رو نیمکت نشسته بودیم بعد از یک نوروز گپ زدن با یک دوست جالب و باحال بود اون داشت حرف می زد و من می شنیدم و اون سیگار هم می کشید پسرک فال فروش اومد و گفت فال می خری گفتم توی این یه ساعتی که اینجا نشستیم تو پنجمین نفری هستی که می خوای فال بفروشی ممنون فال نمی خوایم.
به بسته سیگار اشاره کرد و گفت یه سیگار می دی؟ دوستم گفت نه دوباره گفت بده دیگه گفتیم واسه چی؟ گفت می خوام بکشم با تعجب پرسیدیم مگه می کشی؟ گفت اره اینکه چیزی نیست مشروب هم می خورم گفت اناهاش اشاره به جیبش کرد که از برامدگیش معلوم بود که بطری کوچکی بود گفتیم چند سالته؟ گفت 15 سالمه
رفت و رفت.
و ما با سکوت و فکر مشغول بودیم
... بار در این کوچه ها پسران کم سن و سالی را می بینم که گونی انداختند پشتشون و دارن پلاستیک جمع می کنند و دیگرانی مثل اینها در پارک فال می فروشند. علاوه بر اینها دخترکی هم توی این پارک هست که با اکیپ اینا فال و ادامس می فروشه میره مدرسه و بعد از ظهر به اینا اضافه می شه پدرش هم کفاشه. دختر تا ان وقت شب تا 8 تا 9 همچنان در پی فال فروشی است و دیگران از حقوق زنان حرف می زنن و دیگرانی به فکر...
اینها عقده ای بزرگ از این جامعه در دل دارند و روزی این عقده را با بزه خود باز خواهند کرد در افکارشان می شود دید انتقام را انتقام از جامعه ای که هیچ کاری برای انها نمی کند انتقام از جامعه ای که هیچ حسی جز ترحم انهم برای دقیقه ای به انها ندارند.
به بزهکاری به فقیری به نداری به فرا رسیدن روز انتقام به مفهوم مهرورزی فکر می کردم.