جراح در بیمارستان یک شهرستان و... که از امکانات کم شهرستان شیرین سو می نالید
حالا این عزیز ما از شهرستان شیرین سو زحمت کشیده و از ما تشکر کرده( و ما هم از ایشان تشکر می کنیم که نظر مساعد داده اند ) و از وضع بد این شهرستان گفته اند نظر ایشان را ملاحظه می فرمائید
( من همچنان به این فکر می کنم که اقتصاد اگر نخواهد بیماری هلندی پیدا کند و اگر این ایده که پول نفت به عملیات عمرانی نرسد و خرج این راه نشود که درست هم هست پس با این مناطق محروم که از عملیات عمرانی و ساده ترین امکانات محروم هستند باید چه کرد؟ در پرانتز را باز نگاه می دارم زیرا این داستان ادامه دارد
چند وقت پیش که رفته بودیم مهمان بازی نوروزی، خونه ی یکی از اقوام میشه گفت نه دور نه نزدیک رفته بودیم ایشون که بازم میشه گفت تقریبا سپاهی بودند و البته شغل اصلیشان محافظ و اینهاست تعریف می کرد که چند وقت پیش یک عزیز سپاهی را گرفته اند به جرم قاچاق از بنادر ( همان بنادر مجهول الهویه جنوب که مجلس ششم روش خیلی می خواست کار کنه) و ایشان را تقدیم دادگاه کرده اند این فامیل ما به انها گفت بابا یکی از اشنایان ما 21 سال پیش امد به من گفت که این طرف پارچه و لباس قاچاق می کند و حالا اینها بعد از 21 سال موفق شدند بگیرند. خیلی جالب بود که ادم های معمولی که توی جریان بازار و اینها هستند می بینند و می فهمند اما انها که باید زودتر مطلع شوند بعد از 21 سال متوجه جرم می شوند
بهر حال خسته نباشندی
راستی مثل اینکه چین پدر مصر را هم در اورده دیروز مطلع شدم که مصر که دارای یکی از بهترین کارخانه های پنبه در جهان است و خلاصه پنبه در جهان با مصر شناخته می شود کارگران مصری این کارخانه ها اعتصاب کردند و اعتراض خود را به عدم تقاضا در بازار و اشباع بازار پنبه از طرف چین اعلام کردند ظاهرا که مصریها خیلی گرد و خاک بپا کردند و به خشونت و اینها هم کشیده
جالبه چین داره انگشت تو هر سوراخی می کنه
اینهم مطلبی راجع به هپاتیت C و A از وبلاگ میکروبیولوژی ام به قلم زهرا خانم
همین جور که داشتم به در و دیوار نگاه می کردم تا نماز عشامو بخونم دیدم یه چهره ی اشنا داره از جا مهری یه مهر ور می داره و در عین حال سرشو به طرف شونه اش خم کرده بود وموبایلش نزدیک گوشش بود و ظاهرا داشت شماره کسی رو می گرفت و در دست دیگرش هم کیف بود و رفت گوشه مسجد تا نماز بگذارد
ما نمازمون رو خوندیم و موقعی که ایشان از مسجد بیرون می رفتند ما هم جلوتر رفته بودیم بیرون که بعد از تحویل گرفتن کفشهاش از کفشداری به مجید مجیدی سلام کردم و موفقیت در جشنواره برلین رو تبریک گفتم
و بعد از اینکه تونستم خودمو جمع و جور کنم واسه سوالاتی که در ذهنم بود از مجیدی پرسیدم نظرتون راجع به انتقاداتی که به شما میشه راجع به انتقاداتتون نسبت به اقای سروش چیست؟ خیلی ها می گویند که اقای مجیدی احساساتی جواب دادند و انتقاداتی از جنس ایت الله سبحانی و اقای خرمشاهی مناسب بود که پاسخ علمی بود نه صرفا سخنرانی تند؟
ایشون هم در جواب گفت که من نظر خاصی ندارم و فکر نمی کنم احساساتی پاسخ داده باشم من به ایشان گفتم که شما اقای سروش رو تکفیر کردید؟ واقعا میشه یه ادم رو تکفیر کرد؟ مجیدی هم در جواب گفت که من کسی رو تکفیر نکردم و اقای سروش رو هم تکفیر نکردم فقط یه شعر خوندم که من بلافاصله پریدم وسط حرفشو گفتم اما برداشتی که از سخنان شما و شعر میشد که اینبار نوبت مجیدی بود که بپره وسط حرفمو و گفت برداشت؟ برداشت هر کسی متعلق به خوش است و ممکن است برداشت های مختلفی صورت گیرد
بعد از مجیدی پرسیدم که نظرتون راجع به انتقاداتتون همچنان پا برجاست؟ اقای مجیدی هم در جواب گفتند که بله من نظرم همان است و مگر می شود که ادم اعتقاداتشو نادیده بگیرد؟
بعد راجع به انتخاب بازیگران از ایشان پرسیدم که دوستی مشترک( بین من و اقای مجیدی) می گفت یکی از دلایلی که مجید مجیدی از نابازیگران یا بهتر بگویم از بازیگران ناشناخته و اماتور بازی می گیرد این است که این بازیگران از لحاظ اعتقادی با اقای مجیدی یکی هستند مجیدی هم گفت البته دلیل اصلیش هم این نیست ولی من بیشتر دوست دارم از کسانی استفاده کنم که چهره شان برای دوربین و تماشاگر اشنا نباشد
در اینجا باتشکر از ایشان خداحافظی کردم
همیشه یه گفتگوی بداهه و بدون امادگی کار سختی است که سریع هم باید سوالات ذهن را پشت سر هم ردیف کنی و هم باید حواست به پاسخ طرف باشد که کلیشه جوابت ندهد
تجربه جالبی بود قبل از این گفتگو بداهه با شخصیت های سیاسی بیشتر داشتم تا امثال هنرمند ولی در کل تجربه خوبی بود ضمن اینکه مجیدی را دوست دارم اما دوست داشتم که اینطور نمی کرد

قبل از آنکه مهران مدیری بخواهد به این فکر کند که بتواند بانقش اول سریالش می تواند موجی از اظهار نظرها و پیش بینی ها را راه بیاندازد پیرامون این موضوع که شصت چی قصه مدیری ادم را یاد کرباسچی می اندازد یا طعنه به امثال شهرام جزایری می زند یا قبل از آنکه مدیری به صرافت بیفتد که نقدی به سیستم پلیسی در باب طرح امنیت اجتماعی با ان موج های توحش زا دست بزند و بخواهد در کارزاری سخت جوری یک سکانس( وقتی سرهنگ غفاری جلوی ایینه می ایستد و شیطان در جلدش می رود که قدرت چه خوبه ادامه بده و...) را جلو ببرد که ادمی را به فکر این فرو ببرد که می تواند ان سرهنگ غفاری را بدل به مقایسه بزرگ در ساختار حکومتی بست که فلان حکمران که بعد از انتخاب غافلگیرانه دچار شوک شده جلوی ایینه بعد از چشیدن طعم زیبای قدرت با اسانس وحشت چگونه به فردا نگاه می کند یا اینکه بخواهد به طعنه اشاره کند که پزشکان این مملکت بعد از فکر کردن به علاج مریض و پول در اوردن در فکر تجدیدی بنای علمی و اپدیت کردن خود با دنیای پزشکی نیستند و فقط به برج و ساختمان سازی و احیانا به خرید زمین و خلاصه ملک فکر می کنند مدیری فقط به یک چیز در ابتدا فکر می کرد و ان همان عنوان سریال است
مرد هزار چهره
تیم نویسندگی مهران مدیری به سرپرستی پیمان قاسمخانی ظاهرا اینبار اخلاق در جامعه ایرانی را هدف
گرفته اند اخلاقی که خیلی ها باور دارند(فروش چهار میلیارد تومانی یک سی دی پنج دقیقه ای از زندگی خصوصی و جنسی یک بازیگر) به انتهای خط رسیده و یا حداقل بعد از 30 سال ÷س از انقلاب اسلامی ایران منحنی اخلاق روند افول خود را پس از 3 دهه می بیند
اولین شاخصه اقای شصتچی در گرفتار شدن خود در ماجراها عدم رک بودن و روراست بودن و در تردید و تذبذب بودن است که تن همه ما ایرانی ها به ان دچار بیماری است. هزاران بار شده که ما از عدم رو راست بودن و رک بودن دچار صدمه شده ایم و باز ان را تکرار می کنیم و فکر می کنیم این بار دیگه کار درست بوده و معلوم شد که این جور نبوده
در هدف والای این تیم نویسندگی و مهران مدیری یک نکته ظریف و جالب و صد البته هشدار دهنده نهفته است و ان اینکه از دل یک مرد ساده و قانونمند و ملتزم به حقوق انسانی و اخلاقی می تواند مردی خطرناک بیرون بیاید که از دل حوادث و اتفاقاتی که خود مرد را دچار شوکه کرده می تواند اخلاق را کم کم به فراموشی بسپارد و با انسانیت و کرامت انسانها( به قول رئیس جمهور) بای بای کند و به دنجرس به قول فرنگی ها تبدیل شود
این هشداری است که همه ما را تهدید می کند که هیچ گاه نه می شود به ادم ها اعتماد کرد و نه می شود انتظار داشت که ادمهای خوب و با اخلاق تا ته خط خوب می مانند
سوسن خانم شریعتی که به سلف پدرش به اخلاق و جامعه اهمیت ویژهای می دهد مقاله ای در سالنامه شهروند امروز نگاشته در ستایش یتیمی او در این نگارش به اس ام اسی اشاره می کند که واقعیات اخلاق در جامعه ایرانی را به فکاهی به خوبی پرداخت کرده :
دهقان فداکار پیر شده، چوپان دروغگو عزیز شده، شنگول و منگول گرگ شدند. کوکب، حوصله مهمون رو نداره. کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه. روباه و کلاغ دستشون تو یک کاسه است. حسنک گوسفنداشو ول کرده و تو یک شرکت آبدارچی شده . ارش کمانگیر معتاد شده، شیرین، خسرو و فرهاد روپیچونده و با دست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و با موتور می روند کیف قاپی.
مرد هزار چهره و تکه کلام حاشیه ساز
گفتگو با پیمان قاسمخانی نویسنده مرد هزار چهره
مهران مدیری و نشان دادن سیستم مدیریت کلنگی
مرد هزار چهره با شمشیر طنز انتقادی این بار به جنگ نیروهای انتظامی و امنیتی رفته
از همه دوستانی که لطف کردن و کامنت گذاشتن در این چند روز نوروزی ممنون
امروز به تهران برگشتم و خوشحالم که تهران سبز شده ولی هوا خیلی گرمه ما که از خنکی و بادی بودن هوا اومدیم توی این هوای گرم تهران کمی غیر منتظره بود حسمان
در میانه راه همدان به تهران بایستی از ساوه رد شد و از انجا که همیشه استراحتی در پارک ورودی ساوه انجام می دهیم و گلاب به رویتان به سرویس بهداشتی تشریف می بریم دو نکته جالب امروز دیدم که مشتاق کرد من را برای نوشتن این پست
نکته اول: ( حیف که دوربینم همرام نبود) پسری جوان یادگاری روی دیوار گلاب به روتون نوشته بود و اظهار علاقه و تمایل کرده بود که حاضر است منفعل باشد و با همجنس خودش رابطه جنسی داشته باشد ما که این را دیدیم بلافاصله یاد دانشگاه کلمبیا و سخنرانی پر شور رئیس جمهورمان شدیم و از همه مهمتر یاد ان جمله معروف که ما در ایران همجنسگرائی نداریم
نکته دوم: در همان گلاب به رویتان شیر های ابش را با چند تکه ورق اهنی کوچک به همدیگر جوش داده بودند
هیچگاه فکر نمی کردم که در مملکتی که زندگی می کنیم این امکان هم وجود دارد که در یکی از شهرهای همین مملکت شیر اب را هم بدزند و برای پیشگیری چنان چفت و بست بزنند که دیگر یان کار تکرار نشود
شیر اب دستشویی!!!!
نمی دانم چرا پست های نوروزی تلخ شده
دیرزو به زنجان رفته بودم و حسابی از دینی های زنجان که یکیش مردان نمکی باشد متعجب شدم خیلی جالب بود که در یکی از معادن نمک مردانی را پیدا کرده بودند که جسد استخوانی و لباس هایشان سالم مانده بود زیراکه در انبوهی از نمک بودند و این اجساد متعلق به 2000 سال قبل است
یکی از این مردان نمکی که موهایش هم سالم مانده بود را به دانشگاه اکسفورد فرستاده بودند تا تحقیقات جامع تری از ان به عمل بیاید
دیدن بزرگترین گنبد اجری جهان گنبد سلطانیه هم جالب بود و جالبتر بالا رفتن از پله های باریک راهرو به بالای گنبد بود که با ان ترافیک انسانی خیلی مشکل بود
بالای گنبد سلطانیه زیبا بود معماری ها هم زیبا در داخل گنبد هوا بسیار خنکتر از بیرون بود و این حکایت از معماری حساب شده ای داشت
غار کتله خور هم از ان غار هایی است که مهجور مانده و کمتر سخنی ازش شنیده شده این غار که به احتمال فراوان ادامه غار علی صدر است در دشتی زیبا نزدیک گرماب است در بین راه زنجان کبودراهنگ
اما نکته ای که مرا مجبور به نوشتن این ÷ست کرد هیچکدام از دیدنی های این استان نبود هیچکدام
جاده ای فرعی از جاده زنجان کبودر اهنگ به سمت گرماب و غار کتله خور، در این جاده روستاهایی بود که فقر و کمبود بهداشت از سر و روی روستاها بالا می رفتند دیروز فقط به این فکر می کردم که سهم نفت 100 دلاری ایران در این روستاها کجاست
تا به حال در عمرم به مناطق محروم فراوانی سر زده ام به جنوب پالایشگاه تهران که سبزی های تهرانی با فاضلاب دم خور شده بودند به شهرستان یا روستای جندق که در دل کویر بود و بین دامغان و نائین یزد بود و...
اما دیروز حسی دیگر من را گرفته بود که نوروز با ان همه خوشی اش انگاری به این جاها نیامده بود جوانانش سر جاده نشسته بودند ماشین های توریست ها را می دیدند که زا جاده رد می شوند کودکان با ان لباسهای شان دست تکان می دادند
این دوست ما که دکتر جراح کبودر اهنگ است تعریف می کند که بیمارستانی در شهرستان کوچک شیرین سو در فاصله 40 کیلومتری کبودر اهنگ است که جراح ندارد و اگر کسی مجروح شد و احتیاج به عمل و جراحی داشته باشد باید 40 کیلومتر سوار بر امبولانس بیاید و اگر زنده ماند انوقت جراحی کنیم و اگر احتیاج به ارتوپدی داشته باشد باید به همدان برود و یک 40 کیلومتر دیگر برود تا سر جمع بشود 80 کیلومتر شاید اگر زنده باشد انجا کاری برایش بکنند
خدایا اینجا ایران است با نفت 100 دلاری با این همه جراح که در تهران هستند و یک دولت نهم و یک نه هزاران روستای محتاج و درمانده از شادی پول امکانات کشاورزی و هزاران چیز دیگر
متاسفانه چند وقتی است که وقت ندارم و کمتر وقت می کنم به درون این دنیای جادویی بیام و گشتی بزنم و مطلبی بذارم و گپی با دوستان انجام بدهم
ماشا الله هم بازارنساجی و پارچه هم با توجه به نزدیکی به سال نو خیلی خوب است جالب است که مثلا دو نوع پارچه حسابی گرفته و خوراک مانتویی هاست که اسمشون فکورا و ریون است، خیلی اسم های جالبی داره خیلی دوست دارم که بدونم چه جوری این اسم ها را برای انواع پارچه انتخاب می کنند و اگر در ایران نامگذاری می کنند کیا نامگذاری می کنند
غرض از نوشتن اینکه این دو نوع پارچه کارشون توپه و گرفته این بود که سردار رادان اونجور که بچه های تولیدی می گفتند یک اخطاریه به همه تولیدی ها داده که از این دو نوع پارچه تولید نکنید و دوخت و دوزش ممنوع
جالبتر اینکه هر روز هم از این نوع پارچه ها تقاضا زیاد تر می شود و همچنان تولیدی ها کار می کنند حالا یکی می گفت که اخه مثلا سرباز رو بفرستند این مغازه ها و تولیدی ها سربازه از کجا می فهمه که جنس کدومه چی به چی است و چه جوری جنس فکورا و ریون را بشناسد؟
حتما در بازار این نوع پارچه و مانتو و لباس را دیددید که نوعی پارچه لخت و نرم و نازک است که خوب رو بدن می نشیند و خوب فرم می گیرد جوری که وقتی من یه تیکه اینو رو دستم گرفته بودم با یه کم شیب به راحتی از دست ادم می افتد
خلاصه اش اینکه داستان داره داستان چکمه و تبرج میشه که نا کام موند حالا اینم به همون سرنوشت گره می خوره اخه کی می تونه جلوی اینا وایسته بازار بازار این نوع جنس هاست و مردم هم می خرند اینها مردم خودمون هستند نه از کره مریخ نیامدند
ایا باز هم می خواهیم برای مردم انتخاب کنیم؟
سلام
این متن یک ایمیله که یک دوست برام فرستاده من هم به دلیل شرایط حادی که بوجود امده و کلیه عوامل فیلم علی سنتوری را دچار ناراحتی کرده و ضرری که این وسط به مهرجوئی و دوستان خورده گفتم این پست رو بنویسم تا بلکه بشوذ از فروش غیر قانونی و قاچاق فیلم مهرجوئی جلوگیری کرد
خود مهرجوئی هم گفته انهایی که من را دوست دارند و به فیلم هایم علاقه دارند نسخه قاچاق و غیر قانونی را که هم اکنون در بازار و خیابان های شهر پخش است را نخرند
به نظر می رسد نسخه دارای مجوز به بازار می اید هم اکنون هم وزارت اطلاعات اعلام کرده که پیگیر قاچاق این فیلم هستیم و باند مربوطه را پیدا خواهیم کرد جالب انجاست که وزارت اطلاعات به مهرجوئی گفته این فیلم که مشکلی نداشت چرا از ارشاد مجوز نگرفتید؟
خواهشمند است اگر می توانید شما هم لینکی پستی بنویسید تا همه جلوگیری کنیم از این روند غیر قانونی. اگر مذهبی هستیم که حرام است اگر نیستیم غیر انسانی است لطفا فیلم علی سنتوری را نخریم
پول بليت سنتوري را به اين حساب واريز كنيد
برای حمایت از فرهنگ و سینمای ملی فیلم قاچاق نخریم
مهربان گرامی
با سلام
اگر شما هم به مساله احترام به حقوق دیگران و رعایت کپیرایت آثار هنری اهمیت میدهید؛
لطفا مساله توزیع زیرزمینی فیلم آخر داریوش مهرجویی ، سنتوری، را جدی بگیرید و از تماشای نسخه غیرقانونی این فیلم خودداری فرمائید
دیروز رفته بودم تره بار یه چی دیدم که هم من و هم ملت می خندیدند اصلا خنده بازاری بود
فکرشو بکن یارو یه ساختمان نسبتا بزرگ ساخته که از عمر خودش 2 سال بیشتر نمی گذره اونوقت چی اونوقت از سقف مبارکش اب میاد
نه وجدانا خنده نداره؟ من نمی دونم این همه مهندس مهندس می کنند دیگه واسه چی؟ همش الکی فقط اسم داره توهین به بقیه مهندسا نشه اما این جماعت انگاری فقط رفتند اونجا و یه مدرکی گرفتند و خداحافظ شما از علم کاری و تعهد کاری خبری نیست که نیست همیشه وضع به همین منواله توی تموم پروژه های عمرانی ( در زمان سازندگی و مانزدگی هاشمی رفسنجانی قرار بود یه پلی ساخته شه در نمی دونم کجای کشور قرار شد تا 22 بهمن پل ساخته شه و رئیس جمهور وقت قیچی کنه اون بند طناب را و از پل رد شه اقا زمان زود می گذرد و اینا براورد می کنند نمی تونن تا 22 بهمن تموم کنند از طرفی هم باید 22 بهمن تموم می کردند چون رئیس جمهور وقت می خواسته بیاد وببینه،، چیکار می کنند؟ پل رو ابکی و مسخره می سازند تا مثلا تموم شده تا هاشمی از پل رد شه و دوباره بسازند هاشمی از پل رد میشه و دوباره پل خراب و دوباره ساخت پل اوووف که چقدر هزینه یکم اقدام مسخره و نمادین و پزکی و.. شده ) ) باید لنگی بزنند اونوقت که دیدند نمی تونند طرح رو دو دستی تقدیم برادران چینی مان( پروژه تونل کندوان قسمتی از ازادراه تهران شمال و شایدم تونل زیر گذر رسالت و توحید ) می کنند و اونها هم یه رقم کلفت هدیه به ما می کنند و قص الهذا( تیکه کلام زیبا کلام )
توی همین کوچه ما یه رودخونه است. یه رودخونه از کوچه مون می گذره که یه پلی داشت خدا رحمتش کنه پارسال به دلیل اینکه رودخونه رو کانالی کنند و از حالت طبیعی که در تابستان منجر به لجن و موش و دیگر حیوانات موزی و غیر موزی می شد خارج کنند و زیر سازیش سیمانی شد. فکرشو بکن 9 ماه عرض به اندازه دو کوچه رو زیر سازی سیمان کردند روخانه را ( وسطای کار یه اب سیل مانند اومد و تموم کاسه و کوزه و کوسه رو جمع کرد و رفت اونم خنده داشت مردم رد می شدند و می خندیدند ) ( یه سوتی دیگه این پیمانکار این بود که دیوار رودخانه را تا بالا اورده بالا بد این خنگ خدا مهندس جان دور درخت بیچاره را هم توی دیوار گذاشته و سیمان کرده بود احمق فکر نکرده بود که درخت بزرگتر میشه و دیوار را خراب می کند و سیمان هم می ریزد زنگ زدیم به شهرداری گفتیم یارو همچین کاری کرده انصافا اونا اومدند و درستش کردند)
اونوقت این پل که اینور کوچه رو به اون ور وصل می کنه همین جوری خراب بود تا سه ماه پیش که درست کردند و از اون وقت تا حالا سطح پل سیمانی است
حالا پیدا کنید پرتقال فروش را، ایا شهرداری باید سطح پل را اسفالت کند یا پیمانکار ساخت پل؟ به نظر من که پیمانکار باید اینکارو کنه پیمانکارم احتمالا یادش رفته ما هم داریم یکسالگی این پروژه عظیم را جشن می گیریم . و من الله توفیق
خدمت شما عرض شود که دم در متروی خیام که نزدیک بازار تهران است یه مردی همیشه نشسته و می گوید وزنتو امتحان کن وزنتو امتحان کن خودتو وزن کن خودتو وزن کن انقدر با نمک است همینجوری پشت سر هم میگه و خسته هم نمی شه اگه بگم 3 ثانیه یکبار تکرار می کنه مطمئن باش دروغ نگفتم حالا دیروزم دیدم یه پسره نشسته بغلش داره بیسکویت و این چیزا میفروشه فکر می کنم زیر 12 سال سن داشت اینو من تازه دیروز دیدم که اینم از برکات استغفر الله بازم داشتیم می افتادیم تو جاده خاکی و انحرافات بد بد بد
امن و امان است شهر حالا شما چطور است ( پاک دیوانه شدم از دیدن این همه وقایع خنده دار تلخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ)
یه نگاهی به این لینک بندازید جالب است
حسنيه ارشاد برنامه اي تدارك ديده است
كه انشا الله با مشاركت اعضاء انجمن هاي اسلامي دانشجويان و دانش اموختگان دانشگاه
هاي تهران در سه شب متوالي از شب نهم تا يازدهم محرم برابر با پنجشنبه 27 دي ماه
الي شنبه 29 دي ماه از بيانات متفكران و محققان مسئول و دانشور جامعه كه به همين
منظور دعوت شده اند بهرمند گردند:
پنجشنبه 27 دي ماه
سخنراني حجه الاسلام محمد جواد اكبرين و
حجه الاسلام محسن رهامي
جمعه شب 28 دي ماه
سخنراني اقايان دكتر ناصر مهدوي و دكتر
محسن كديور
شنبه شب 29 دي ماه
سخنراني اقايان دكتر غلامرضا ظريفيان و
حسن يوسفي اشكوري
شروع جلسه : ساعت 19 الي 21:30 شب
دبير خانه موسسه حسينيه ارشاد
همانطور كه در متن بالا ديديد حسينيه ارشاد تهران مثل هميشه البته امسال سه شب مهمان انهايي است كه مي خواهند فضايي متفاوت را در اين ايام حس كنند و گونه اي ديگر به ياد حسين بن علي (ع) بيفتند.

امروز رفته بودم بازار شوش براي خريد چيني ميني و اينا و همچنانكه مي دانستم انجا چين بازار است اما نمي دانستم كه فروشنده ها هم به جنس هاي خود طعنه مي زنند اخه از يك فروشنده پرسيديم جنسش چيه؟( همانطور كه مي دونيد اين اجناس شيشه اي و كريستال مي تواند ساخت چك و تركيه و گاها المان و ... هم باشد) فروشنده با طنازگي گفت مال كشور دوست و برادر چين است.
اري\ كشور دوست و برادر كه از برنج و ماشين و كفش و كيف گرفته تا سير خوراكي به ايران واردات انجام مي دهد و كلي حال مي كند و توليد داخلي همچنان در عين شايستگي خوابيده و هي تو سري مي خورد چين در همه جاي دنيا خصوصا در كانادا و امريكا واردات همه جانبه اي دارد اما امريكا و كانادا يك تعرفه گذاشتند يك كيفيتي براي ورود اجناس خارجي قائل هستند يك شخصيتي به كالاي بومي خود مي دهند و اينجا ظاهرا مسئوولان همچنان غريبه پرست هستند و بقيه شم نمي گم چون...
يه نگاهي به اين لينك بيندازيد و متوجه شويد كه اين سفال بومي ما چه ارزشي دارد اصليتش كجاست و چقدر براي ما خوبست اما همچنان مسوولان هم بي توجه اند و هم حاضر به كمك اين صنعت بومي نيستند.
اخیرا شهرداری تهران اعلام کرده است کسانی که اقدام به برداشتن مواد مورد نیاز از زباله ها و سطل های اشغال کنار خیابان می کنند و فقیرانی که اقدام به پلاستیک جمع کنی و کارتن جمع کنی از سطل های زباله می کنند با انها برخورد می شود و این کار یک جرم محسوب می شود.
خیلی جالبه که شهرداری تهران به شهرداری قالیباف اقدام به این کار کرده و ضعیف ترین قشر جامعه تهران را با این کار هدف قرار داده و اقدام انها را در کسب یک لقمه نان را جرم حساب می کند احتمالا زباله های تهران هم دارای ارزشی است که شهرداری نمی تواند از ان عبور کند و نمی تواند ببیند که فقیران اغلب جوان از این زباله ها استفاده می کنند
يه زمان هایی میشه که اصلا ادم حال و حوصله نوشتن و به روز کردن وبلاگشو نداره و حس نوشتن نمی اد منم توی این یک هفته ای که گذشت هیچی نتونستم بنویسم یعنی اصلا حسش نیومد، و پست قبلی که راجع به بازی کامپیوتری need for speed است را محمد نوشته بود و کار کرده بود.
دیروز توی انجمن دفاع از حقوق کودک جلسه ای بود پیرامون کودکان و محیط مدرسه
خانم بازرگان گفته های جالبی بیان کرد تا نشان دهد وضع کودکان ما اکنون در مدارس چندان جالب که نیست هیچ بسیار در وضعیت نا به هنجاری قرار دارد. کودکان مناطق محروم که هیچ.
یک رفتار نادرستی که از همان اول همه ما داشتیم این بود که همدیگر را در صورت کردار بد لو بدهیم و به قولی زیر اب هم را بزنیم. در کلاس کسی رفتار بد انجام می داد معلم یا مدیر و ناظم از تک تک می پرسیدند تا ان یک نفر را پیدا کنند و در بسیاری از مدارس یک جاسوس در کلاس وجود دارد که جاسوسی بچه های دیگر را انجام می دهد که بسیار امر ناپسند و بدی است
نقدی که به این رفتار جامعه اموزشی ایران وارد است همین جاست چرا خود معلمان سعی نمی کنند تا مسبب کار غلط را پیدا کنند؟ چرا راحترین کار را ترجیح می دهند؟ چرا می خواهند با این کار از همین اوایل شکل گیری شخصیت کودک عدم اعتماد به جامعه اطراف و همسال را به او یاد دهند؟ و چرا های دیگر
در جامعه غرب بچه ها و کودکان در مدارس هیچگاه همدیگر را لو نمی دهند البته ذکر یک نکته ضروری است که انها هم در جامعه شان از این طرف به افراط رفته اند.
در انگلستان در یک کلاس رفتار بدی رخ داده بود از همه بچه ها پرسیدند و کسی جواب نداد یک پسر ایرانی( 12 ساله) که در میان بچه ها بود را بیرون کشیدند و او را تهدید به اخراج کردند او هم انهایی را که مقصر بودند لو داد روز بعد جنازه پسر ایرانی به نام مهران در دستشویی مدرسه پیدا شد و معلوم شد که کودکان این مدرسه این رفتار بچه ایرانی را به مذاقشان خوش نیامده بود و او را دار زدند و کشتند.
به واقع ایرانی ها زا این طرف به افراط رفته اند و انها هم از ان طرف البته جامعه غرب در وضع بهتری بسر می برد ولی این شکاف بین کودکان تازه وارد در مدارس انها بین کودکان خودشان وجود دارد.
مورد دیگری که یکی از معلمین در این جلسه اشاره کرد این بود که معلمی به خاطر اینکه پسر بچه ای با لباس ورزش سر کلاس امده بود و مثل دیگران نتوانسته بود لباسش را عوض کند توسط معلم تنبیه شد فکر می کنید چه تنبیهی؟ معلم به او گفت شلوارت را در بیاور اما کودک امتناع کرد و معلم با عصبانیت خود شلوار ورزشی کودک را پایین کشید تا اینکه پسر بچه بعد از دوهفته هنوز به مدرسه نرفته و از لحاظ شخصیتی خرد شده
به واقعه من وقتی اینها را می شنیدم خیلی داغان بودم و به این فکر می کردم که چقدر حقوق کودک اندازه دمپائی هم ارزش ندارد و کودک به عنوان یک نخودی در زندگی والدین و جامعه اموزشی ما قرار دارد باید کودک را درک کرد امیدم اینه که هممون هوشیار باشیم در برخورد با کودک
ادامه مطلب

نمی دونم چرا شایدم خود به خود اینجوری شده ولی خوب توی این چند روز حسابی سرو کارم به حقوق کودک و این حرفا افتاده بهرحال مسئله جالبی است. اولین بار وقتی که در یک انجمن دفاع از حقوق کودک شرکت کردم سخنران جلسه از قانون اساسی و حقوقی که این قانون برای کودکان ایران در نظر گرفته سخن گفت که می شود گفت بیشتر قانون حتی در زمان جنین بودن نوزاد در داخل شکم مادر به نفع مادر و نوزاد بوده اما یک مسئله مهم و ضعف بسیار اساسی در قانون اساسی کشور وجود دارد ان هم این است که اگر پدری کودکش را بکشد هیچ قصاصی در کار نیست و پدر مستحق مرگ نیست و البته یک مجازات کیفری کم برای در یا والده در نظر گرفته می شود
حقیقتش وقتی اینو شنیدم خیلی تعجب کردم و اصلا مونده بودم
خلاصه از این که بگذریم یکبار دیگه تونستم تو انجمن دفاع از حقوق کودک شرکت کنم که سخنرانش اقای مهدی قرچه داغی بود که راجع به تربیت کودک و نوجوان صحبت می کرد حرفای جالبی زد که برایتان بازتاب می دهم:
تا سن 6 الی 7 سالگی کودک پدر مادر خود را با اعمالشان خدایگونه می بیند و رفتار انها را تقلید می کند و یاد می گیرد. سن 6 تا 11 سالگی گرفتار رفتار معلم هستند و معلم را خدایگونه دوم خود می بینند. و بعد از دوران دبستان دوستان همسالش در مدرسه خدایگونه سوم انها می شود و همانطور که می دانید در این سنین بچه ها در مدرسه با تشکیل گروه هایی با هم هستند حال اگر سرکرده یا رئیس گروه ادم های اهلی نباشند و به قولی بد تربیت باشند دیگر کار تمام است و بچه که همسالان خود را خدایگونه می بیند در این گروه رفتار انها را سرمشق خود می کند ان وقت کار سخت می شود
تربیت لزوما فطری و جبلی نیست و اصلا مسخره است که بگوییم که این کودک از همان اول بد بوده از همان اول خسیس بوده درس نخوان بوده و... بله مواردی است که از طریق ژنتیکی به نوزاد انتقال می کند مثلا افسردگی می تواند از طریق ژن از پدر و مادر به کودک ارث برسد بسیاری از پدر و مادر های اضطرابی هم بچه هایشان مضطرب هستند ولی بیشتر رفتار و عملکرد های والدین فطری نیست ژنتیکی نیست.
هرگز به بچه ها برچسب نزنید چون بچه ها شما را خدایگونه می بینند و باور می کنند ( مثلا به بچه نگویید دروغگو چون او در ضمیر ناخود اگاه خود باور می کند که دروغگوست) هرگز بچه ها را با هم مقایسه نکنید نگویید دیدی فلانی چه جوری بود دیدی پسرخاله ات چقدر درس خونه تو درس نمی خونی.
کنایه به بچه ها نزنید، ضد و نقیض حرف نزنید مادر به کودک می گوید دروغ نگو بعد خواهرش زنگ می زنه به کودک می گوید به خاله ات بگو نیستم، پیش بینی نکنید چون پیش بینی ها به حقیقت می پیوندد چون بچه ها در ذهن ناخوداگاه ثبت می کند و باور می کند مثلا نگویید تو اخرش حمال می شی تو اخرش هیچی نمی شی چون اخرشم بچه حمال می شود چون باور می کند که خدایگونه او حرفش راست است، مسخره نکنید وقتی مسخرره می کنید بچه ها عزت نفس را از دست می دهند و غرورشان شکسته می شود.
بهر حال حقوق کودک مسئله ای است که باید با جدیت به ان توجه کرد به کودکان کار به کودکان بی سرپرست به کودکان معتاد یا در معرض اعتیاد ( سن جهانی کودک تا 18 سال تعریف شده) به کودکان طلاق و به کودکان مجرم. یک نفر گزارشی می داد از خانه کودک ناصر خسرو که پسر بچه ای 10 ساله است که در یک خانه کار می کند و بعد از ظهر هم بلال می فروشد این کودک دو شغله است
به نظرم کودک کار یک فاجعه است و کودک دو شغله یک ...
شاید اتفاق میمون و مبارکی باشد.
میوه ممنوعه، این که به جامعه فهماند این میوه ممنوعه است نه گامی برای تحکیم خانواده
بهر حال روند خوبی است و کسی نمی تواند منکر ان باشد یکی می گفت وقتی کسی یا کسانی مشهور، با یک حرفی عاقلانه مخالفت می کنند باید دید چرا ان حرف عاقلانه باعث رنج انان شده است؟
تا الان یکی از شاگردان ایت الله مصباح یزدی و ایت الله مهدوی کنی به شدت با سریال های ماه رمضان مخالفت خود را اعلام کردند و گفته اند که امیدواریم مردم این سریال ها را نگاه نکنند. البته امیدوارانه بخوایم نگاه کنیم اینه که ایشان با اغماء که مروج خرافات است مخالف باشند و نه میوه ممنوعه که گاز زدنش عقوبت بدی داره
ظاهرا تمام خانواده های ایرانی هستی و حاج یونس فتوحی را ادم بد می بینند و از انجا که زن یا دختر در روایات از حیله های شیطان نام برده می شود عوام جامعه، هستی را بیشتر مقصر می دانند تا حاج یونس. بهر حال همین که از اقدام حاج یونش خوششان نمی اید می تواند در جامعه زنان ایرانی امیدوار کننده باشد
ایا علا رغم اینکه دولت طرح تحکیم خانواده( ازدواج با یک زن دیگر برای مردانی که زن دارند بدون اجازه زن اول) را به مجلس ارائه داده مردم یا بهتره بگم اون نیمچه اقازاده ها و خود حاجی بازاری ها میوه را ممنوع می دانند یا خیر؟
در این باب یک مسئله دیگر هم وجود دارد ان هم این است که قران کریم که اجازه 4 زن برای مردان را داده است ایا ایه ای تاریخی و موقعیتی و غیر ثابت است یا ثابت و غیر قابل تغییر؟ مشخص است که نگاه این سریال از مسئله دوم نشات می گیرد و هوشمندانه این تلقین را به جامعه تزریق می کند.
هرچند که سریال های امسال ماه رمضون نا امید کننده بود اما میوه ممنوعه حرفهایی زیاد برای گفتن داشت هرچند که ایراداتی( انجا که جلال فتوحی از کشتن پدر هستی گریه می کند در حالیکه یک اقازاده یا جوجه کله گنده، هیچ وقت گریه نمی کند ان هم بابت یک قتل پیشامدی ) هم داشت.

انتظار به پایان رسید.نگارش جدید بازی فوق العاده مدال به جدیدترین و بهترین موتور بازی سازی Unreal عرضه شد.
حتما تاکنون نام سری بازی های جنگ جهانی را شنیده اید و مطئنن نام مدال افتخار ، افتخار آفرین ترین سری بازی های جنگ جهانی به گوشتان خورده است ، سری بازی های مدال افتخار محصولی از شرکت الکترونیک آرتز همگی از سبک اکشن هستند . سری بازی های سبک اکشن معمولا جزو خشن ترین بازی ها هستند . شما تا به حال جنگ رفته اید ؟ اگر نرفته اید اید با سری بازی های مدال افتخار تلخی و شیرینی جنگ ها جهانی را تجربه خواهید کرد و هر بار با یک نسخه با یک نیرو به جنگ نازی های میروید و این بار هوا بد و نیروی هوایی شما را به سرزمین ها ی آلمان راهی می کند و قویترین نیرو های خود را به رخ نازی ها می کشد و توسط آنها آلمان را فتح می کند. شما باز هم مثل گذشته با یک اول شخص تمام عیار رو به رو هستید ، گروهی از بازی ها که Ea رکورد دار آن است . در بازی های اول شخص و بخصوص مدال افتخار شکا بازی را از داخل چشمان کاراکتر اصلی بازی دنبال می کنید و چیزی گه در جلو خود می بینید یک اسلحه است و یک نشان که با آن افتخار آفرینی می کنید .
سری بازی های مدال افتخار شامل
Air bourne Sep 4 ,2007
Vanguard Mar 26,2007
Heores Oct 20,2006
European Assault Nov 7,2004
Frontline May 28,2002
Allied Assault Jan 20,2002
بازی Medal of Honor بر خلاف بازی Call of Duty به جنگ جهانی دوم پرداخته است. صحنه های اکشن تر ، گرافیک بالاتر ، گیم پلی بهتر و … از مشخصات این بازی بزرگ است. در طول این نسخه از بازی Medal of Honor شما در نقش BT ، سرباز یکم گروه آمریکایی Airborne Division بازی می کنید. جنگ های شما تا پیروزی در آلمان ادامه پیدا خواهد کرد. البته پیروزی در این جنگ ها به آسانی به دست نمی آید !! شما باید با هماهنگی با اعضای گروهتان این پیروزی را بدست آورید
در طول این نسخه از بازی طبق گفته های سازندگان شما نقش Boyd Travers را بر عهده دارید . او سر باز یکم گروه آمریکایی 89 ام Airborne division است و شما با
ادامه مطلب
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
توهم با من نبودی
انکه می پنداشتم
باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو
باید از خیل خبر چینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
انکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چونان همسفره شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم مومن نبودی
در گلیم ما و حتی بر حریم ما ساده دل بودم
که می پنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
۹ شهریور سالمرگ فرهاد است
فرهادی که هنوز گوش دادن به شعرهایش شنیدنی است هنوز که هنوز است شعرهای زیبایش صدای جالبش و سبکی که خود دارد با ان غم خود براستی دلنواز است. شعر گنجشکک اشی مشی و بوی عیدی و وحدت و...
بلد نیستم زیاد از موسیقی و هنر بگم فقط چون ۹ شهریور باید به یاد فرهاد بود و با توجه به اینکه من حسابی فرهاد گوش می کنم خصوصا جمعه ها خواستم بدین وسیله اردت خودم رو به روح ان مرحوم نشان دهم فرهاد خدا رحمتت کند
رفتن به مسافرت انهم در این زمانه ی ( بنزین کوپنی) را باید به فال نیک حتی اگر برای دو سه روز باشد .
توی این دو سه روز که تو همدان بودیم هوای خیلی خنکی رو توی این گرمای تابستونی تجربه کردیم.
یه چیز جالب تعریف کنم اونم اینه که یکی از اقوام که با ما بود دعوت شده بود به یک عروسی تو همدان برای همین اون برای ما از عروسی گفت:
یه مراسمی دارند همدانی ها که توی این مراسم وقتی همگی داماد را تا خانه بدرقه می کنند داماد بالای پشت بام می رود و دو سه سیب را در دست گرفته از طرفی هم جوانان دختر و پسر مجرد هم در طرف مقابل خانه یعنی تو پیاده رو می ایستند داماد سیب را به طرف جمعیت پرتاب می کند حال اگر سیب به هرکس بخورد می گویند بخت او باز شده و...
این دوست ما تعریف می کرد که اگر در گذشته همه خصوصا دختر ها سرشان را پایین نگه می داشتند و می ایستادند تا ببینند که سیب به چه کسی برخورد می کند حالا امروزه همه جیغ و فریاد می کشند و دستهای خود را باز می کنند و هلی می دهند تا سیب در چنگشان بیفتد.
احتمالا اسم این مراسم سیب اندازون باشه.
بعد از سالها که در کودکی رفته بودم غار علی صدر این بار هم رفتم. از شانسم بایستی می نشستم کنار قایقران و پا می زدم و سه قایق را به دنبال خود می کشیدیم با قایقران ها کلی گپ و گفت زدم ادمای جالبی بودن این جوانان روستای علی صدر.
بهشون می گفتم چرا روستاتون یه دکه روزنامه فروشی نداره؟ حداقل یه روزنامه ورزشی بخونید؟ می گفتند می خوایم چیکار؟ بهش گفتم تا حالا چی کسانی اومدند اینجا مثلا رئیس جمهورا اومدن؟ گفت نه فقط چند سال پیش خانم ابتکار اومد و یه بار هم معاون احمدی نژاد.
این بچه های قایقران کلی ادم های شوخ و شنگی بودند تعریف می کرد که خیلی سرکار گذاشتن مردم حال می ده می گفت یه بار الکی گفتم این سنگه شفا بخشه و ... دیدم مردم دارند دست می زنند و می خوان تکه ای بکنند گفتم بابا الکی گفتم شوخی کردم
گفت اینجا ما از 7 صبح تا 8 الی 9 شب کار می کنیم ( راست یا دروغ) گفت 700 تومان ماهیانه می گیریم منم گفتم زیاده، خالی نبند گفت نه کجاش زیاده چون ما باید تو رطوبت کار کنیم پا بزنیم و هم هواش سرده ( تو تابستون) و هم کلی عرق می کنیم
بهش گفتم تا حالا اینجا کشته هم داده گفت اره تا حالا 5 نفر مردند اونم به این خاطر که مشروب خورده بودند گفتم خوب مشروب که بدنو گرم می کنه گفت خوب همین دیگه چون بدنو از تو گرم می کنه اینا وقتی افتادن تو اب چون اب بشدت سرده بدن سنگ کوپ می کنه و یکجا می میرن چون دچار تضاد میشه بدن و کاری هم از دست ما بر نمیاد ضمن اینکه عمق اب هم گاهی به 14 متر و بیشتر هم می رسه
پس اونایی که مشروب می خورند یادشون باشه می خوان غار علی صدر برن هرگز مشروب نخورند.
اول از همه به اونایی که دوست دارند ولادت حسین بن علی(ع) علی بن حسین(ع) ابولفضل عباس را تبریک می گم هر چند که عادت کردیم هر سال از دست رسانه ها و شهرداری و حکومت ناراضی باشیم که هیچ وقت نتوانستند یا نخواستند جشنی برای ولادت ایشان باشد و این کلمات و جملات همیشه در ذهن ادم جولان می دهد که اینها ایشان را برای شهادت و گریه و زاری می خواهند نه برای شادی و جشن.
پیروزی استقلال با حجازی کاپلو هم مبارک باشه خداییش عجب تیمی بود فکر می کنم با اماده تر شدن جباری و شفیعی تیم توپی بشه این هم فیلم گل های استقلال.
راستی وبلاگ میکروبیولوژیم رو یادتون هست؟ حالابا تغییراتی اوردمش به بلاگفا و فکر کنم اینجوری خیال خودمم راحتتر کردم حتما به وبلاگ میکروبیولوژی ام یه سر بزنید. در اخرین مطلب این وبلاگ می توانید بخوانید که جواب داده شده به یک کامنت که در ان دختر خانمی پرسیده اند که ایا هپاتیت بی از راه دهان و بوسه منتقل می شود ایا هپاتیت بی از راه اب دهان منتقل می شود یا خیر.
