در پست پیشین به طرح یک ماجرای عشقانه پرداختم. شاید یه تضادی درست شده باشه در مورد عشق و ازدواج. فکر می کنم در مورد عشق کسی فکر نمی کنه و نباید هم فکر کنه به نظرم عشق یه مسئله دلی است و اگه دل ادم بگه اره این همونه که می خوای و خودشه. دیگه کاریش نمی تونی بکنی دائم تو ذهن باهاش کلنجار می ری تا یه موقع بری و بهش بگی دوست دارم.
اما ازدواج کاملا باید فکر کرد که این فرد به درد می خوره؟ در مورد ازدواج اگه مسئله عقل بر احساس بچربه فکر می کنم مشکلی توش نباشه. راجع به عشق دلی گفتم که تفکر نداره
دکتر عبدالکریم سروش در مجله مدرسه پیرامون عشق اینگون نوشته
نکته دیگری را که باید به ان اشاره کنم این است که اساسا عشق امری اختیاری نیست مقدمات عشق البته می تواند اختیاری باشد ولی خودش اختیاری نیست. نه تنها اختیاری نیست بلکه وقتی می اید از ادمی سلب اختیار می کند. به عبارت دیگر عشق نه به اجازه و اختیار ادمی می اید و نه وقتی هم که امد ادمی را مختار باقی می گذارد. مهمترین هدیه ای که عاشق به درگاه معشوق می برد اختیار اوست و چنان که می دانیم امور اختیاری مشمول تکلیف و حلال و حرام و واجب و مستحب واقع می شود؛ نه امور غیر اختیاری.
ما اگر از کسی بپرسیم که خواب دیدن حرام یا حلال است به ما خواهد خندید چرا که ادمی به اختیار خواب نمی بیند. سعدی می گفت :
کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد دامی نهاده ای و گرفتار می کنی
کسی به اختیار عاشق نمی شود و مقوله عشق مقوله اختیاری نیست تا شخص بتواند از احکام فقهی حلال و حرام در انجا سخن بگوید. این یک نکته خیلی اصولی است که اولا عاشق شدن توجه معشوق است به عاشق که بی قرای را در دل او می افکند ثانیا کاملا از اختیار عاشق و دایره تکلیف و احکام و حلال و حرام خارج است.
براستی سروش لب کلام را گفته و زیبا هم گفته که اصلا اختیاری نیست .
خیلی زود به او علاقه مند شد نمی دانم عشق بود یا چیز دیگر اما می دانستم که سرانجامی برایش ندارد بهش هم گفتم گوش نداد ( یکی ندونه خیال می کنه من همه چی می دونم ؛ نه بابا. به این خاطر اینجوری بهش گفتم چون دایره افرادی که در این زمینه با هم صحبت کردیم زیاد است و همواره با هم در این موارد گفتگو می کنیم و در ضمن ان تجربیات 5 ساله خودم ...) بهش گفتم تو بهش علاقه مند شدی دلیلی ندارد او به تو لبخند می زند با تو خوشرفتار است از تو خوشش امده باشد یک هفته درگیر این ماجرا بود ول کن قضیه هم نبود بهم گفت یه پرس و جو کن ببین چی کارس گفتم باشه خلاصه کاشف را به عمل دراوردم که 4 سال از او بزرگتر است بهش گفتم و او هم با سکوت جوابم را داد در خودش رفت و ییهو فریاد کشید
قبل از این ماجرا بهم گفته بود که عاشق شدم یه دختره اس تو دانشگاه که .... گفتم تو توی دانشگاه می ری درس بخونی یا نخ دادن دیگرون رو ببینی؟ گفت که حالا گفتم مطمئنی؟ گفت اره بابا بهم نخ داد بهش گفتم خوب تو هم اگه دوست داری برو و بگو
رفت و گفت و شنید که باید فکر کنم و هفته بعد. هفته بعدش شنید که نه نه نمی شه ببخشید
بنده خدا تا یه ماه تو خودش بود و فراموش نمی کرد منم بساط دلداری پهن کرده بودم که بابا بی خیال و جمله کلیشه ای و نخ نمایی این همه دختر تو حالا گیر دادی به این برو سراغ یکی دیگه.
شناخت عشق واقعی شاید سخت ترین مرحله باشد که گهگاه(از خدا چه پنهون ) خود من هم درگیرش می شوم و در رویا به دنبالش می روم اما می بینم پرواز کرده و نیست شناخت عشق واقعی نبایستی ( بذار خودمو بگم) ادم را به قضاوت های نادرست گرایش دهد که اره فلان کار ایشون نشون دهنده اینه که اون هم علاقه منده. با فلان صحبتش می خواست بگه دوست دارم بنده خدا روش نشد بگه
رویا؟ عشق؟ توهم؟
امروز بعد از ان همه سال که همه بچه های قاجار بوی ( منظور همون پسرعمو و پسر عمه هامه) می دانند دیگه تن به رویا و توهم سعی خواهم کرد که ندهم و به رویا و توهمی که در ذهنم برای دختری نقش بسته بگویم بوقون (خفه کن)
خفه کن عشقی که توهم و رویا ست
