تبليغاتX
ghajarboys - طلاق ( داستانک)

ghajarboys

مادر: خوب چه جوری بود قیافش؟

پسر: (  کتش را می اندازد روی راحتی و خودش را می اندازد روی مبل، دستانش را قفل هم می کند و می گذارد پشت سرش و به روبه رو نگاه می کند)

خواهر: هیچی از این پیرمردا بود که

مادر: پیرمرد؟ وا؟

خواهر: اره دیگه از اینا که برخلاف سنشون به ظاهرشون می رسن تا ثابت کنن پیرمرد نیستن و خیلی جوونن

مادر: مگه ظاهرش چه جوری بود؟

خواهر: این جور ادما لباسای صورتی می پوشن و دکمه اول پیرهنشون هم باز می ذارن اگه تو پاساژ یا بازار هم کار کنند یه زنجیر طلا هم می اندازند

مادر: سنش به چند می خورد؟

خواهر: بالای 40 می زد

مادر: هی به این افشین گفتم یکم به ظاهرت برس برو موهاتو کوتاه کن مگه حرف حساب می فهمه

پسر: همچنان به نقطه ای چشم دوخته

خواهر: مگه مسابقه اس؟

مادر: خوب تیپ خانوم خانوما چه طور بود؟

خواهر: از عروسیش هم بیشتر ارایش کرده بود فکر می کرد با این کارا می تونه لج افشینو در بیاره

مادر: چه چیزا!!

خواهر: پاشو افشین پاشو اینقدر فکر نکن برو خدارو شکر کن از دستش راحت شدی

پسر: دستانش را از پشت سرش باز می کند، همچنانکه به نقطه ای چشم دوخته ارنج دستهایش را روی زانو هایش می گذارد و کف دستانش را با حرکت رفت و برگشت به هم می مالد

خواهر: همیشه برایم سوال بود که چرا پسرها بعد از طلاق و شکست عشقی دیگر هیچ وقت به فکر ازدواج نمی روند و خانمها بزودی در فکر ازدواج می افتند

مادر: خوب به جواب رسیدی؟

خواهر: افشین حالا برای مهریه اش چیکار می کنی؟

پسر: دستانش را در موهای بلندش فرو می برد و انها را از عقب می کشد

مادر: رهی بس دور می بینم درین راه      نه سر پیدا و نه پایان دریغا

چو دوران جوانی رفت بر باد             بسی گفتم درین دوران دریغا

نشد معلوم من جز اخر عمر               که کردم عمر خود تاوان دریغا

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 17:50  توسط مجتبی امین محمد  |