صبح هنگام وقتی که با دوستان قرار کوه ( البته این دفعه نه برای کوه نوردی بلکه برای تفریح ) گذاشته بودم دیدم که ماشینی که پیکان نام داشت مسیری را کوتاه کرده بود و در خلاف جهت رفته بوده که نمی دانم چه شده بود چپ کرده بود نمی دانم با چیزی برخورد کرده بود یا نه به این خاطر که انجا شلوغ شده بود ساعتم هفت و نیم صبح بود پیش خودم گفتم ایا می ارزید ادم مسیر راهشو اینجوری کوتاه کنه که مسیر زندگی شو برای همیشه حذف کنه؟
در برگشتنه راه که سوار ماشین یکی از این دوستان بودیم طبق معمول جوانگی، دوست راننده با ماشینش لایی می کشید و با یک ماشین دیگر کورس انداخته بود. انهم در خیابانی باریک
اینکه چقدر می ارزد که ادم این کار را برای تفریح انجام دهد را کاری باهاش ندارم چون همیشه سوار ماشین اینجور ادمها و اینجور دوستان شده ام
ترس و لذت خوب با هم اجین می شود
یکی از دوستان می گفت این هنر است و من که تجربه این هنرورزی ها را خود حس کرده بودم می گفتم هنر نیست زیرا که اتفاق فقط یکبار می افتد و اگر همیشه و برای همه می افتاد ان وقت اسمش اتفاق نبود.
خیلی جالب بود که صبح چیزی دیده بودم که ظهرش ممکن بود برای خودم و دیگران یش اید.
امروز به ملاقات کسی داشتم می رفتم که در میانه راه فهمیدم او فوت کرده عرق سردی بر صورتم نشست. گاهی اوقات ادمهایی تو زندگی وجود دارند که درسته نسبت دوری با ادم دارند ولی خیلی نزدیک هستند با ادمی. بعضی اوقات بعضی ادما ...
تعطیلات خوبی داشته باشید
