از ماه
رمضون تا به حال جسته و گریخته مشغول خوندن یه کتاب جالب هستم که چند سال پیش
خریدم( اصولا کتاب هایی به غیر از رمان و داستان رو خیلی طولش میدهم بخونمش و نمی
تونم تند تند بخونم و اخیرا هم یاد گرفتم یه خلاصکی ازش داشته باشم.
کتاب
مذبور اسمش خداشناسی از ابراهیم تاکنون( a history of god) هست که نوشته ی کرن آرمسترانگ و ترجمه ی
محسن سپهر و انتشارات مرکز هست. این کتاب مفصلا به ادیان ابراهیمی چون یهود مسیحیت
و اسلام پرداخته.
بانو کرن
آرمسترانگ از برجسته ترین تفسیرگران دین در جهان انگلیسی زبان است او هفت سال
راهبه ی کلیساب کاتولیک بوده است پس از ترک راهبه گی در سال 1969 در دانشگاه های
آکسفورد و لندن ادبیات کلاسیک و مدرن می خواند. سپس چندین برنامه تلویزیونی درباره ی پولس رسول و
تاریخ کلیسا تهیه می کند. کتاب های او: زبانه های آتش: جنگی(طنز) از نوشته های
دینی و شاعرانه، از در تنگ، آغاز جهان، انجیل به روایت زن، جنگ مقدس: صلیبیان و
تاثیرشان در جهان امروز، عارفان انگلیسی سده چهاردهم، زندگینامه ی محمد پیامبر(ص)،
تاریخ خدا: از ابراهیم تا کنون ( که تا کنون به 16 زبان ترجمه شده است) نبرد در
راه خدا، بودا.
مناسب
دیدم برای اینکه از قسمتهایی جالب از این کتاب برایتان بگویم و در مورد عقاید
نویسنده و کتاب صحبت بشه و مطالبی را عرضه کنم مقدمه کتاب را برای آشنایی با ذهن
نویسنده در مورد دین و خدا تایپ کنم و اینجا قرارش دهم هر چند که وقت زیادی را هم
گرفت اما ارزشش را داشت.
مقدمه
کتاب به قلم خانوم آرمسترانگ:
بچه که
بودم اعتقادات دین پروپاقرصی داشتم ولی به خدا ایمان چندانی نداشتم فرق است میان اعتقاد به قضایایی چند و ایمان که
ما را وا می دارد خود را با دل و جان به آن قضیه بسپاریم. من بی شک وجود خدا را
باور داشتم همچنین حضور مسیح در عشاء ربانی تاثیر نان و شراب مقدس، امکان دچار
آمدن به لعنت ابدی و واقعیت برزخ را. اما
راست اش باور به این عقاید دینی که از ماهیت واقعیت غایی سخن می گفتند چندان
اطمینانی به من نمی دادند که زندگی بر روی زمین خوب و یا با معنی باشد. در کودکی
مذهب کاتولیک برای ام ترسناک بود. من نیز چون استیفن در تصویر یک هنرمند در جوانی
اثر جیمز جویس از مواعظ مربوط به آتش دوزخ
سهمی داشتم و به آنها گوش می سپردم. در واقع دوزخ بیش از خدا برای ام واقعیت داشت
زیرا می توانستم به تصور در آوردم اش. اما خدا سایه وار بود و در تجریدات عقلی
تعریف می شد. نه در تصویر. حدود هشت ساله که بودم در برابر این پرسش که خدا چیست؟
می بایست این پاسخ دینی را از بر می کردم که خدا روح برتری است قائم به ذات خویش
که کمالات اش بی نهایت است. طبیعی ست که از این پاسخ چندان چیزی دستگیرم نمی شد و
باید اقرار کنم که هنوز هم از آن سردر نمی آورم. این تعریف همواره خشک و خالی و
خودستایانه به نظرم آمده اشت. اما از زمانی که این کتاب را نوشته ام اعتقاد پیدا
کرده ام که این تعریف خطا هم هست.
همچنان که بزرگتر می شدم پی می بردم که دین همه اش ترس
و وحشت نیست. رفته رفته با خواندن زندگی قدیسان شاعران متافیزیک گرایی چون تی.
اس.الیوت و.. زیبایی نیایش ها بر من اثر بخشیدند و گرچه خدا همچنان در دوردست ها
بود احساس کردم راه به سوی او گشوده شده است و با دیدار او چهره ی هستی سربه سر
دگرگون خواهد شد. پس به سلک راهبگان در آمدم و چون راهبه ای جوان و نوآموز درباره
ی ایمان بسی چیزها آموختم همه ی وقت خود را به مطالعه ی برهان شناسی، کتاب مقدس،
تئولوژی و تاریخ کلیسا سپری کردم. در تاریخ صومعه نشینی ژرفتر شدم و به بحث جاری
درباره ی اصول سلک خود، که می بایست از بر می کردیم شان کشانده شدم. شگفتا که جای
خدا در همه ی این ها خالی بود. به نظر می رسید که نگاه ها همواره به خرده ریز های
دست دوم و جنبه های حاشیه ای دین دوخته شده بودند. من در عبادت هایم با خودم
کلنجار می رفتم و سعی می کردم ذهن خود را وادار کنم خدا را ببیند ولی او همچنان
آقابالاسری سختگیر بود که کوچکترین لغزش مرا از راه راست سلک راهبگان گوشزد می کرد
و در عین حال خودی هم نشان نمی داد. هرچه درباره ی شوریده سری های قدیسان بیش تر
می خواندم بیش تر دستخوش ناکامی می شدم. با تاسف دریافتم که همان تجربه ی دینی
اندکی هم که داشتم دست پخت خودم و حاصل کار با احساسات و تخیل خودم است. گاه یک حس
دل سپرده گی در من بیدار میشد که پاسخی زیبایی شناسانه بود به زیبایی نیایش های
کلیسایی. ولی به راستی هیچ چیز بر من نگذشت که از چشمه ای بیرون از خودم جوشیده
باشد. هرگز خدایی را که پیامبران و عارفان توصیف کرده بودند حتی یک آن هم ندیدم.
عیسی مسیح که ما بیش از خدا از او حرف می زدیم برای ام چهره ای کاملا تاریخی شد که
در روزگار کهن زیسته بود رفته رفته شک نسبت به برخی از آموزه های کلیسا در من
جوانه زد. چطور می توان به یقیین گفت که عیسی انسان همان خدای تن یافته است و این
باور در اصل به چه معناست؟ آیا آموزه ی استادانه ساخته و پرداخته و سخت متناقض
تثلیث از عهد جدید برداشت شده یا آن نیز مانند بسیاری از دیگر نوشته های دینی دست
پخت تئولوگ هایی قرن ها پس از مرگ عیسی در اورشلیم است؟ سرانجام با اندوه زندگی
دینی را ترک گفتم و پس از آنکه از زیر بار احساس شکست و بی کفایتی خلاصی یافتم
دیدم که اعتقادم به خدا کم کمک رنگ می بازد. با همه ی کوششی که به خرج داده بودم
او در زندگی ام هیچ تاثیری نگذاشته بود. اکنون که دیگر خود را در برابرش گناهکار و
مضطرب نمی دیدم ؛ از من چندان دور شد که واقعیت اش را از دست داد. با این همه از
علاقه ام به دین کاسته نشد و چند برنامه تلویزیونی درباره ی تاریخ مسیحیت نخستین و
ماهیت تجربه دینی تهیه کردم. هرچه بیشتر درباره ی تاریخ دین می آموختم می دیدم شک
و گمان های پیشین ام به جا بودند. اصولی را که در کودکی بی چون و چرا پذیرفته بودم
در واقع انسان ها در طی قرن ها ساخته و پرداخته بودند. به نظرم آمد که علم، خدای
آفریدگار را از عرش به زیر کشیده و پژوهندگان کتاب مقدس هم نشان داده بودند که عیسی هرگز ادعا نکرده
بود که خدایگونه است. من صرعی، پیش از آن بارها نقش هایی در ذهنم جرقه زده بودند
که اکنون متوجه می شدم بر اثر خرابی غصبی ام بوده اند. نکند خدابینی ها و شوریده
سری های قدیسان هم از پریشان دماغی بوده باشند؟ از این گذشته، به نظرم آمد خدا
کژراهه ای بوده که بشر پیموده است.
با این که
سالها در راهبه گی سپری کرده ام گمان نمی کنم تجربه من از خدا با تجربه دیگران
فرقی داشته باشد. تصورات من از خدا در کودکی شکل گرفتند و همپای افزایش دانش ام در
حوزه های دیگر رشدی نیافتند. همه ی هنری که به خرج داده بودم این بود که در تصویر
خام کودکی از آن بابانوئل دستی برده بودم. یعنی فهم پخته تری از بغرنجی های یان
مقوله ی بشری پیدا کرده بودم که رسیدن بدان ها در دوران کودکستان ممکن نبود. با
این همه تصورات ابتدایی و آشفته ی من از خدا نه بهتر و نه پرورده شده بودند. کسانی
که زمینه ی دینی خاص من را نداشتند نیز
اگر به خود بیایند می بینند که تصورشان از خدا حاصل دوران کودکی شان است. اکنون ما
دیگر همه ی چیزهای بچه گانه را کنار گذاشته و خدای کودکی را رها کرده ایم.
در عین
حال از مطالعه ی تاریخ دین دستگیرم شد که انسان جانوری معنوی است. آری در واقع می
توان گفت که انسان اندیشه ورز انسان دینی هم هست. به آدمیت پا نهادن آدمی با پرستش
خدایان آغازشد. انسان دین و هنر را همزمان آفرید و البته این همه فقط برای یان
نبود که نیروهای قدرتمند را رام کند بلکه دین از حیرت و رازی حکایت می کند که گویا
همواره وجه مهمی از تجربه ی بشری از یان جهان زیبا و هراسناک بوده است. دین همانند
هنر، تلاشی بوده است برای یافتن معنا و ارزش برای زندگی پر از درد و رنج آدمی. و
از دین هم البته مثل دیگر فعالیت های آدمی بدجور هم می توان استفاده کرد و این کار
را گویا ما همواره کرده ایم.
اما چنین
نبوده که پادشاهان و یا دین پیشه گانی تردست آمده و دین را به گردن انسان هایی بی
یدن آویخته باشند. دین برای آدمی امری طبیعی بوده است. در واقع بی دینی عصر کنونی
تجربه ی یکسره تازه ای است که در تاریخ بشر پیشینه ندارد. حال باید دید این بی
دینی چگونه پیش می رود. این هم راست است که انسان باوری لیبرال غربی خود به خود
حاصل نمی شود بلکه باید همانند هنر و شعر پرورش داده شود. انسان باوری خود دینی
است بی خدا. البته همه ی دین ها هم خدا دار نیستند. آرمان های غیر دینی اخلاقی ما
نیز ضابطه هایی برای افکار و احساسات ما تعیین می کند و این امکان را فراهم می
سازند تا به معنای غایی زندگی آدمی ایمان بیاوریم. یعنی همان ایمانی که روزگاری
دین های سنتی می پروردند.
زمانی که
به پژوهش در تاریخ مفهوم خدا در سه دین تک خدا باور: یهودیت مسیحیت و اسلام و
تجربه ی آن ها از یان مفهوم آغاز کردم انتظارم این بود که خدا را فرافکنی نیازها و
آرزوهای انسانی بیابم وبس.
فکر می
کردم که او بازتاب ترس ها و آمال و آرزوهای جامعه در مراحل مختلف تحول آن است.
البته این پیش فرض پر بیجا نبود ولی سپس به نکته هایی رسیدم چندان شگفت انگیز که
آرزو کردم ای کاش سی سال پیش که به زندگی دینی رو آوردم آن ها را می دانستم. آنگاه
این همه عذاب نمی کشیدم تا این نکته را از تک خداباوران برجسته ی هرسه دین بیاموزم
که به جای چشم به راه خدا بودن تا مگر از آسمان فرود آید باید اورا در خود بیابم و
ببینم. خاخام ها، کشیشان و صوفیان می آموختندم که خدا به هرمعنایی که بگیریم در آن
بالاها نیست به من هشدار می دادند که انتظار نداشته باشم بتوانم اورا چون امری
عینی و از راه استدلال عقلی بفهمم. آنان به من می گفتند که خدا از یک جنبه ی بس پر
اهمیت فرآورده ی تخیل آفرینشگار است همچنان که شعر و موسیقی که این همه الهام بخش
اند زاییده ی تخیل اند. تنی چند از تک خداباوران ارجمند در کمال آرامش و با قاطعیت
به من می گفتند که خدا وجود ندارد و با این همه او بزرگ ترین واقعیت در جهان است.
این کتاب، تاریخ واقعیت در زبان نیامدنی خود خدا نیست. بلکه تاریخ چه گونگی فهم
آدمی از او، از ابراهیم تا روزگار کنونی است. تصور آدمی از خدا تاریخی دارد هم از
این رو نزد مردمان مختلف و در زمان های مختلف اندکی متفاوت است. تصوری از خدا که
در نسلی و توسط انسان هایی معینی شکل می گیرد می تواند برای نسل دیگر و انسان های
دیگر بی معنا باشد. در واقع این گفته که من به خدا اعتقاد دارم به خودی خود معنایی
عینی ندارد بلکه مثل همه ی گفته ها در هر بافتی و در میان هر جماعتی معنای دیگری
پیدا می کند. بنابراین مفهومی نهانی و تغییر ناپذیر در کلمه ی خدا وجود ندارد بلکه
این کلمه در بردارنده ی طیفی از معنا های متناقض و حتی جمع نیامدنی ست.
اگر مفهوم
خدا این نرمش پذیری را نداشت جان سالم به در نمی برد تا یکی از ایده های بزرگ
بشریت شود. برداشتی از مفهوم خدا معنا یا ربط خود را که از دست بدهد به کنار نهاده
می شود و تئولوژی تازه ای جای اش را می گیرد. البته شخص بنیادگرا این گفته را نمی
پذیرد زیرا بنیادگرایی ضد تاریخی ست. او معتقد است که ابراهیم، موسی و پیامبران
پسان، خداشان را درست همان جور تجربه کرده اند که انسان امروز تجربه می کند. ولی
اگر به هرسه ی این دین ها نگاهی بیندازیم روشن می شود که نظری عینی درباره ی خدا
در آن ها نیست. هر نسلی تصوری از خدا می آفریند که به کارش می آید. در مورد اته
ایسم هم همین است. این گفته که من به خدا
اعتقاد ندارم در دوره های مختلف تاریخ معنای متفاوتی داشته است. اته ایست های هر
زمانه ای برداشت خاصی از خدا را انکار کرده اند. آیا خدا یی که اته ایست های
امروزین رد می کنند همان خدای آباء مسیحیت، خدای پیامبران، خدای فیلسوفان، خدای
عارفان و خدای یزدان پرستان قرن هجدهم است؟
یهودیان،
مسیحیان و مسلمانان، در مراحل مختلف تاریخ شان این خداها را به عنوان خدای کتاب
مقدس و قرآن ستوده اند. خواهیم دید که این خداها با هم فرق دارند. اته ایسم اغلب
مرحله ی گذار بوده چنان که یهودیان مسیحیان و مسلمانان را چند خداباوران هم
روزگارشان بی خدا می خواندند، چرا که آنان نظری انقلابی نسبت به امر خدایی و متعال
پیدا کرده بودند. آیا بی خدایی مدرن نیز انکار خدایی نیست که برای رفع مشکلات
امروز ما دیگر کار چندانی از او بر نمی آید؟
دین، با
همه ی آخرت اندیشی از پس کارهای این جهانی هم خوب بر می آید. خواهیم دید که به
دردخور بودن مفهومی از خدا بسی پر اهمیت تر از عقلانی یا علمی بودن اش است. هر
مفهومی از خدا که کارایی اش را از دست بدهد تغییر می کند و گاه هم از بیخ و بن.
بیشترینه ی تک خداباوران گذشته دلواپس این نکته نبودند چه به خوبی می دانستند که
تصورات شان از خدا مقدس نیستند و می توانند موقتی باشند. این تصورات که ساخته ی
انسان اند و نمی توانند هم نباشند از واقعیت وصف ناپذیری که آنها نمادهای اش هستند
یکسره جدای اند. برخی در تاکید بر این جدایی راه های دلیرانه ای پیمودند. عارفی
قرون وسطایی تا آن جا پیش می رفت که گفت از این واقعیت غایی که به خطا خدا نامیده
شده در کتاب مقدس هیچ نامی برده نشده است. آدمی در همه ی زمان ها با روحی که آن را
برتر از این عالم خاکی پنداشته به سر آورده است. در واقع این از شگفتی های ذهن
آدمی ست که می تواند مفهوم هایی را به تصور در آورد که برای خودش فهم ناشدنی
هستند. اما نکته ی حیاتی تفسیری ست که ما از این تجربه ی انسانی از امر برین به
دست می دهیم. همه کس این امر برین را خدایگونه ندیده است. بوداییان همان جور که
خواهیم دید مشاهدات و بینش های خود را برجوشیده از چشمه ای ماوراءطبیعی نمی دانند
بلکه آنها را برای بشر طبیعی می شمارند. همه ی دین های بزرگ همداستان اند که این
امر برین را نمی توان با زبان مفهومی معمول بیان کرد. تک خداباوران این امر برین
را خدا نامیده اند ولی به دورش حصار هم کشیده اند. چنان که یهودیان از به زبان
آوردن نام مقدس خدا منع شده اند و مسلمانان نباید چهره ای از خدا نقش بزنند. این
اصل به ما یادآوری می کند که واقعیتی که خدا می نامیم اش فراتر از هرگونه توصیف
انسانی است.
این کتاب
تاریخ به معنای عادی کلمه نیست. زیرا چنین نیست که مفهوم خدا در جایی پرورده شده باشد
و سپس مسیری خطی را سپری کرده و به برداشتی فرجامین رسیده باشد. مفهوم های علمی
چنین سرگذشتی داشته اند ولی نه مفهوم های هنری و دینی. درست همان جور که مضمون های
شعر های عاشقانه انگشت شمارند، درباره ی خدا نیز آدمی یک سخن را بارها و بارها
بازگو کرده است. در واقعا مفهوم هایی که در یهودیت، مسیحیت و اسلام از خدا پرداخته
شده با هم شباهت بسیار دارند. با آنکه یهودیت و مسلمانان آموزه های تثلیث و تن
یافتگی خدا را کفرآمیز خوانده اند خود نیز روایت های خاص خود را از این تئولوژی پر
منازعه پرداخته اند. بنابراین هر بیانی از این درونمایه های کلی، اندکی با دیگری
فرق می کند، و همین خود حکایت از این دارد که تخیل آدمی، تا حس خود نسبت به خدا را
بیان کند، چه نوجویی ها و آفرینشگری های جانانه ای که از خود نشان نداده است.
از آنجا
که این موضوع بس پردامنه است، من تنها به خدای یگانه ای که یهودیان، مسیحیان و
مسلمانان پرستیده اند پرداخته ام گرچه برای روشن تر شدن دیدگاه تک خداباوران گاه
از برداشت های چند خدایی هندوها و بوداییان از واقعیت غایی نیز یادی کرده ام. به
نظر می رسد که مفهوم خدا با مفهوم های دیگر ادیان، که راه های یکسره جداگانه ای پوییده
اند بسی نزدیک باشد. درباره ی بود و نبود خدا به هر نتیجه ای که برسیم تاریخ این
مفهوم نکته ی مهمی را که پیرامون ذهن آدمی و ماهیت آمال و آرزوهای ما باز می
نماید. با این که بخش بزرگی از جامعه ی غربی غیر دینی شده است تاثیر مفهوم خدا
همچنان بر زندگی میلیون ها نفر باقی ست. پژوهش های تازه در آمریکا نشان می دهند که
نود و نه درصد مردم به خدا اعتقاد دارند ولی پرسش این جاست که به کدام یک از
خداهایی که عرضه می شوند؟
بسیاری
کسان بحث های تئولوژیک را خسته کننده و دور از ذهن می دانند ولی تاریخ خدا بس
شورانگیز و پرماجراست.بر خلاف پاری از برداشت های دیگر از امر غایی این برداشت در
آغاز با کش مکشی جانکاه و فشارهای روانی همراه بوده است. پیامبران اسرائیل خدای
خود را همچون دردی جسمی تجربه می کردند که همه ی تن شان را به پیچ و تاب وا می
داشت و خشم و سرور سراپاشان را فرا می گرفت. واقعیتی که خدا نامیده می شد را تک
خداباوران اغلب در وضعی غریب تجربه می کردند بر سرکوه در تاریکی در تنهایی برصلیب
و در وحشت. تجربه ی غربی از خدا به ویژه با زخم خوردگی های روانی همراه بوده است.
راستی علت این همه فشار روانی چه بوده است؟ تک خداباورانی هم بودند که از نور و
نورافشانی دم می زدند. آنان برای بیان بغرنجی واقعیتی که تجربه می کردند تصویرهای
بی پروایانه ای می پرداختند که از چارچوب تئولوژی ارتدوکس بسی فراتر می رفت. به
تازگی علاقه به اساطیر از نو جان گرفته است و این خود شاید گویای آن باشد که
بسیاری از مردم شیوه ی خیال انگیزتری برای بیان حقیقت دینی می جویند. کارهای
دانشمند فقید آمریکایی جوزف کمبل خوانده بسیار پیدا کرده اند. او اسطوره های
ماندگار انسان را پژوهیده و اسطوره های کهن را با آنهایی که هنوز در جامعه های
سنتی رواج دارند پیوند داده است. بارها این را شنیده ایم که این سه دین خدا از
اسطوره و نماد گرایی شاعرانه بویی نبرده اند. در عین حال با آن که تک خداباوران در
اصل اسطوره های همسایگان چند خداباورشان را طرد کردند این اسطوره ها بعد ها
بازگشتند و از نو به درون تک خداباوری خزیدند. چنان که عارفان خدا را تن یافته در
زن می دیدند. سکانی هم با حرمت از جنسیت خدا یاد کرده و عنصری مادینه در خداییت وارد کرده اند.
خدای
یهودیان مسیحیان و مسلمانان خدایی است که به یک معنا حرف می زند. در هرسه دین کلام
او جای چون و چرا ندارد. کلام خدا تاریخ فرهنگ ما را شکل داده است. باید ببینیم
واژه ی خدا امروز برای ما چه معنایی دارد.